تبليغاتX
:: Rahaa ::

فصلها...

 

غروبهای دلگیر پائیز ، عصر نشده شب را حس کردن ،  خورشید بی حوصله ،آفتاب بی رمق و خسته ، صدای برگشتن بچه ها از مدرسه ، شنیدن حرفای تکراری ، خوردن صبحانه ـ نهار ـ شام سه وعده ، مهر بی مهر ، جامه تهی کردن درختا ... وای وای چرا با وجود اینهمه برگ نارنجی و زرد خوشگل باز دلتنگم ؟ چرا صدای قار قار کلاغها نمی آید؟ چرا کسی درخانه را نزد ؟ چرا ؟؟؟؟؟

بهار ... بهار که سبز بود و مهربان بود و دوستش نداشتم. بهار که سالها برای من تکرار دیدن آدمهائیست  که فقط سالی یکبار میدیدمشان. پدر میگوید : خدا پدر جمشید جم را بیامرزد که نوروز را درست کرد وگرنه همین سالی یکبار هم ریخت نحسشان را نمیدیدم و خلاص... فروردین شمال، اردیبهشت شمال ، خرداد کار و کار و کار ...

تابستان ... تابستان گرم و پردلهره ... تابستان عاشق شدن ... تابستان دویدن و عرق ریختن و زیر کولر وایسادن و سرماخوردن و فحش دادن و فحش خوردن ... تابستان داغ .... تابستان وحشی .... تابستانی که نیامده  رفت ... تابستان هشتاد وچهار دیگر نمیاید...

زمستان ... زمستان خشک ... زمستان تر ... زمستان آفتابی ... زمستان برفی ... زمستانی که تا بخودت بجنبی تمام میشود .... زمستان پالتو و دستکش و بارانی و چتر ... زمستان خش خش برفا ... زمستان سرد ... زمستان ایران من ... زمستان سرزمین مادری من ... زمستان ...

راستی چرا همه فصلها بنظرم مات می آید . انگار از پشت شیشه ای کدر به زندگی نگا میکنم. دوست دارم زندگی کش بیاید. از  عوض شدن فصل هامیترسم. چه کسی تقویم را نوشته ؟ چه کسی فصلهارا تعریف کرده ؟... چه کسی برای انسان تاریخ مصرف گذاشته؟ تقویم را پاره پاره میکنم... تقویم را دوست ندارم ، ولی  روزی شاید ده بار ازاین و آن میپرسم ساعت چند است یا امروز چندم است ؟ مرده شور ببرد  این نیاز انسان به دانستن  وقت و زمان را ... چم شده ؟ نمیدانم  شاید دارم به مرگ فکر میکنم. شاید ... دلم میخواهد برگردم به عقب ، نمیشود .... بروم جلو ، یارایم نیست ... میخواهم رها باشم... رها... رها... شاید مرگ یعنی رهائی ...  

                                              ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

هیچ تنها و غریبی،طاقت غربت چشماتو نداره .. 

هرچی دریا رو زمینه ، قد چشمات نمیتوونه ابر بارونی بباره ...

وقتی دلگیری و تنها ، غربت تموم دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره ...                                                                   

لینک ثابت   

آش نذری ...

 

 هرسال آش نذری داشتن. آش نذریشون هم آش شله قلمکاری بود که روز بیست و هشت صفر به در خونه همه میرفت و از نظر طعم و رنگ و بو  حرف نداشت. حاجی از وقتی خودشو شناخته بود این آش توی خونه شون پخته میشد . پس رسم هرساله پابرجا بود و روز بیست و هشت صفر اگه زمین به آسمان میرفت و سنگ از آسمون میبارید باید این آش پخته میشد. هرسال هم به رنگ و لعابش افزوده میشد. بعضی از همسایه ها هم نذر میکردن و بار و بنشن و سبزی نذر خودشون رو میاوردن و به آش خونه حاجی اضافه میکردند. حاجی هم با کمال میل قبول میکرد و دوست داشت که همه از ثواب این کار بهره ببرند. از چند روز به درست کردن آش همه اهل خونه و حتی همسایه ها دست بکار میشدند. دسته دسته سبزی بود که پاک میشد و خورد میشد و میرفت توی یخچالها و فریزرها ... کیلوکیلو حبوبات و بار و بنشن پاک کرده و شسته میشد. سه چهار تا گوسفند هم توی خونه حاجی به درخت نارون قدیمی بسته میشدند تاروز موعود که حسابی چاق و چله شده باشن. خلاصه قیامتی بود. مراسم آش پزون خواه ناخواه همه رو به هیجان میاورد. یک روز قبل از بیست و هشت صفر گوسفندا رو سر می بریدن ، پوستشون رو میکندند و شکمشون رو خالی میکردند و درسته مینداختن توی دیگ تا بپزن و  بعد حبوبات  پخته شده  و سبزی رو اضافه میکردن و چندین  کیلو گوشت گوساله هم میریختن توش و شروع میکردن به پختن آش . هرکی حاجتی داشت میومد و دیگ آش رو هم میزد ... بعد هم یه نفرمیومد که روضه میخووند و خلاصه تا خود صبح همه بیدار بودند و آخرش هم یه دم کنی در آش میذاشتن تا آش بقول معروف جا بیفته . بوی آش تا هفتا محله میرفت و صبح زود بود که حاجی در خونه رو باز میکرد و جماعتی رو میدید که تا سرکوچه صف کشیده بودن و قابلمه به دست انتظار نذری حاجی رو میکشیدند.  حاجی امین مردم شده بود. آش نذری اعتباری بهش داده بود که اونو خوب بالا کشیده بود . اون که یه موقع آه نداشت با ناله سودا کنه حالا میلیون میلیون معامله میکرد و مردم هم بهوای مومن بودنش ، همه جوره احترامشو داشتن و جورشو میکشیدن ... حاجی که پیشونیش از زیادی سجده داغ برداشته بود واسه خودش اهن و تولوپی داشت . حالا فرش فروشیش توی بازار بیشتر ازهمیشه معتبر بود. ولی یک نکته جالب هم توی زندگیش بود که گرچه هیچکس به زبون نمی آورد ولی اکثر کسانی که اونو میشناختن میدونستن و اون این که دست به جیب نبود. هیچوقت کسی ندیده بود که در موقع گرفتاری  مالی کسی به کمکش بشتابه . در این جور موارد یعنی اگه کسی ازش کمک میخواست کاری که میکرد این بود که به افراد دیگه معرفیش میکرد همین... واسه خاطر همین هم بعضیا میگفتن حاجی خودش خسیسه ولی دستش خوبه ، بهر کی معرفیت کنه کارت راه میفته........

