تبليغاتX
:: Rahaa ::

هذیان...

 

کفشامو میذارم توی یخچال و ظرف شیر رو میزارم دم در. یه عالمه شیکر میریزم توی ظرفای تلمبار شده توی ظرفشوئی و شروع میکنم به بهم زدن. آب سرد میریزم توی قابلمه و نمکو خالی میکنم توش . حالا روی نونای کپک زده خمیردندون میمالم و کره هارو میریزم توی عسل و یه ماهیتابه روغن نباتی رو خالی میکنم تو سطل آشغال. رو سیب زمینی ها پوست میزارم و هویجها رو پرت میکنم از پنجره بیرون. حالا حالم خیلی بهتره ولی یه چیزی مرتب داره مخ منو میزنه : یه جورایی نازنین خیلی میخوامت، حالیته؟

                                         ****************************

اگه فقط یه دلیل ، فقط یه دلیل ، فقط یه دلیل داشته باشم :

ــــ واسه خوش اومدن از صدا و سیمای خوکشل ایرون ، اونم اینه که کلیپ های مسخره و بی محتوای  شبکه مهاجر از این جا پخش نمیشه .

ــــ واسه اینکه این تلویزیون ایرون رو تحمل کنم ، اونم اینکه حمید شب خیز نداره .

ـــ واسه اینکه از سیاست بدم نیاد، اونم اینکه که در عین حال که منو میخندونه ، گریه مم درمیاره.

ـــ واسه اینکه از این مملکت گل و بلبل نرم ، اینه که از دوازده مال سال شیش ماه تعطیلشو عشقه.

ـــ واسه اینکه آرزو کنم از این مملکت گل و بلبل نرم ، اینه که نه آفتابه ، نه مهتابه ، نه ابره.

ـــ واسه اینکه آرزو کنم عاشق باشم ، اینه که غم و درد یه نفر دیگه رم بریزم توی این دل صاب مرده .

ـــ واسه اینکه غذا بخورم ، اونم اینکه از گشنگی نمیرم.

ـــ واسه اینکه زنده بمونم و نمیرم ، اونم اینکه دلم میخواد بدونم آخر و عاقبت بعضیا چی میشه .

ــ واسه اینکه این چرت و پرتا رو بنویسم ، چون کسی نمیخوونه.

خلاصه واسه هرکارم فقط یه دلیل ، فقط یه دلیل ، و فقط یه دلیل دارم . شما ها چه دلایلی واسه خودتون دارین ؟ خوشتون باشه . به کسی مربوط نیست .

                                          ********************

ای خدا ، آه ای خدا ،از توی آسمونا گوش بده به درد من که میخوام حرف بزنم

واسه یه روزم شده ، سکوتم رو بشکنم

ای خدا خودت بگو ، واسه چی ساختی منو ؟ توی این زندون غم چرا انداختی منو ؟

لینک ثابت   

جمعه ها خون جای بارون میچکه ...

 

عصر کسل کننده ایست عصر جمعه.  از هرکی بپرسی همینو میگه . همینکه کتابو دستم میگیرم که اقلا" چند صفحه دیگه رو بخوونم یهو از توی کوچه صدای آشنائی میاد صدای آکاردئون و بهمراهش یه صدای سوزناک که" الهه ناز" بنان رو با چه شوری میخوونه و بعد وصلش میکنه به  یه آهنگ قدیمی دیگه " تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی " و بعدشم طبق معمول سلطان قلبها.... "سلطان قلبم توهستی تو هستی ــ دروازه های دلم را شکستی "و الخ. که این آهنگ أخریه یعنی سلطان قلبهاکم کم داره به نظر من سرود ملی میشه . راستی چطور میشه این آهنگای قدیمی هنوز میتوونن روی قلبها اثر بذارن و همه تیپ آدما با هرجور سلیقه ای باهاش ارتباط برقرارمیکنن. نسل جدید آهنگها بهیچوجه درخاطره ها نمیمونه و بعد از مدتی از ذهن همه پاک میشه. شعرهای جدید ببخشید باندازه ای بند تنبونی و هردمبیل و مزخرف ساخته میشه که بهمون سرعتی که گل میکنه فورا"فراموش میشه.شما چندتا آهنگ توی ۲۶ سال اخیر سراغ دارین که توی ایرون یا خارج از ایرون ساخته شده باشه و سرزبونا بیفته و هنوز مردم یادشون نرفته باشه درصورتیکه از سالهای خیلی دور میتوونین به اندازه کوهی آهنگهای زیبا و خواننده های پراحساس و خوش صدا سراغ داشته باشید که هنوز هم به اندازه کافی سر زبونا هستن و تا آهنگشو بشنفین ، حداقل سه چهار بیت از شعرش یادتون میاد و گاهی وقتا اشکتون رو هم در میاره. 

