تبليغاتX
:: Rahaa ::

اگه فقط ....

 

اگه توی این مملکت شادی و شادی کردن آزاد بود ، اگه گرفتن جشن و کارناوال و بزن و بکوب اکشال نداشت ، اگه مردم میتوونستن هرموقع دلشون خواست برن کنسرت و دانسینگ و پایکوبی ، اگه ملت میتوونستن آزادانه پابپای دوستاشون اعم  از مذکر و مونث تو خیابونا راه برن و هرجور دلشون خواست بپوشن و بنوشن ، اگه ... اگه ... و هزارها اگه دیگه ...... فکر می کنین این چهارشنبه سوری بیچاره اینقده از سوی این و اون کوبیده میشد ؟ به هزار بهونه از طرف همه محکوم میشد ؟

 اکشال از چهارشنبه سوری نیست . اکشال از سیستمی است که اینهمه انرژی توی جوونا رو محدود کرده تا فقط محرم ها توی کوچه ها سینه بزنن و چهارشنبه سوریهای نازنین زیر پات بمب بترکونن و هزارتا ناله و نفرین رو به جون بخرن ... بابا این چهارشنبه سوری اینقده رسم و رسوم نازنین داره که خدا بدونه حالا چرا فقط منحصر شده به بمب و بمب بازی ، اینو باید از مابهترون پرسید و بس ....

لینک ثابت   

ای امان ....

 

میگم سال ۸۷ سال نو آوری و شکوفائی بود که بد جور هم نو نوار شدیم و شکوفا ... بد نیست سال ۸۸ رو " سال ترافیک و نوآوری  " یا  " سال شکوفائی ترافیک  " یا " سال شکوفائی و نوآوری ترافیک" یا " سال ترافیک و شکوفائی انرژی هسته ای " یا " سال ترافیک و تونل توحید " یا " سال ترافیک و بزرگراه همت و حکیم و نیایش " یا  " سال ترافیک و ترافیک و ترافیک " نامگذاری کنند ....

امروز دوساعت و نیم در ترافیک بودم. شب عید و اینجور چیزا هم بهونه ش نیست . بهونه ش اینهمه ماشین تک نفره هست که توی شهر ریخته ...

لینک ثابت   

من و ریحون توی گلدون ....

 

مثلا" داشت واسه دوستش درددل میکرد :  بچه ششماهه شده ، دیگه شیرمادر کفافشو نمیده . دوستش گفت : عامو باید شیرخشک بخری . گفت : بابا  روزی دوسه وعده شیرخشک هم میخوره ... دوستش گفت : از این سرلاک اینا بگیر بده بخوره ... گفت : سرلاک هم عصرها یه وعده میخوره . دوستش گفت :  بگو مادرش سوپ درست کنه بهش بده هم قوت داره هم هزینه ش کمتره . گفت : باباا واسه ناهار مادرش بهش سوپ ماهیچه میده ... دوستش گفت : ماست و آبمیوه هم خوبه ها ... گفت : یه وعده ماست و شکر میخوره ، صبحها ساعت ده هم آب میوه .... دوستش عصبانی شد و دستاش رو توی هوا تکون داد : پس عامو بگو خوک پرورش میدی دیگه ...

                                           ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

دخمره دو سالش بود . تازه زبون باز کرده بود . مادر به هر زحمتی بود میخواست بهش غذا بده بقول خودش حواس بچه رو پرت میکرد :  سارا جون دهنتو باز کن آهان ... ببین اگه نخوری میدم توتو بخوره ها و کنجیشگهای روی درخت رو نشونش میداد ... سارا جون دهنشو سفت می بست و به کنجیشگها نگا میکرد و با حالتی که اشک آدم رو در میاورد با لحنی سوزناک  میگفت : مامان نمیخورم ... بده توتو بخوره ، گناه داره آخه .... 