پختن آش نذری بیست و هشت صفر سالها ادامه داشت . پسرای حاجی حالا هرکدومشون برای خودشون حاج آقا و دختراش حاج خانوم شده بودن. زندگی روال خودشو داشت تا همین پیرارسال که به عادت معمول همسایه ها نذریهاشونو بردن در خونه حاجی و سبزی هارو پاک کردن و کارای مطابق معمول رو انجام دادن و آش رو بار گذاشتن و روضه خون رو صدا کردن که ناگهان صدای داد وفریادی از طبقه بالای خونه    اومد و بعد پیچید توی حیاط  و بعد موجش تموم خونه حاجی رو گرفت . زن حاجی بود که داد میزد و گریه میکرد و نفرین نثار حاجی میکرد. توی بهت و ناباوری همه ، فاش شد که پارسال همین موقع  موقع آش پزون، یعنی سر دیگ آش ، حاجی عاشق یه خانومی شده که داشته آش رو هم میزده  و خلاصه گرفتتش و حالا خانمه با یه بچه یه ماهه اومده دم در و میگه بچه دلش واسه باباحاجیش تنگ شده اومده  باباشو ببینه .... الم شنگه ای شد که بیا و ببین. معلوم شد سر پختن آش چیزای دیگه ای هم بجز دعا و هم زدن و نذر ونیاز خواستن انجام میشه. از جمله : باز کردن گوشه چادر و نگاه دزدکی کردن و عشوه اومدن و نازکردن و نیاز دیدن و دل بستن و بعدش خووندن صیغه ای جهت محرمیت و بعدش پس انداختن یه بچه معصوم تا : بعدش زیاده خواهی زن صیغه ای و بعدش خبردار شدن زن عقدی و بعدش آبروریزی و بعدش دست به کار شدن دخترا و پسرای حاج آقا و بعدش سکته مصلحتی ایشون  و بعدش بیرون کردن حاجی ازخونه آبا و اجدادی و از دست رفتن اعتبار چندین و چند ساله  وخلاصه  هزار چیز ناگفتنی دیگرکه بماند و تازه تمام اینها بخاطر یه هوا و هوس ناگهانی... در آخر اینکه خودمونیم عجب آش شله قلمکاری بوده آش خونه حاج آقا.......

 از پیرارسال تا حالا دیگه آشی توی خونه حاجی پخته نشد و هیچ کسی کاسه  به دست برای گرفتن آش درخونه حاجی نرفت و هیچ کاسه آشی هم به نیت نذر به در خونه درو همسایه و دوست و آشنا برده نشد که نشد  ..... گاهی وقتا آشنائی ، فامیلی یا درو همسایه ای نقل میکنند که حاجی رو دیدن که بچه کوچولوئی توی بغلشه و داره هن هن کنون و لنگ لنگون  راه میره ... 

                                    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

                 *** به پیری بگو : پیری دست نگهدار که باهات بگو نگو دارم ***

                 ***       حالا حالاها آرزو دارم ،  حالا حالاها آرزو دارم           ***

                       

لینک ثابت   

بازهم مظلومیت اهواز ...

 

هرچند

شب با تمام توش و توان و صلابتش

بر سرزمین تب زده آویخت

دیدم سیماب صبحگاهی

از قله بلندترین کوه ها

                               فرو می ریخت

گفتم :

         امید من

برخیز و خواب را

برخیز و باز روشنی آفتاب را ...

                                          (حمید مصدق)

 نفرین برآنان که چون موش های کور به بیراهه میزنند و مردم بیگناه را به خاک و خون میکشند ، نفرین برآنان که ضجه های ملتی را در سوگ فرزندان این مرز و بوم به هیچ می انگارند ، نفرین بــــــــر  آنان که می کشند تا زنده بمانند . ملت ایران تا به کی باید تاوان این ترورهای کور و بمب گذاریهای وحشیانه را بدهد ؟

لینک ثابت   

عجب دعوائی بود ....