 من و گنجیشکای خونه ، دیدنت عادتمونه ... بهوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه  یا :  به تو بی دست و پا از من نصیحت ، اگه عاشق بشی خونه ت خرابه   یا  : شد خزان گلشن آشنائی ... بازم آتش به جان زد جدائی  یا : خونه خونه جای بازی واسه آفتاب و آب بود... پر نور واسه بیداری ، پرسایه واسه خواب بود و هزارها ترانه دیگه که از شمارش خارجه . بله این طبیعیه که شعرهای باین محکمی و آهنگهائی باین ماندگاری در ذهن و خاطره همه نسلها زنده بمونه و با همون قدرت بتوونه دلها رو به تپیدنی تندتر واداره.

                                                    **************

 همچین که تو حال وهوای سلطان قلبها هستم و توی کیفم دارم دنبال یه پولی میگردم که به این نوازنده دوره گرد بدم و خلاصه یه کمی از اون حال و هوای غمناک عصر جمعه ای بیرون بیام، ناگهان با صدای عجیبی دومتر از جا میپرم . بنظرم دعوا شده بدجوری صدای های و هوی میاد. در آپارتمانو آروم واز میکنم تا ببینم چه خبره که ناگهان چیزی بطرفم حمله ور میشه . ازشدت وحشت به عقب پرت میشم و شروع میکنم به داد زدن که یهو صدای خنده دسته جمعی بلند میشه . چشمامو با تعجب بازمیکنم روبروم یه سگ کوچولوی قهوه ای رنگ با دو تا چشم سیاه براق تیله ای بهم خیره شده  شاید اونم از دیدن یه آدم گنده که مث مرده روبروش دراز کشیده تعجب کرده . حالا دستگیرم میشه که این سگ همسایه بغلیه. دوسه شب بود که صداش میومد . ولی نه با این وضعیت . سگ بیچاره دست چند تا بچه ست که هی دستمالیش میکنن و از این بغل به اون بغل میره و معلوم نیست هرکدوم از این بچه ها چه بلائی سرش میارن که اینجور زوزه میکشه . حالا دیگه صدای مرد آوازه خوون کاملا" دور شده و من هنوز توی شوک سگه هستم که بچه ها هرهر کنان از کنارم میگذرن و میرن توی کوچه. مد جدیده دیگه که امروزه سگهای بیچاره رو توی این آپارتمانهای فسقلی بیارن و حبس کنن. حیوونکی سگ کوچولو که خیلی هم ناز بود با چشاش چه التماسی میکرد. حتما" دوست داشت الان آزاد باشه و دنبال بچه گربه ئی بدوه و هی از این دست به اون دست نشه. وای که بشر خودخواه برای لذت بیشتر خودش چه کارها که نمیکنه.

                   شبی که آوای نی تو شنیدم  ـــــ چو آهوی تشنه پی تو دویدم

                   دوان دوان تا لب چشمه رسیدم -- نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

                     تو ای پری کجائـــــــــــــــی ؟  که رخ نمی نمائی

                     از آن بهشت پنهان دری نمیگشائــــــــــــــــــــی

لینک ثابت   

فریب ...