                                    ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

واسه غذا دادن به بابک باید هرچی میخ و سیخ و سنگ و قابلمه و خرت و پرت داشتی  میاوردی وسط اتاق ،  بعد که  بچه شروع میکرد به بازی با اینا  تا سرش گرم میشد قاشق رو می چپوندی تو دهنش بلکتم یک کم از این حریره بادوم یا فسفاتین یا سرلاک یا سوپ یا هر چیزی که واسش درست کرده بودی بخوره ... خلاصه پس از این رزم و بزم و بزن و بکوب و در گاراژ رو بازکن تا هواپیما بیاد و اینجور چرت و پرتا ،  غذا رو کلا" به خورد بچه داده بودی و خلاص . حالا اینجا رو نگاه  :   شروع میکردی به جمع و جور کردن میخ و سیخ و سنگ و کاسه و بشقاب و قابلمه و قوری و کتری واینجور چیزا که یهو میدیدی یه صدائی اومد که   " عـــــــــــــــــــق " .... بعله   هر چی به زور به خوردش داده بودی ،بالا میاورد و حالا باید میرفتی و شکوفه های بابک خان رو جمع میکردی ....

آی بمیرم واسه این بچه های آفریقائی که با یه بشقاب توی  دستهای نحیفشون منتظر غذا هستن ...

 ای دل غافل ...نکنه توی این وانفسا هوس بچه و بچه داری بسرم زده باشه ؟ مخصوصا" که حالا باید ریحون توی گلدون بکارم و مرغ توی این آپارتمان پرورش بدم ؟

لینک ثابت   

ممدر ضا جون مادرت آسه باش ...

 

پدر و مادر هردو  اصفهانی اصل اصل فابریک بودن . اگه بین هفتاد و دو ملت هم می دیدیشون فوری تشخیص میدادی که اصفهانی هستن . با اون لهجه ی شیرین و اون متلک های آبدارشون . محمدرضا پسرشون فقط سه سال داشت . مادر وسواس سرماخوردگی بچه هه رو داشت . بطوریکه وقتی وارد خونه میشدن و شروع میکرد به در آوردن لباسهای بچه ، از اون بچه ای که با اونهمه لباس بافتنی مث یه توپ گرد و قلمبه شده بود جز یه بدن باریک و اسکلت مانند چیز دیگه ای نمیدیدی . بچه بسیار عصبی و جیغ جیغوئی بود. خونه رو با جیغاش روی سرش میذاشت و عکس العمل مادر یا پدرش در این لحظات فقط این بود که با اون لهجه غلیظ ولی خیلی آهسته بهش تذکر بدن "  ممدرضا آسه باش  ".