 

هنوز چشمم گرم نشده بود و تازه تازه داشتم بعد ازبستن ساکم و  خستگی عجیب امروز ، میرفتم توی عالم رویا که ناگهان صدای نعره ای از جا پروندم. صدای دعوا میومد... جانمی ... من عاشق فیلمهای اکشنم... رفتم دم پنجره و دیدم بعله دعواست . پنجره رو بازکردم و ملافه رو کشیدم روی سرم و تا کمر خم شدم پائین ، نکنه یه چیزی از دستم در بره . شده بودم شکل یه روح خوابالو سرگردون ... طرفین دعوا دو پسر موبلند بودند که هرکدوم از یه ماشین آخرین مدل پیاده شده بودن . یه دختر لاغرو هم کنار دیوار کز کرده بود. عحب شاخ و شونه ای واسه همدیگه میکشیدن بماند . چه فحشها که نثار همدیگه نمیکردن بماند ... کم کم داره دیکشنری فحشهای من تکمیل میشه . کم کم جمعیتی جمع شد . همه سعی داشتن اونارو که میخواستن با زنجیر چرخ و چوب به هم حمله کنن از هم سوا کنن. عجب ملت بیکاری ... بابا خوب بذارین دعواشون بکنن . تخلیه میشن والله. ولشون میکنین فردا همدیگه رو پیدا میکنن کار دست خودشون میدن ها.... ولی کسی که صدای منو نمی شنید... درست اوج دعوا بود که شیطنتم گل کرد . یادم اومد از چهارشنبه سوری پارسال چند تا فشفشه و ترقه دارم. به چه زحمتی خودمو کشوندم زیر تخت و بعد از کلی گشتن توی جعبه کفشم پیداشون کردم. جانمی جان . نشستم روزمین و اولین سیگارت رو کشیدم روی جلدش و بدون اینکه کسی منو ببینه  چرخ دادم و ول کردم وسط جمعیت . دومی رو هم به همین طریق . حیف که خودم درست نمیتوونستم نگا کنم. ولی صدای داد و فریاد ملت بلند شد واسه اینکه بیشتر سورپرایز بشن هفت ترقه معروف رو محکم گرفتم توی مشتم،  بلند شدم و با آخرین قدرتی که داشتم کوبیدم به دیوار مقابل خونه که هنوز آثار انفجارهای چهارشنبه سوری روش باقی بود. اینجا بود که ملت پا گذاشتن به فرار. فکر میکردن پلیس ضد شورش اومده .درهرصورت هرفکری کرده بودن ترس ورشون داشته بود که  کوچه در یه لحظه خالی از جمعیت و آروم شد. فقط یه فشفشه دیگه داشتم اونم آتیش زدم و ولش کردم توی کوچه... دیدم که دخترک کز کرده کنار کوچه سرشو بالا کرد و منو دید . بعد در زد . درو که باز کردیم اومد تو ... میگفت از ارومیه اومده دنبال برادرش که پیداش نکرده حالا هم جائی نداره بره . این دونفر هم مزاحمش شده بودن . مادرم هی چشم و ابرو اومد که خوبیت نداره ولی مگه من و داداش رضایت دادیم؟ بردم توی اتاق خودم کل کار یه ملافه و یه بالش بود دیگه... اومدم بیرون آبی به سر و صورتم بزنم . خواب ازسرم پریده بود .. داداش روی مبل نشسته بود و با خودش فکر میکرد . پهلوش نشستم  : چیه داداشی ؟ کپ کردی ؟ـــ نه رها ولی تو کی میخوای آدم بشی؟ من فهمیدم اون ترقه ها کار تو بود . تو کی میخوای بزرگ بشی دختر؟ من اگه رئیس تو بودم یه دقه هم تورو نگر نمیداشتم. وای وای که چقدر دلم واسه تهرون تنگ شده بود ولی الان دیگه طاقت ندارم. این چه وضعیه ؟ اونجا اون همه نظم و ترتیب ماشینی و اینجا اینطور؟؟؟؟....دست گذاشتم روی شونه داداشی. بهش گفتم : میدونی اینجا زندگی الاغیه ، ماشینی نیست . خیلی هم دوست داشتنیه . کجای دنیا میتونی ساعت یک نصفه شب یه بزن بزن آنچنانی ببینی؟ کجای دنیا میتوونی هرجور که دلت خواست رانندگی کنی ؟ کجای دنیا هرساعت شب که دلت خواست چون مردی میتوونی مزاحم هر دختری بشی؟ کجای دنیا ازت بازخواست میکنن که این همه ثروتو از کجا آوردی ؟ کجای دنیا میتوونی اینهمه اسراف کنی و قابلمه پر از برنج رو خالی کنی تو سطل آشغال؟ کجای دنیا اینهمه  پول باد آورده به دستت میرسه ؟ اینجا اینجوریه .منم بهت نصیحت میکنم برگردی و خودتو با این زندگی عادت بدی . میگی نه ؟ باشه یه روز به حرف من میرسی . انقده با نظم و انضباط زندگی کن تا بجای اینکه از زندگیت ، لذت بد رانندگی کردن و دعوا کردن و چونه زدن و خواستگاری رفتن و دعوا سر مهریه و مراسم ازدواج و ختنه سورون و آش پشت پا پزون و غیبت و شرارت و مردم آزاری و سادیسم و مازوخیسم رو ببری ، یه زندگی بیحال و بی رنگ و بو داشته باشی مث شله زرد بی شکر وزعفرون ... منکه واسه خودم خوشم ....

ایرون هم جای قشنگیه .... البته اینا تا موقعیکه که کار مهاجرتم درست نشده وگرنه منم مث داداشی سعی میکنم شله زرد بی شکر و زعفرون بخورم تا آش شله قلمکار..... حالا خوبه که فردا بعبارت بهتر امروز یکشنبه مسافرم من بدبخت بیچاره ....