 

همه چیز مث یه خواب بنظرم میاد. امسال چه زود آمد و چه زود دارد به پایان میرسد. انقدر سرگرم روزمرگی شده ایم که حتی نمیفهمیم کی شنبه به جمعه میرسد و کی تیر به مرداد. تقویم آنقدر سریع ورق میخورد که حساب روزها وماهها را از دست داده ام. معمولا" اولین سوالی که  هر روز از اولین نفری که می بینم میکنم اینست امروز چند شنبه است و بعد چندمه . فکر کنم ذهنم هنگ کرده . دست و دلم به نوشتن نمی رود. خسته نیستم ها... از جنون سرعت زمانه گیج شده ام. به هرکس هم که میگویم اوهم همین حس رادارد. چقدر دلم میخواست میرفتم کوه ، نشد. چند روز مسافرتی ، نشد.  دیدن دوستی که ازت گله دارد ، نشد. تصمیم میگیرم و بعد بسرعت منصرف میشوم . انگار سرعت درهمه زندگی ما تاثیر مستقیم دارد. مدتهاست صبحانه درست وحسابی نخورده ام. حتی ناهار و شام. انگار همش منتظر اتفاقی هستم که باید بیفتد ولی چرا این اتفاق سرعت ندارد ؟ خودم هم نمیدانم.  از اوضاع زمانه هم بدجوری دمغم یه جوری انگار همه رو به بازی گرفته. این روزا بیشتر به این فکر میکنم که اصلا" برای چی زنده ام و تازه آخرش چی ؟ گیرم که به دعای مادر  یه عمر باعزت هم کردم بعدش چی؟ مگه نه اینکه فقط یه وجب خاک خدا سهم منه. کاش زودتر سهممو بگیرم شاید اونور بهتر باشه . چه میدونم دیوونه ای شدم که نگو ونپرس . میگن ایمانت کم شده میگم به چی ؟ میگن به خدا ، یعنی ممکنه اینطور باشه ؟ اگه ایمان کم بشه آدم اینطوری میشه ؟ شاید ... اصلا" میدونین چیه مسئله ایمان نیست . مسئله اعتماده. اعتمادم کم شده . اعتمادم به خودم ، به همه از فک وفامیل و آشنا و دوست کم شده. مث این میمونه که علاقه آدم کم بشه. وقتی انگیزه واسه زندگی نباشه ، خوب زندگی به چه درد آدم میخوره ؟ دوستم میگفت اندیشه حقیر انسان را حقیر میکند و من اینروزها چقدر احساس حقارت دارم. به چیزهائی فکر میکنم که خیلی کوچیک و دست یافتنی هستن. چرا نمیخوام بالاتر بپرم ؟ چرا در اوج احساس نیاز به شادبودن این غم سنگینه که خودشو به من تحمیل میکنه؟ به دور و برم که نگا میکنم جز پوچی چیزی نمیبینم. آیا دارم افسردگی میگیرم ؟ شاید ... شاید اینهم کلاسی باشد که برای خودم میگذارم . امروز دم پارک شهرارا بودم پسرک کوچک تیره پوستی با دخترکی ازجنس خودش که فال میفروخت گرگم بهوا بازی میکرد. چقدر شاد بودن .  فالهای دست دخترک بهوا بلندمیشد و اتوماتیک وار جلوی هر عابری را میگرفت و بعد دوباره به بازی خود ادامه میدادن . چقدر زندگی دخترک شادتر از زندگی خیلی از مابود. افسردگی و دیپرس و کوفت و زهرمار مخصوص آدمایی مث من بیچاره س که خوشی زیر دلشونو زده . میدونم که اون پسر تیره رنگ خیلی بیشتر از من مادر و پدرشو دوست داره. به این مسئله ایمان دارم و به چشم خودم دیده ام. میدونم که اون دختر از فروختن یه فال خیلی بیشتر خوشحال میشه تا من از گرفتن حقوق ماهانه ام.  سردرنمیارم از این بازی پرفریب .... از زندگی ......

چه فریبی اما،

                   چه فریبی !

که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه

                    آگاه است

و غمنامه مرا

                  پیشاپیش

حرف به حرف

                   باز می شناسد.( زنده یاد شاملو )

لینک ثابت   

هیشکی مث مو نمیتوونه شایسته بشه ........