یادش نه بخیر ... یه روز مامانش اومد و ازم خواست بخاطر کاری که براش پیش اومده یه چند ساعتی از ممدرضا نگهداری کنم. ناچار بودم . خیلی به دادم رسیده بودن و این تنها کاری بودکه میتوونستم واسشون انجام بدم . قبول کردم . مادر با یک بسته مملو از چیپس و پفک و هله و هوله و ایضا" بچه وارد شد ( بگذریم که خیلی خوش بحال منهم شد چون بالاخره منهم ناخنکی میزدم ، جقدر خوش خیال بودم من !!! )  ... بعدمادره  رفت اول اینور و اونور قایم شد و خلاصه به هزار حقه و ترفند از خونه بیرون رفت تا بچه هه نبیندش  . من موندم و ممدرضا ... یه نگا اینور و اونور کرد و وقتی دید مامانش نیست یهو جیغش بهوا رفت . از ترسم توپ رو برداشتم به در و دیوار میزدم یه نگاه هم به توپ نکرد .  براش آواز می خووندم و چهچه و به به میگفتم  باز صداش بالاتر رفت . کتاب آوردم پرت کرد . بعد رفت توی اتاق خواب هرچی روی میز توالت بود پرت شد روی زمین ... هرکار میکردم صدای جیغش بند نمی اومد ... بغلش کردم با پاش زد توی شکمم ... آهنگ گذاشتم رفت با شیشه لاک کوبید روی ضبط ... یه شیشه عطر گرونقیمتم رو اونجور به سرامیک کف دستشوئی کوبید که درسته که خورد نشد ولی دیگه اصلا" کارنمیکنه . خونه مث زمین جنگ شده بود. هرطرف کشته ای افتاده بود. عروسک خوشگل دوره ی بچگی من ، مث سرباز شکست خورده ای کف آشپزخونه مرده بود. هرچی قابلمه و ظرف بود وسط آشپزخونه بود. هرچی لباس بود از توی دراور بیرون بود. یه توپ بخت برگشته وسط هال سرگردون و ترسیده قل قل میخورد. من بودم و ممدرضا.... مث افغانستانی مظلوم در چنگ طالبان ظالم . در عجب بودم که این بچه ی یه وجبی عجب زور و قدرتی داره ؟ مث هرکول بود . ازش حساب می بردم . نمکدون خواست دادم ... همه رو خالی کرد روی فرش . خلاصه در عرض این سه ساعت بلائی نبود که سرم نیاورده باشه . صبوری میکردم و همه رو میذاشتم بحساب مهربونی پدر و مادرش ... ولی راستشو بخوایین دلم میخواست خرخره ش رو بجوم تا دق دلم خالی بشه . دلم به حال همه چیز میسوخت ... عروسکم رو برداشتم تا حالی بهش بدم که اومد و از دستم گرفت و پرتش کرد بیرون . اولش که اومده بود یادم رفته بود در آپارتمانو قفل کنم که یهو دیدم نیست و در بازه ... هراسون از در بیرون زدم و دیدم ای داد و بیداد دم در پشت بامه ... ازش همه کاری برمیومد حتی اینکه قفل پشت بام رو باز کنه . عجب گیری کرده بودم ... چرا مادرش نمیاد ؟ این مادر با این بچه چی میکنه ؟ بعد با خودم فکر کردم الان میاد و از اینکه این آپارتمان جنگ زده رو ببینه دلش بحال من میسوزه ... هیهات

یه صب تا ظهری ممدرضا پیش من بود. مادرش اومد ... بچه هه شادان شد . ولی باز جیغ می زد . توی اون لحظات فقط از خدا تنهائی میخواستم و بس ... خلاصه مادره اومد و بدون اینکه حتی نگاهی به داخل خونه بندازه ممد رضا رو بغل زد و گفت :  دست شما درد نکنه . همین ... بچه نگاهی به من کرد و اون که از صب حتی یه کلمه هم با من حرف نزده بود و فقط جیغ کشیده بود ،یهو دهن باز کرد و گفت : خانم خره خدافظ  ...

از توی پله ها صدای جیغ ممدرضا می اومد و صدای آرومی با لهجه شیرین اصفهانی میگفت " "  ممدرضا آسه باش " ...

لینک ثابت   

شبحی بر پشت بام ( قسمت دوم )

 

بله تا اونجا گفتم که آی پادم رو بر میداشتم و میرفتم بالای پشت بام و شروع میکردم به پیاده روی . اینجا باید به صادق توضیح بدم که ما طبقه ی آخر ساختمون هستیم . طبقه ها هم تک واحدیه و بنابراین صدای پاهای من که سرباز وار به روی زمین کوبیده میشد، جز اهل خونه خودمون کس دیگه ای رو اذیت نمی کرد. آهنگها پشت سر هم میومدن . ساختمون خیلی بلنده و از اونجا منظره ی شهر با اون چراغهای روشن پیداست مخصوصا" اگه آلودگی هوا بذاره تا مرقد امام هم پیداست . من بودم و خدای من و ستاره ها و اون دور دورها مادرجونم ... چه حالی میداد با صدای محسن چاووشی و ابی با مادرجون و خدا راز ونیاز کردن . با آهنگهای ملایم آهسته آهسته پیاده روی میکردم و حال میکردم و گاهی وقتا نم اشکی و دعائی و خلاصه تو خلسه ای رفتن که نگو و نپرس . در ضمن پیاده روی حرکتهای ورزشی ساده هم فراموشم نمیشد . تو این هیر و ویر یهو میدیدی که آهنگها تندتر میشد و یهو شروع میشد : واسه عشق تو میدم قلبمو .... به چه آسونی میشم قربونی آخه کاردل هیچ نداره قانونی و خلاصه آهنگها تندتر و ریتمیک تر میشد و همراه آهنگها آهنگ پیاده روی منهم تغییر میکرد . به آهنگهای تندتر که می رسید دیگه طاقت نمی آوردم و شروع میکردم روی همون پشت بام به رقصیدنی که بیا و ببین و وحشت کن ...