            ***   می گیرنت ، می برنت کلونتری ....... به جرم فحاشی و آبرو بری ***

لینک ثابت   

فرهنگ هجو ....

 

داشتم ازش جوراب میخریدم که یه مامور شهرداری مث اجل معلق سررسید و با لحنی بسیار زشت و تند و درحالیکه پاشو مینداخت  زیر بساط یارو ، داد زد : جمع کن کاسه کوزه تو.... مرد بیچاره بلند شد و با التماس گفت : جناب سرهنگ!!! بخدا از صبح تا حالا هیچی دشت نکردم. دستم خالیه ... یه ساعت میمونم میرم. که اجل معلق دیگه معطل نکرد و با دست و پا افتاد به جون خرت و پرتای مرد دستفروش... من هنوز روی زمین روی دوپام نشسته بودم که دیدم چند نفر  بالای سرم جمع شدن . مرد دستفروش را اکثر اوقات توی همین خیابون میدیدم که گاهی تنها و گاهی با دختر و پسر کوچیکش کاسبی میکرد. معمولا" هر وقت میدیدمش یه چیزی میخریدم . خیلی وقتا چیزهائی که لازم نداشتم وشاید پیش خودم فکر میکردم اگه همه ازشون خرید کنن  به گدائی نمیفتن ، شاید فکر احمقانه ای بود ولی به من آرامش می داد ، شاید به وجدان خودم رشوه میدادم.

  اما امروز روز دیگه ای بود. بارها از برخورد ماموران سد معبر شنیده بودم ولی راستش به چشم خودم ندیده بودم . مرد دستفروش دوباره شروع به التماس کرد و در همون حال بسرعت جورابا و بقیه چیزا رو میذاشت توی ساک محقرش... بلند که شدم از لابلای جمعیت صدای جیغ و داد ضعیفی شنیده میشد . پسرش بود با یه دسته فال حافظ ... بدون اینکه گریه بکنه خودشو کشید جلوی پدرش . دستای کوچکش رو به باتمام توان  بازکرد ، سپر کوچکی جلوی پدرش درست کرد و به ماموره گفت : چی میگی ؟ چی از جونش میخوای ؟ مردم همینطور وایساده بودن و نگا میکردن . مامور گفت : تو چی میگی؟ بزنم داغونت کنم ؟ پسر بچه کوچولوی عزیز من با سرتقی خاص خودش گفت : بزن جرئت داری بزن . مامور پوزخندی زد و گفت : گمشو یاالله تا همه این بساطتو نریختم تو جوب گورتونو گم کنین . پسرک باز خیره شد : چیکارش داری؟ که سرهنگ !!! عصبانی شد و گوش پسره رو گرفت و داد زد : تو چیکاره ای ؟ پسرک همونجور سرتق ولی مظلوم داد زد : بوام بید . ولم ده ... مامور گوش پسر را ول کرد و زد زیر  خنده . .. مردم همه زدند زیر خنده .... صدای بید بید بید از توی جمعیت میپچید و به جلو میومد . دم گوشم دختری به دوستش گفت اهل برره بیدن ... اونطرف تر مردی داد زد : بیدا بیدا مبارک بیدا ... زن مسنی در حالیکه شکم بزرگش از خنده میلرزید گفت : ها تو پسر سالارخان بیدی ...

متاسفم ، متاسفم ، متاسفم ... هیچی نمیتوونم بگم . بهم ریختن بساط کاسبی یه مرد که دزد نبود و گدا نبود و تهرونی نبود ، لهجه زیبا و دوست داشتنی پسرک که از شدت عصبانیت به اصل خود برگشته بود ، تنها به خنده جمعی انجامید که وقتی سریالهای درپیت تلفیزیون را می بینند و شخصیتهای واقعی را روبروی خود مشاهده میکنند که از شدت تنگدستی به این ناکجا آباد پناه آورده اند، خود را برتر از همه میدانند و به خودشون اجازه میدن تا به پسرکی بخندند که روزها فال میفروشد و شبها در کپری خارج از تهران سر به بالین میگذارد. جائی خواندم که  "بگذارید مردم هم کمی خنده در و کنند" .... روزی هم خواهد رسید که همین طفل معصوم به حال من و تو بخندد . دور نمی بینم. عقده هائی که در وجودش تلنبار میکنیم روزی سر باز خواهد کرد .

                                                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

برای اولین بار حکم ماموریتم را میبوسم و روی چشمم میگذارم. میرم جنوب . میرم بندرعباس ... میرم تا آبی محض خلیج فارس رو یه بار دیگه با چشم دل  حس کنم و لذت ببرم . برخلاف همیشه که تا از تهرون می پریدیم دلم میگرفت و تنگ میشد ، دلم میخواد این دفه طول بکشه. میخوام از همه خوبیها و بدیهای تهرون فرار کنم. بوی ماهی ... بوی شرجی.... بوی توپ ... بوی کاغذ رنگی .... آی فرهاد روحت شاد

لینک ثابت   

ناموسجات در خیابانهای تهران....

 

۱ــــ  توی مطب دندونپزشکی بوی سیگار!!! می اومد. شک نداشتم که اون مرد کت و شلوار پوشیده کراواتی سیگار کشیده است. بعد هم اومد روبروم نشست و زل زد به من ... به در و دیوار نگا کردن و جا عوض کردن و چشم غره رفتن هیچ فایده نداشت . ساعت ۵/۵ وقت داشتم و حالا ساعت ۷ بود . نشون به اون نشون که نگاه هرزه اون مرد یک ساعت و نیم روی سرو شکل من چرخید . صد لعنت به من که تف انداختن به روی صورت کسی رو یاد نگرفته بودم...