 

ها ... بله شما هم دیدینش؟  هان حالا دیدین که ما هرچی داد و فریاد میکنیم که بابا ما شایسته ترین دخترای دنیا هستیم هیشکی باور نمیکنه. باید از بی بی سی و تلویزیونهای دشمن غریبه بشنفین که ما شایسته شدیم؟  باید این فرنگیا لباسهای فرنگی تن ما بکنن و هی از ما قر و قنبیله بخوان تا ماشایسته بشیم؟  باید واسه شایسته شدن هم دست به دامن استکبار جهانی بشیم؟ حالا هی میگیم بیاین بما لباسای خوشگل بدین و مارو خوشگل کنین و توپ درکنین که دخترایرونی تکه خوشگله بانمکه هیچکدومتون گوش نمیگیرین که ... حالا که اینطوره و مو میتوونم توی تورنتو دختر شایسته بشم حسودیتون میاد ؟ میگین مو دختر بدی هستم که میرم اونجا از خودم شایستگی در میکنم. تا چشم حسود بترکه . مو میرم تورنتو نامزد شایستگی میشم . رخت و لباسای قشنگ قشنگ میپوشم. قر میدم و میرقصم . هیچم به مو مربوط نیس که تو میخوای شمع روشن کنی و یه جا بری بگیری بشینی و عزا بگیری. مو که واسه خودم خوشم. عسکام رو هم میزنن به روزنامه ها و مجله ها و تلویزیونهای غریبه دشمن .  دنیا باید بدونه که ما هم جایزه صلح میشیم هم جایزه شایسته ، تا مشت محکمی توی دهنش بخوره که مغزش از اونور بزنه بیرون. تازه اگه بفهمه ما توی چه چیزا اولیم که دیگه واویلاست. اگه بفهمه ما توی لبخندهای ملیح ، جرزدنهای جانانه ، عقب نشینی های استراتجیک ، حرفهای دو پهلو ، موضع گیریهای همه جانبه و گفتگوهای متمدنانه اول میشیم که دیگه واویلاست . تازه انرجی اتمی هم که داریم . تازه هنوز هم کوپن میگیریم . تازه هنوز هم تا واسه چیزی نامزد پیدا بشه، به آنی میریم توی صف تا  نامزدیشو تحکیم بکنیم .میخواین دستتونو بگیرم توی همین خیابونای تهرون هرروز عصر صدتا مونا امیری شایسته تحویلتون بدم؟ تازه ...تازه... تازه ...مامیتوونیم آب حوض بکشیم، رخت و لباس کهنه بخریم ، میسینک زانو عمل بکنیم ، قرمه سبزی وسبزی پلو هم بفروشیم. تازه اینا که چیزی نیست  میتوونیم هزارتا کار دیگه هم بکنیم که یکیش از این کافرای اجنبی برنمیاد. مثلا" اینکه ما شایسته میشیم ولی اصلا" توی کشور خودمون نیستیم. عجیبه ها ......... راستی  اونا از کجا فهمیدن ما شایسته هستیم اینا نمیفهمن؟ بالاخره اینکه شما چادراتونو سخت بپیچین دور خودتون که اون دختره مونا خانم امیری چادرشو که سهله بقیه لباساشم کوچولو باشه و اونوقت شما شایسته نمیشین و اون شایسته میشه و اسم ایران رو درمیکنه تو خارجه و ما هم افتخار میکنیم که بازهم یه دختر ایرانی  "دخمل شایسته" شد. راستیاتش همه اینارو گفتم ولی هنوز هم نمیدونم شایسته چیه و چه ضوابطی داره و  تازه  دختر شایسته یعنی چی و چی میشه که اون دختره اونجا شایسته میشه ولی اگه بیاد اینجا سر از کرام الکاتبین درمیاره.............. 

لینک ثابت   

در چه فکری هستی نازنین ؟......

 