جای تی وی پرشیا خالی که سوپراستار جدید ایران رو کشف کنه. کجاست این  خانم جمیله  که روش کم بشه و ببینه توی ایرون خودمون روی پشت بام در تاریکی شب میتوان  عربی رقصید و قر به سبک شکیرائی داد ؟ یه ساعت تعیین شده گاهی وقتا به دوساعت میکشید و من همچنان روی پشت بام می رقصیدم و قر میدادم اساسی . خوبیش اینه که پشت بام ما دید نداره وگرنه چند نفر ممکن بود از شدت وحشت این شبح رقصان قالب تهی کنند . بماند . خوبیش این بود که اولش من از سرمای اون بالا دست و پاهام یخ می زد و آخرش از شدت گرما میخواستم گرم کنم رو از از تنم در بیارم . آخرش که دیگه از دست و پا و خستگی از پا می افتادم  ،رو به چراغهای روشن شهر می ایستادم و سرمو بالا میگرفتم و صدا میزدم : آهای خدای خوب و نازنین منو می بینی ؟ چقدر ستاره توی آسمونت هست ... به اندازه ی همه این ستاره ها شکرت . شکرت ... شکرت ...

وقتی بر میگشتم پائین ، حالم کلی خوب بود. دوش می گرفتم . زندگی چقدر قشنگ است . چقدر زیباست . ما آدما با چه چیزای ساده ای میتوونیم شاد بشم . چرا اینقدر به خودم سخت میگیرم ؟ من زنده ام . سالمم . می توونم شبا روی همین پشت بام دانسینگ راه بندازم و کلی حال کنم . البته اگه فردا روی برد پائین ساختمون ننویسن که لطفا" ورزشهای خود را در پارکها و خارج از ساختمان انجام دهید.

                                                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

               شبا به عشق تو یواش و پنهونی ........... میام تو کوچه تون به فکر مهمونی

                                              آخه کار دل هیچ نداره قانونی

***پی نوشت :  آخرش این قرطی بازیها کار دستم داد. آی پادم گم شد و خدا قربونش برم، از دستم نفسی به راحتی کشید. شک کردم که کار کار یکی از اهل خونه باشه با این دیوونه بازی های من ...

لینک ثابت   

شبحی بر پشت بام ( قسمت اول )

 

تا چشم دکتر به جواب آزمایش خونم افتاد ، قاط زد . چشاش گرد شد . عینکش رو روی دماغ گنده ش جابجا کرد و بعد یه نگاه دیگه به جواب آزمایشگاه و یه نگاه به من کرد که از صد تا بد و بیراه بدتر بود . بعد گفت :  برو روی ترازو وایسا ... وایسادم . دید و گفت : وزنت که زیاد نیست . چی به روز خودت آورده ای ؟ خودم میدونستم که چی به روز خودم آورده ام . لازم نبود زیاد به مغزم فشار بیارم . افسردگی شدید پس از مرگ مامان ، علاقه شدید به به خوردن غذاهای چرب و چیل مخصوصا" برنج با کباب کوبیده ، نشستن پای تلفیزیون و خوردن بستنی و تخمه و آجیل و هله هوله ، پشت میز نشستن و تنبلی و گاه تا ظهر خوابیدنها بدجور ترتیب منو داده بود. حالا باید به توصیه دکتر روزی یکساعت پیاده روی کنم و غذام بدون چربی و رژیمی باشه ( حتی پنیر  که عاشقشم  رو هم نمیتوونم بخورم ایضا" از پنیر رژیمی متنفرم ). خلاصه دردسرتون ندم یه طومار  پرهیز غذائی وورزش به دستم داد که برق سه فاز از کله م پرید .