۲ــــ   داشتم میرفتم خونه . بعد از یه مدتی متوجه شدم که یه ماشین مرتب داره پشت سر من حرکت میکنه . یعنی هروقت از آینه پشت سرمو نگا میکردم اونو میدیدم. یقینم شد که داره منو تعقیب میکنه. سرعت رو کم کردم . اومد بغل ماشین و هی با دست علامت میداد. مردک کثافت تا نزدیکیهای خونه دنبالم اومد . دم سوپری نزدیک خونه پیاده شدم و رفتم توی سوپر... به آقای سوپری گفتم : میشه چند دقیقه بیایین توی ماشین. از اینکه هیچ تعجب نکرد ، شوکه شدم . یارو تا دید من با یه مرد توی ماشین نشستم زد به چاک جاده... وقتی از آقای سوپری تشکر میکردم گفت : قابلی نداره . این روزا یکی از کارای ما شده نجات ناموس مردم ازدست مزاحما...

۳ ــــ  وایساده بودم که از خیابون رد بشم که یه پژو ۲۰۶  با شدت زد روی ترمز و گفت : بفرما ....  بروم نیاوردم و یکی دو قدم عقب رفتم ... قاه قاه خندید و داد زد : اهلش نبیدی ؟ معلوم شده بید اهل برره بالائی ... این چه فرهنگیست که تلفیزیون اسلامی ایران داره توی مردم جا میندازه . ایجاد لهجه های من درآوردی برگرفته از زبان اقوام شریف ایرانی جهت مسخره کردن ملت از دهن این بچه های جلف هفده هیجده ساله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

اجرای شوی ازدواجهای دانشجوئی و تبلیغ ازدواج آسان و نمایش های مضحک صحنه های خواستگاری و ازدواج در رسانه ملی !!! ، اثری جز افزایش طلاق آنهم در میان زوجهای جوان نداشته است. اینهمه وعظ و خطابه و نصیحت و گرفت و گیر ، تاکنون هیچگونه تاثیری در کاهش مزاحتمهای خیابانی نداشته است .  نصب تابلوهای بزرگ با عنوان شب زفاف حضرت علی و حضرت فاطمه جز ایجاد سئوال در ذهن کودکانی که تاکنون آشنائی با این کلمات نداشته اند، فایده ای ندارد. از طرف دیگر آیا این دستمالهای یک وجبی بر سر دختران حجاب اسلامیست ؟ پس آنچه ما در کشورهائی مانند اندونزی و مالزی می بینیم چه نام دارد؟ کتمان آمار وحشتناک فساد و فحشا و بیماریهای مقاربتی و ایدز و کوفت و زهرمار به بهانه عدم اشاعه و ترویج ، جز پائین نگهداشتن سطح آگاهی مردم  و درنتیجه آسیب پذیرترشدن جامعه چـــــــــه  فایده ای داشته  ؟ ایجاد محدودیت های نابخردانه و غیرفرهنگی ، جز دورکردن جوانان از هویت ایرانی وانسانی خود ، تاکنون چه نتیجه مثبتــی داده ؟

کار بجائی رسیده که حتی زنان مسن و آبرومند و بچه دار نیز درخیابونهای تهران از دست جوانان افسار گسیخته و پیرمردان تازه سرحال آمده ، آسایش ندارند. این بود مدینه فاضله ای که وعده اش رامیدادند؟ راستی این ضرب المثل اینک چه خوش به دل می نشیند :

                   *** از طلا بودن پشیمان گشته ایم ، مرحمت فرموده ، ما را مس کنید ***

لینک ثابت   

سکوت ....

 

گفتم : " بهار

ـــ خنده زد و گفت :

-- ای دریغ ،

" دیگر بهار رفته نمی آید.

گفتم : " پرنده ؟

گفت :

" اینجا پرنده نیست .

" اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .

گفتم :

         -- درون چشم تو دیگر ... ؟

گفت :

        " هرگز نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.

        " اینجا به جز سکوت ، سکوتی گزنده نیست .     

                                                                         ( از دومنظومه حمید مصدق )    

لینک ثابت   

بهانه میگیرم ....

 