ای بابا عجب ملت باحالی داریم. باحال از اون جهت که امروز وقتی برای کاری رفتم بانک ، دیدم از کجا تا کجا صف بستن واسه پذیره نویسی سهام بانک پاسارگاد که  درحال تاسیسه. تازه دعوا هم شده بود. تازه یه لیست نوبت بلندبالا هم نوشته بودن که کسی خارج از نوبت تو نره . تازه صف زنا و مردا هم قاطی بود. تازه خیلیها شکایت داشتن که مهلتش کمه . تازه حداقل مبلغ خرید سهام دویست هزارتومان بود. حالا هی شما بگین چه و چه و چه . این وضع یه شعبه کوچیک بانک صادرات بود. شعبه های اصلکاری و آنچنانی که شنیدم قیامت بوده. همه هم سرشون به کار خودشون گرم بود. نه کسی از جائی خبری داشت و نه اینکه دل هیچکسی به حال هیچکس میسوخت. ما هم دلمون خوشه ها.... هی دادو فریاد الکی میزنیم که چی ؟ هی تومار و هی فراخوان واسه چی ؟ والله اگه همه وبلاگ نویسا میومدن وبه جای این حرفا و این کارا، یه بانک یا شرکت تجاری درست میکردن و سهام میفروختن میدونین بجای اینهمه داد و فریاد چه پولی از توش درمیومد؟ باید امروز بودین و میدیدین و باور میکردین که امروزه اقتصاد جای همه چیزو واسه مردم گرفته. هرچند میدونم که شماهم بیشترتون به این موضوع اعتقاد دارین. خوب حالا دلم خیلی بیشتر میسوزه واسه اونائی که بخاطر همین ملت مبارزه میکنن و برای دفاع از عقیده شون زجر میکشن. میگما کاش دم بیمارستان ......... یه شعبه بانک میزدن و سهامو اونجا میفروختن، شلوغی میشد که بیا و ببین. بعد میتوونستیم پز بدیم که اینا واسه یه چیز دیگه اومدن. اومدن که از افکارآزادیخواهی، نوشته ها و فراخوانهای وبلاگ نویسا و دفاع از این و اون و اینا و اونا حمایت کنن.  حیف شد  اگه دویست هزارتومن فقط دویست هزارتومن ناقابل داشتم میتوونستم بشم سهامدار بانک درحال تاسیس پاسارگاد. حالا باورتون میاد که اونهمه رای واسه پنجاه هزارتومن ماهانه واقعا" به صندوقها ریخته شده بود یا بازم فکر میکنین تقلبی ، چیزی در کار بوده ؟ زنده باد سهام ، زنده باد پول ، زنده باد ثروت . علم اصلا" بهتر از ثروت نیست و همانا ثروت بهتر از علم است و ما امروز این را دوباره دیدیم و تجربه کردیم و برآن هستیم که تاجان دربدن داریم برای اثبات این فرضیه ثابت شده مبارزه کنیم. دیدن جمعیت متحصن در مقابل بانک صادرات ، امروز شوکی به من وارد کرد که محال است به این زودیها ازش بیرون بیام. مث اینکه دارم خفه میشم. آره درست همین حالو دارم.....

لینک ثابت   

اندر باب آخرین مصاحبه رئیس جمهور اصلاحات با خبرنگاران نقل از سایت امروز

 

سیدمحمدخاتمی یکباردیگر درجلسه خبرنگاران حاضر شد. وی گفت این آخرین مصاحبه من است. نکاتی از بین این مصاحبه انتخاب شده که به نظر شما میرسد . ضمنا" نقطه نظرات ناآگاهان در ذیل هر سخن گهربار ایشان درج خواهد گردید .

--- وی گفت : از فن آوری هسته ای صلح آمیز دست برنمیداریم ......

                   ۱- نمیتوانیم دست برداریم ، چون بعدش نمیدونیم دستمون را کجا بذاریم.

                   ۲- نمیتوانیم دست برنداریم ، چون بدجوری دستمون جیز میشه .

                   ۳- اگر دست برنداریم، دستمان را خواهند برداشت .

                   ۴- اگر دست برداریم ، بعدش به چه بهونه ای توی محور شرارت جا داشته باشیم.

--- وی گفت :  ایران انحرافی به سوی ساخت سلاح هسته ای ندارد ...

                    ۱- درایران همه جوره انحراف داریم الا انحراف هسته ای

                    ۲- درایران هیچ جوره انحراف نداریم الا انحراف هسته ای

                    ۳- اصولا" ما از انحراف و انحرافات خوشمان میاید.

                    ۴- انحراف هم انحرافهای قدیم.

--- وی گفت : دیدار یکساعت و نیمه با رئیس جمهور منتخب داشته است ..

                   ۱- نیم ساعت اول به تعارف و خوش و بش گذشت.