رژیم غذایی رو بی خیال ... ولی برای پیاده روی نقشه ها کشیدم . مسئله اینجاست که صبحها نمیتوونم پیاده روی کنم : ۱-  یا کار دارم یا خوابم میبره ۲-  پیاده روی با همسایه مون رو هم دوست ندارم چون همش حرف می زنیم و آخرش هم تبدیل میشه به یک پیک نیک چند نفره . شبها هم که نمیشه تنهائی پیاده روی کرد . پس فقط یه راه میمونه  : پیاده روی روی پشت بام با آی پاد توی گوشم و صدای محسن چاووشی و ابی و غیره و غیره و غیره ...

لینک ثابت   

تو خودت حب و نباتی ... شکلاتی ، شکلاتی

 

هان ... دیدین چطور شد ؟ اینهمه ناز و نوز کردیم آخرش کار به بازی گل یا پوچ رسید . طرف فکر میکنه ما هیچی حالیمون نیست . یه گل یا پوچی واسش بازی کنیم که ایول بیاره ... تازه تازه شم حالا که اون هیچ شرط و شروطی واسه بازی با ما نذاشته ما فکر کردیم که چند تا شرط و شروط اساسی واسش بذاریم که تا زنده هست یادش نره . مگه به این سادگیاست که فکر کرده ... فکر کرده اینجا هم ینگه دنیاست که بدون هیچ نظارت واستصوابی بیاد رئیس یه مملکت بشه اونم چه مملکتی ... اووووووووووووه به چه بزرگی .... بیاد مملکت داری و انتخابات و اینارو از ما یاد بگیره . اولین شرط ما واسه گل یا پوچ بازی کردن اینه که بزنه این رژیم صهیونیستی رو درب و داغون کنه . طوری که انگار اصلا" وجود نداشته . دوم اینکه باید بیاد اینجا و رسما" از همه مردم ما تک تک  عذرخواهی کنه . بگه که غلط کردم و دیگه از این کارا نمیکنم . سومندش اینکه هولوکاست و غیره و غیره رو بریزه توی زباله دان تاریخ ... چهارمندش اینو بدونه که ما دلمون انرژی هسته ای و بمب اتم و اینجور چیزا میخواد به هیچ صراطی هم مستقیم نیستیم . پنجمندش ... بی خیال

 حیف که اسمش حسینه وگرنه یه اوبامائی نشونش میدادیم که کیف کنه ...

لینک ثابت   

گر حکم شود که مست گیرند ...

 

در اینکه آقای وزیر محترم جناب صادق محصولی مرد چند میلیون دلاری (شایدم چند میلیارد دلاری ) کابینه دولت نهم نیت خیر داشته و خواسته با همون روش پوپولیستی حاکم بر کشور ، مصادیق فساد در کشور رو افشا کنه و بگه که پشت پرده ی انحلالها و انتصابها و انفصالها و انتخابها چه و چه و چه ، حتما" مصلحتی هست ،  شکی نداشته و ندارم . ولی دست گذاشتن روی سازمانی که ماهیتا" کمترین امکان فساد ( حداقل در مورد رشوه )  را دارد ، بدجوری داد آدم رو در میاره ...