آقا.... حوصله ندارم . هرچی مینویسم پاکشون میکنم. دل و دماغم کجا رفته ؟ خدا میدونه ... تقصیر این پائیزه ... میدونم ... بی معرفت معلوم نیست سرده یا گرمه . نمیدونم به کدوم سازش برقصم ؟ صبح لباس گرمتر میپوشم ظهر از گرما تب میکنم ... ولی نه ...  همش تقصیر این خربوزه خوردن منه . گلوم دردمیکنه .  هی به این ور و انور نگا میکنم بلکتم یه چیزی پیدا بشه مخالف میلم که دهنم رو بکشم و هرچی لیچاره نثار روزگار کنم. یعنی گلو درد آدمو به این روز میشونه ؟ نه بابا فکر کنم همش تقصیر این دندون درد لعنتیه که امونم رو بریده . اصلن هم حوصله رفتن به دندونپزشکی رو ندارم. شاید هم تقصیر انگشت کوچیکه پای راستمه که کفشه بدجوری اذیتش میکنه و شده قد انگشت گنده ی پام. با دستم انگشت کوچیکه رو مالش میدم و سعی میکنم از دلش درآرم که حس میکنم چشم چپم هی میپره . یهو میترسم نکنه پارکینسون گرفته باشم و فاتحه ... که یهو یاد درد قدیمی خودم میفتم.  یادم میفته که مچ دستم چپم  هم درد میکنه . چطور شده که این دست نازنینم رو فراموش کرده بودم. آره همش تقصیر این مچ دستمه . چطوره که ببرمش و بندازمش دور؟ ... مگه بیشتر از یه دست لازم دارم؟ نه لازم ندارم . این انگشت کوچیکه دست راستمو هم که چند سال با چاقو بریده شده بود دیگه لازم ندارم . دیوونه فقط میتوونه خودشو واسم لوس کنه و هی گاهی وقتا بیحس بشه ... وای از این دندون درد ... وای از این دندون درد... اگه پام به مطب دکتر برسه میگم بکشش راحتم کن... نخواستم دیگه دلت بحال دندونای من بسوزه و اینکه : زوده از حالا دندون بکشی. امان از درد گلو و دندون و انگشت کوچیکه پای راست و مچ دست چپ و انگشت کوچیکه دست راست ..... چقدر من درد و مرض دارم. چقدر من بیمارم . چرا نمیفهمن اینا. فقط هی سرم داد میزنن : پاشو خودتو لوس نکن خرس گنده ... تو هیچت نیست که ... مگه کسی تا حالا از یه دندون درد و گلودرد مرده ؟ هی واسه خودت درد و مرض می تراشی که چی ؟ 

  آخ ... آخ چقدر نیاز به پرستار دارم . چقدر دلم میخواد نازم رو بکشن . چقدر دلم میخواد دستشونو بذارن روی سرم و بعد سرشونو تکون بدن و بگن :  آخ آخ بمیرم چه تبی داری ... چقدر دلم میخواد یه بچه کوچولو بودم ... چقدر دلم سه چرخه میخواد ... چقدر دلم عروسک بازی و خاله بازی میخواد ...چقدر دلم تیله های رنگی بچگی مو  میخواد ...چقدر نیاز به دوست داشته شدن دارم. چقدر نیاز به دوست داشتن دارم.....

فهمیدم همه اینا تقصیر این دل صاب مرده مه ... دلم تنهاست ... قلبم درد میکنه ...

                                          ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

          ***  تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه ، منو به جشن نور و آینه بردی   ***

          *** چرا از سایه های غم بترسم ، تو خورشید و به دست من سپردی ***

لینک ثابت   

مرحوم سید رضا ....

 

 هشتادسال رو شیرین داشت . یه تاریخ ننوشته ولی به حافظه ثبت شده بود. سرش کم مو بود و یه دندون هم توی دهنش نداشت . حتی راضی نشده بود دندون مصنوعی بذاره . راستش از هرچی مصنوعی بود بدش میومد.گوشش هنوز زیاد سنگین نشده بود .  صورتی کشیده و روحانی داشت . یه لبخند نامحسوس همیشه روی لباش بود که گاهی وقتا به شعری از حافظ وا میشد و هرکسی رو که طرف صحبتش بود جلب میکرد. یه کت کهنه داشت که عاشقش بود و همیشه فقط همین کت رو روی یه پیرهن خاکستری نه چندان نو ولی تمیزمیپوشید.

سیدرضا یا همون سد رضا یه آدم وارسته بود با سواد قدیم عاشق قرآن و حافظ . سعدی رو دوست نداشت . با دیوان حافظ فال میگرفت . هرماه باید روخوونی  قرآن رو یه بار تموم میکرد. بیش از نیمی از قرآن و بیشتر غزلیات حافظ رو حفظ بود. نه آلزایمر داشت نه چربی خون نه اوره . هیچوقت کسی نشنید که بگه سرم درد میکنه یا دلم درد میکنه .  خوشبین بود ، حتی به مرگ آدمها نیز به صورت یه موهبت  الهی نگا میکرد. هیچوقت بخاطر مرگ کسی گریه نکرد . به این ایمان داشت که همه امانت هستن و باید روزی برن. روزی دو پاکت سیگار میکشید، سرطان ریه هم نگرفت. به گفته خودش هیچ شبی رو در زندگیش تنها نگذروند . راه رفتن مرد عزب رو روی زمین گناهی نابخشودنی میدونست. قصه های قرآنی را رو با چه ظرافت و دقتی نقل میکرد و شاخ و بسط میداد که بی اختیار هروقت میدیدیش دلت میخواست دوباره داستان یوسف و زلیخا رو از دهن گرمش بشنوی . سید رضا یا همون سد رضا همچین آدمی بود.

تعریف میکردن که توی بحبوحه راه پیمائیها و تظاهرات سال  ۵۷ هروقت میدیدیش و ازش میپرسیدی آقا سید چه خبر؟ سری تکون میداد و ازت میخواست اخبار جدیدتررو تو براش بگی. وقتی خوب به حرفات گوش میکرد، سرشو تکون تکون میداد و میگفت : آخه این سید خدا چی میخواد ؟ چی میگه ؟ و بعد ادامه میداد : مردمو بدبخت میکنه . آخه آخوند رو چه به کار شاه و مملکت ؟ ...بعد هم افسوسی میخورد و آهی میکشید و سیگارشو دود میکرد.