                   ۲- نیم ساعت دوم به خواندن ترانه " بگو بگو بامن ، تو خوشگلی یامن "  گذشت .

                   ۳- نیم ساعت سوم با آه وناله و اشک هجران و دوری و وداع گذشت .

                   ۴- دیدار به وقت اضافه کشیده شد.

--- وی گفت : درمورد پرونده گنجی با آقای شاهرودی صحبت کردم .......

                    ۱- نتیجه داشت ، ولی خدا میدونه چه نتیجه ای ؟

                    ۲- نتیجه داشت ، ولی به نتیجه نرسید.

                    ۳-  نتیجه داشت ولی افاقه نکرد.

                    ۴- نتیجه داشت ، قرارشد انقدر بهش غذا ندن تا خودش گشنه ش بشه.

--- وی گفت : برای حل مشکلات باید تفاهمی عمل کنیم ...

                   ۱- البته این بر ملت است که باید همیشه تفاهم داشته باشد.

                   ۲- چرا مردم با دولت عدم تفاهم میکنند ؟

                   ۳- تفاهم داشتن مردم با همه نوع ظلم و ستمی ، بسیار ضروریست .

                    ۴- مسئله این است چرا گنجی تفاهم ندارد ؟

--- وی گفت : باید گذشت داشته باشیم ...

                    ۱- همش تقصیر گنجی است که گذشت ندارد.

                    ۲- چرا قوه قضاییه اینهمه گذشت دارد.

                    ۳- کسی که گذشت ندارد، حق زندگی ندارد.

                    ۴- کسی که گذشت ندارد، اینهمه جون ندارد .

--- وی گفت : امیدوارم این مشکل بزودی حل شود ....

                   ۱- یا گنجی بمیرد.

                   ۲- یا قوه قضائیه کن فیکون شود.

                   ۳- یا بیمارستان میلاد را به توپ ببندیم.

                   ۴- اگر هیچکدام از این کارا نشد ، یه عمل جراحی ساده الزامی است.

--- وی گفت : مهمترین دستاورد دولتش ، ایجاد فضای نقد است ...

                    ۱- آهان این درسته. ماکه تادلمون خواست نقد خریدیم و نسیه دادیم.

                    ۲- نقد مث قنده ، شیرینه ، خیلی میچسبه .

                    ۳- کسانیکه خیلی نقاد بودند، الان توی سوئیت های اوین دارن قند میشکنن.

                    ۴- یکیشون که خیلی نقاد بود از بس نقد کرد در حال مرگه.

--- وی گفت : ما به ولنگاری و بد دینی متهم شدیم ...

                   ۱- خاتمی و ولنگاری ؟.... نه این امکان ندارد.

                   ۲- مردم و ولنگاری ؟ .... بله این امکان دارد.

                   ۳- ولنگاری و بی دینی مخصوص مردم و دیگراندیشان است .

                   ۴- ما خودمان ترتیب ولنگار را داده ایم، بحساب بی دین هم خواهیم رسید.

وی گفت : چهره ای که ماازاسلام نشان دادیم اسلام مردم در برابر اسلام طالبان بود....

                ۱- اسلام مردم ، طالبان ندارد .

                ۲- اسلام طالبان ، مردم ندارد.

                ۳- اسلام مردم با اسلام طالبان فرقی ندارد.

                ۴- سعی خواهیم نمود درعوض از این پس اسلام طالبان را بجای اسلام مردم بیاوریم.

وی گفت :  لحظات تلخ زیاد داشته و برای ملت زیاد گریه کرده است ...

               ۱- ما میگیم ملت بیشتر گریه کرده .

               ۲- نخیر رئیس جمهور بیشتر گریه کرده .

              ۳- ملت  و رئیس جمهور خیلی گریه کردن.

              ۴- رئیس جمهورزیادگریه کرده ، مردم زیاد سینه زدند.

وی گفت : درمورد بدحجابی بیخود میگویند. اینهابچه های کشورند و بسیاری درانتخابات شرکت کرده اند.

               ۱- اگر بد حجاب باشیم و در انتخابات شرکت کنیم ، اشکالی ندارد.