  اکثر مدیران و کارشناسان سازمان مدیریت و برنامه ریزی ( سازمان برنامه و بودجه سابق ) هم تحصیلات عالی دارند و هم در کار خود وارد و مدیر و مدبرند ،  امکان رشوه خواری در این سازمان بسیار کمتر از وزارتخانه های دیگر است که مستقیما" با مردم ارتباط دارند .  حتی اگر وزیری به این سازمان رشوه داده باشد و سکه پخش می کرده  تا بودجه ای را برایش ردیف کند از انجا که رشوه دهنده و رشوه گیرنده  هر دو مقصرند پس  هر دو باید منحل شوند . نمیشه که روی هوا یه حرفی زد و بعد سکوت که ...

 اگر بنا به شفاف سازی و دلیل آوردن برای انحلال این سازمان است ، ضمن عرض معذرت از کلیه  کارمندانی که با همین حقوق کارمندی زندگی خودشون رو میگذرونن و پول حروم به خونه نمی برن ( اینجاشو از یه سریال ترکی که اسمش یادم نیست و از همین تلفیزیون خودمون پخش میشه یاد گرفتم )  ، از جناب آقای محصولی خواهشمندم لیست سازمانها و اداراتی  که حتما" حتما" باید منحل شوندو در ذیل همین صفحه آمده است را  مطالعه فرمایند بلکتم ما از این مفسده اجتماعی رشوه و رشوه دادن و رشوه گرفتن  خلاص شویم .

۱- وزارت دادگستری     ۲-دارائی   ۳- وزارت مسکن و شهرسازی  ۴ -  شهرداریها (کل اجمعین )    ۵- راهنمائی و رانندگی   ۶-  مخابرات   ۷- سازمان زمین شهری   ۶- سازمان ثبت اسناد و املاک  ۷-مجلس ( چکهای ۵ میلیونی که یادتان نرفته انشاالله )  ۸ - و هذا و کذا  .....

                                                ******************

               گر حکم شود که مست گیرند ............. در شهر هرآن که هست گیرند

لینک ثابت   

اونا اینجوری رئیس جمهورشون رو دوست دارن ، ماها چطور ؟

 

مراسم ادای سوگند اوباما رو دیدم . باشکوهتر از اونی بود که تصور میکردم . یعنی آمریکائیها  اینقده احساساتی هستن که توی اون سرما اونهمه مدت منتظر بشن ؟ دمشون گرم . یعنی اونا هم همینجور واسه رئیس جمهورشون غش وضعف میرن که ماها ؟

این از نتایج یه دموکراسی واقعیه ... همین

در مملکتی که زمانی سیاهان به بردگی میرفتند  و یه روز کوکلس کلانها اونا رو   قیرآجین میکردند ، این یه انقلاب واقعی محسوب میشه . بنشینیم و ببینیم که این سیاه خوش تیپ و خوشفکر چه فکری برای آینده دنیا داره . انشاالله که خیره .

                                 *****        باش تا صبح دولتت بدمد     ****

 

لینک ثابت   

فیله اومد آب بخوره ، افتاد و دندونش شیکست ...

 

اصلا" نمیدونم چرا این اتفاق افتاد . من برای درست کردن یه دندونی که چندین و چند ساله آزارم میده ، وقت دندونپزشکی داشتم . از هزینه هائی که واسه ی همون یه دندون کردم  چیزی نمیگم چون بیشتر باعث آزار خودم میشه و اشکم در میاد . همینقدر بگم که این دکتره یه چاه نفت توی این دندون  بیچاره من پیدا کرده و هرچند وقت حفاری میکنه و نفت و گاز استخراج میکنه که هیچ تازگیها به فکر استفاده از ازانرژی هسته این دندون  هم افتاده که البته و صدالبته اونو حق مسلم خودش میدونه (هرچی نباشه از اول خودش زده این دندون بدبخت رو ناکار کرده دیگه ) ...

 بگذریم ...  ساعت ۴ وقت دندونپزشکی  داشتم . همیشه با آژانس میرفتم دم مطب دکتر و پیاده میشدم. البته خیابونی که مطب دکتر در اون هست یه طرفه هستش و راننده مجبور میشه از خیابون مجاور وارد کوچه بغل مطب  دکتر بشه . اونروز ساعت ۵/۳ رسیده بودم بخاطر همین به راننده گفتم من سر همین خیابون پیاده میشم و با خودم فکر کردم این چند قدم پیاده که منو نمی کشه . در عوض سر ساعت ۴ میرسم دم مطب دکتر ... پیاده شدم و شروع کردم از خیابون رد شدن ... وسط خیابون که رسیدم ایستادم .