چه دید روشنی داشتن اون آدما که با اون ایمان عجیبشون ، با اون اعتقادات و عشق به خووندن قرآن و عمل به دستورات دینی، اینجور آینده رو پیش بینی میکردن . امثال سید رضا یا سد رضا کم نبودن ....  الان هم زیادن . سیدرضا با  فهم و درکی که داشت و  با دل پرخونش ازانگلیس و انگلیسی جماعت ، توونسته بود درک کنه که برنامه آینده سیاسی این مملکت رو کسانی مینویسند که معمولا"  اینجا زندگی نمیکنند . همونها هم میتوونن سرنوشت یه ملت رو تغییر بدن.

 صدای فارسی رادیو بی بی سی با برنامه ای تعیین شده و دقیق و هدف دار ، کاری رو انجام داد که  سالهامبارزات حق طلبانه مردم مظلوم این مملکت نتوونسته بود انجام بده .

                                          *********************

      ،،، الا یا ایهاالساقی ادر کاسا" وناولها .... که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها ،،،

لینک ثابت   

اندر مزایای لاغری ....

 

بیچاره شدم از بس هرکی بهم رسید گفت ماشاالله و بعدش زد به تخته و بعدش یه جورائی از سر دلسوزی دراومد که :  مواظب باش خانومی داری بفهمی نفهمی چاق میشی ها.... خودمم تازگیها حس میکردم یه نموره سخت راه میرم و  همچین بفهمی نفهمی لپام گل انداخته وخوکشل خوکشلا شدم . واسم هم خیلی عجیب بود راستش . آخه من بیچاره که از صبح علی الطلوع تا شام سگ دو میزنم و یه لقمه ناهار واسه اینکه دلم ضعف نره و یه لقمه نون و پنیر وانگور واسه شام بیشتر نمیخورم . راستیاتش فکر کردم حتما" یا عیب از تیروئیده یا اینکه یه جورائی کار از بالا آب میخوره یعنی خداجونم اینجوریا دوست داشته . از اینکه لباسهای پارسال بتنم یه کمی کش و واکش میومد خوشم نمیومد . بعد فکر کردم تقصیر لواشک آلو و برگه هلو  و گردو و آلبالو خشکه و خلاصه  اینجور هله هوله هاست . واسه همین با اینکه مث جون کندن بود برام  ولی یه مدتی یه خط قرمز دور همه اینا کشیدم ولی هیچ توفیر نداشت . همچنان درحال پروارشدن بودم و یه جورائی خودم رو در حال رفتن به کشتارگاه میدیدم. یه مدت بیخیالش شدم و بخودم دلداری دادم و  گفتم مگه نه اینکه چاقی همیشه توی این مملکت طرفدار داشته و عسک زنای قاجار رو که می بینی همش ماشالله یه پرده گوشت اضافه دارن . مگه نه اینکه همه میگن یه پرده گوشت تموم عیبا رو میپوشونه حتی دماغ کوفته ای و چشای وق زده رو .....

نه نشد که نشد. راستیاتش منم دلم میخواست عین بقیه هرچی دلم میخواد بپوشم. درسته که مانتوهای تنگی رو  که امروزه مد شده دوست ندارم ، ولی خوب شلوار جین هام و تی شرتهامو که دوست دارم . دلم نمیخواد از دستشون بدم کما اینکه همین دوست خودم یه روز  اومد از توی کمدم یکیشو ورداشت و باکمال پرروئی گفت عزیزم تو که دیگه اینا بهت نمیخوره بده من بپوشم اقلا" استفاده بشه. دردسرتون ندم اینجوریا شد که افتادم توی خط لاغر شدن و یه روز درحالیکه خیلی هم خجالت میکشیدم یواشکی از همکارم که تازگیها وزنشو از ۱۲۵ کیلو رسونده به ۷۰ کیلو ، رمز موفقیتش رو پرسیدم . اونم درحالیکه بسیارمفتخر به این بود که بالاخره یکی متوجه اهمیت  کاهش وزنش شده ،اسم و آدرس یه دکتر معروف روداد که دراینجا بعلت اینکه واسش تبلیغ نشه اسمشو نمیگم. بعدهم گفت فکرنکنی ها به این سادگی وقت میده ها... شش ماه شش ماه نوبت میده تازه باید آشنا داشته باشی که خوب من خودم واست وقت میگیرم. وقت گرفت . دوهفته بعد توی مطب دکتر مث اجل معلق حاضر بودم. مث اینکه وسط بازار تهرون باشی از شلوغی . تازه متوجه شدم که چقدر آدم چاق وجود داره. البته باورکنین اینا هیچکدوم هم چاق به اون معنا که تصور کنین نبودن ، ولی خوب دیگه لاغری مد روزشده . بعد یه  فرم بلند بالا  منشیش داد دستم که پرکردم. بعد از دو ساعت انتظار توی مطب بالاخره رفتیم خدمت جناب دکتر ... آقای دکتر فرمودند شما ۷ کیلوی ناقابل اضافه وزن دارین . درعرض یکماه به سایز دلخواه میرسین . بعد هم یه فرم دیگه داد دستم که برام نوشته بود چیا بخورم و چیا نخورم. بعدشم به خانم منشی گفت از اون قرصای .......... برای خانوم بیارین که ۷ هزارتومن هم پول قرصا شد. راستی که دکتر خوبی بود ها... اومدم خونه اون فرم رو خووندم واسه دوهفته و برای هفت روز و هفت شب هرکدوم یه جور تجویز کرده بود. من از شب اول باید شروع میکردم به برنامه رو اجرا کردن تا دوهفته بعد  که نوبت رفتن به  دکتر بود. ولی میدونین چیه ؟ برنامه مثلا" این بود شب اول یه کف دست نان یا یه نصفه لیوان ماکارونی.  صبحانه یک کف دست نان تست + یه مثقال پنیر رژیمی. ناهار ۸ قاشق غذاخوری برنج + دو قاشق خورش غیر چرب . یا مثلا" شب دوم یه تکه ماهی و ناهار روزدوم یه قاشق تن ماهی + یه کاسه سالاد  و دستورات دیگه که: نمک کم بخور ،هله هوله ممنوع ، ، شیرینی مطلقا ممنوع ، نوشابه و چیزای اشتها آور ممنوع . خواب به اندازه کافی بلکتم کمتر ... پیاده روی روزی سه ساعت و خلاصه دستورالعملی بود که فکر کنم اگه آمریکا همچین دستورالعملی رو واسه ایران پیاده کنه ظرف سه سوت همه میگیم تسلیم..... هفته اول رو به هر بدبختی بود سرکردم بدبختی اینجابود که  غذای من با بقیه فرق میکرد و باید جدا تهیه میشد. خوب اینا مسما بادمجون داشتن من باید یه کف دست نون + یه بیفتک کم چرب میخوردم. یا اینا قورمه سبزی با برنج داشتن من باید یه تکه ماهی + یه کاسه سالاد میخوردم. پس ناچار بودم از صب تاشب فکر غذام باشم چون کسی دیگه به این اداهای من بها نمیداد . معمولا" هم چون نمیتوونستم این انواع و اقسام غذاهای فرمایشی رو تهیه کنم میموندم گشنه و تشنه ... بهرکی هم میگفتم ، میگفت دنده ات نرم تو کجات چاقه ؟  اینا فرمایشات شکم سیره.