               ۲- اگر باحجاب باشیم و در انتخابات شرکت نکنیم ، اشکال دارد.

               ۳- بهتراست برای رای دادن بد حجاب شویم و بعد از رای دادن دوباره حجاب دار شویم.

               ۴- شما بگوئید میشود هم بدحجاب بود وهم در انتخابات شرکت نکرد ؟

وی گفت : درمورد حمله آمریکا به ایران ، آمریکا با ملت ایران طرف است...

               ۱- ایرانیها باید خودشان را به شکل تفنگ و توپ و خمپاره و تانک دربیاورند.

               ۲- ایرانیها باید جلوی ارتش آمریکا دراز بکشند تاآمریکا ازروی جنازه آنان رد شود.

               ۳- به هر ایرانی یک بمب اتم داده خواهدشدتا بخودش ببندد.

               ۴- بهتر نیست ازایران فقط جوان عاشق قزوینی با کاندولیزارایس از آمریکا طرف شود.

***مصاحبه بقیه دارد. من خسته شدم. شب خوش

لینک ثابت   

رمز جاودانگی ......

 

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است ....

و جاودانگی

رازش را

با تو درمیان نهاد .

پس به هیئت  ** گنجی ** درآمدی :

بایسته و آزانگیز

** گنجی ** از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است ....

از آغلهایی که به ضرب و زور در آن جایمان داده اند بیرون خواهیم آمد. شمعها را دوباره روشن خواهیم کرد. گرد هم خواهیم آمد. آزادیت را خواهیم خواست . میخواهند امان بدهند ، میخواهند ندهند. قهرمان را زنده میخواهیم. قهرمان جور دیگر میاندیشد . ما مثل او میاندیشیم. اندیشیدن مثل قهرمان هزاران قهرمان بوجود میاورد.

لینک ثابت   

ترس.....

 

به آقاهه گفتم : حالا این فیلم واقعا" ترسناکه ؟ چشاشو دراند و  خیلی مطمئن گفت : خانم جون من خودم که نگا کردم تا صبح از ترس نخوابیدم. به آقاهه گفتم : اگه بچه رزماری رو دارین اونو هم بدین . سرشو انداخت پائین و گفت : فردا واست آماده میکنم بیا ببر. بعد رزماری وار توی چشام نگا کرد و گفت : بابا اینهمه فیلمهای لطیف و شاعرانه وعاشقانه روز آمریکا و اروپا اینجا دارم گیردادی که فیلم ترسناک میخوام . هردفه هم که میبری فرداش میایی میگی بابا اینکه اصلا" ترسناک نیست. من نمیدونم چی باید توی یه فیلم باشه تا از وحشت سنکوپ کنی ؟ دیگه اینجا بود که از آقاهه خجالت کشیدم آخه دیگه واقعا" به فکر افتاده بود که من حتما"یا مازوخیست هستم یا دیوانه.  شایدهم باشم که میرم انقده پول میدم و میگم بیایین منو بترسونین . باورکنین دست خودم نیست . من یا از فیلمهای صمد خوشم میاد یا دائی جان ناپلئون یا فیلمای ترسناک . میدونم که پیش خودتون میگین چقده جوادی ..... ولی اکشال نداره من پیه همه این حرفا رو بجون خودم خریدم. تقصیر خودم هم نیست . دلیلش هم واسه خودم اینه که دیگه حوصله ندارم فیلمی رو ببینم که منو به فکر ببره یا اینکه بخواد پیامی بهم بده یا هرمسئله دیگه. میخوام یا بخندم یا بترسم شاید از این دنیای دیوانه دیوانه دیوانه لحظه ای خلاص شم. وقتی بخندی یا بترسی دیگه نمیتوونی به چیز دیگه فکر کنی . انقده محو فیلمه میشی که یادت میره اون بیرون چه خبره ......

راستی شما فیلم خیلی قدیمی " بچه رزماری" و فیلم "من میدونم تو تابستون سال پیش چیکار کردی " وفیلمهای " جیغ " رو دیدین؟ این دوتا آخری هم یه کم قدیمی شدن ولی من همچنان چون همیشه از دیدن این فیلمها  میترسم و درعین ترسیدن و لرزیدن لذت میبرم.

لینک ثابت