 نه بارون میومد، نه هوا سرد بود .نه زمین یخ زده بود و نه شهرداری درب و داغونش کرده بود. نه من گیج بودم و نه به چیز بخصوصی فکر میکردم . یهو دیدم که وسط زمین و آسمون هستم . انگار یه دستی منو از زمین گرفت و برد بالا ... و بعد با شدت هرچه تمامتر پرت کرد  روی زمین . معمولا" بطور غیر ارادی در موقع زمین خوردن دست انسان پائین میاد و گرچه ممکنه آسیب ببینه ولی از شدت ضربه کم میکنه . ولی چشمتون روز بد نببینه من با صورت اومدم پائین . درست زیر بینی و دقیقا" لب بالام به شدت هرچه تمامتر به زمین خورد . خون بیرون زد . نشستم و بعد بسرعت از ترس یا خجالت !!! اینکه کسی منو دیده باشه از جام بلند شدم . یه دستمال کاغذی در اوردم و گرفتم زیر بینی ... فکر میکردم از بینی من داره خون میاد ولی اینطور نبود . احساس کردم دهانم حالت غیر عادی داره . انگار یه چیزی رفته توی سقف دهنم ... به هربدبختی بود خودمو به پیاده رو ی مقابل رسوندم و لبم رو به دندونام زدم ای دل غافل ... از دندون جلوئی خبری نبود  . تصورشو بکنین دندون من کج شده  بود و رفته بود عقب  . فقط همین یه دندون ... نه از خون دماغ خبری بود و نه دندونای دیگه چیزیشون شده بود. بقول معروف رفتم ابروشو درست کنم زدم چشمش کور کردم . ای روزگار بدکردار ... من  رفته بودم واسه اون دندون لعنتی قدیمی، زدم این دندون رو هم ناکار کردم .

 بسرعت خودمو به مطب دکتر رسوندم . منشی از دیدن من ترسید و فکر کرد کسی با مشت زده توی دهنم ... و منو فوری تو فرستاد . دکتر از تعجب شاخ دراورده بود که این دیگه چه جور زمین خوردنه ؟ دندون رو معاینه کرد و گفت ریشه کج شده و در حال دراومدن از جاشه و عجیبه که زیاد درد نداری ، من سعی خودمو میکنم و  فعلا" دندون رو سرجاش میارم  کلی زور زد و وسائل و گیره و نمیدونم چی چی بهش وصل کرد تا دندون کمی سرجاش اومد و صافتر شد . بعد گفت اگه تا دو سه ماه دیگه جوش خورد که فبها وگرنه باید بیائی روکش بذاری ... البته در این مدت از خوردن هرچی غذای سفت و آجیل و هله و هله باید خودداری کنی . بعد هم گفت خیلی شانس آورده ای که فکت نشکسته . دماغت نشکسته .. سرت نخورده به جدول ... خلاصه انقدر گفت که باورم شد من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم!!! ...

 شاد و خندان از مطب اومدم بیرون . موقع رفتن به خونه همش اینور و اونور رو نگا میکردم ببینم چیزی پیدا میکنم آخه روی شانس بودم اساسی ... الان ۳-۴ ماهی از اون جریان میگذره . فعلا" دندونه صاف شده و سرجاشه ،هرچند باهاش هیچی نمیخورم و سعی میکنم روش فشار نیارم .

تفسیر درتوجیه یا توجیه در تفسیر :  اگه چیزی خواست اتفاق بیفته میفته . اگه قراره پولی یا خیری به دکتری یا هر کسی برسه ، میرسه . تو خودشو ناراحت نکن ...

لینک ثابت