 دردسرتون ندم  بنده به جای دوهفته  ظرف یه هفته و  بجای ۷ کیلو حدود یازده کیلو وزن کم کردم . دیگه چشام تیره وتارشده بود و آلبالو رو بجای گیلاس از درخت میچیدم. نا نداشتم حرف یا غر بزنم. تموم دنیا علیه من بود. مث سگ شده بودم و پاچه میگرفتم. پوست صورتم مث هلوی پلاسیده چین ورداشته بود . آخر هفته دوم با یه دنیا آه وناله رفتم مطب دکتر....  وقتی رفتم تو دوتا خانم دیگه هم اونجا بودن با دیدن من دکتر گل از گلش شکفت و در حالیکه منو به اونانشون میداد گفت : بیا اینهم معجزه رژیم لاغری من . این خانمو رو ببین . روز اول مث یه بشکه بود حالا شده یه مانکن . بر و بر نگاش کردم میخواستم فریاد بزنم آقای دکتر من جز دو روز اول هیچکدوم از دستورات شما رو انجام ندادم که دیدم حالشو ندارم. با چه جون کندنی به دکتر یواشکی گفتم: دکتر جون ا توروخدا منو به روز اولم برگردونین . دارم کارمو ، خانواده مو و زندگیمو با این اخلاق سگم به باد میدم . یه نگا عاقل اندر سفیه به من کرد و سرشو تکون داد و منشی رو صدا کرد : یه بسته دیگه از اون قرصا بده به خانوم ........ که فرار کردم . سر راه  دوکیلو نون خامه ای خریدم با چند تا بسته لواشک و تمر هندی و دویست و پنجاه گرم بادوم هندی و یه دست دل و جگر و قلوه و با خودم عهد کردم فردا صبح تا یه دست کله پاچه مفصل نخورم پامو از درخونه بیرون نذارم.........

                                           *****************

         *** با جدائیهات کرده بودی داغم ............ چرا اومدی دوباره سراغم ***

  *** وای نگو نگو نگو ، نگو دیگه ازگذشته ........  دیگه نمیخوام یادم بیاد چی به من گذشته ***

لینک ثابت   

اينم شد زندگي ؟...

 

غم اومده خونه من ..... انگشتو بر در ميزنه

مهمون ناخوونده من .... هرشب به من سر ميزنه

 ۱-راستياتش يه جورائي ملس غمگينم . واسه همينم چيز نوشتنم نمياد . در اين رابطه بايد از راوي عزيزم نويسنده وبلاگ " آونگ خاطره هاي ما " و آرايه جونم نويسنده وبلاگ " پندارو گفتارو كردار نيك " تشكر كنم . اعصاب مصاب واسم نذاشتن لينكشون كنم ، توي ليست پيوندام هستن . زحمت بكشين كليك كنين ( بعبارت درست تر بلت نيستم امان از بيسواتي) . جالب انگيز نوشتن خدائيش ...

۲- از دست اين سياست و سياست بازي خسته ام. ديدن تلفيزيون و خووندن روزنامه و گشتن توي نت هم خسته م ميكنه . چرا ؟  نميدونم شايد بايد از همون بالائي ها كه گفتم بازم بايد تشكر كنم.

۳- از ترافيك و پليس و جريمه و ايست و انواع تابلوي راهنمائي بيزارم. اين به اون بالائي هامربوط نميشه .

۵- از شنيدن اسم انرژي اتمي و عراق و سوريه و لبنان و انتفاضه و بلنديهاي جولان حالم بهم ميخوره . دست خودم هم نيست .

۶- از محبت ديدن و محبت كردن و من دوستت دارم و تودوست من هستي و يه توپ دارم قل قليه و اينجور چيزا خوشم نمياد. حرفيه؟

۷- از مهموني رفتن و گل گفتن و گل شنيدن و لباس پلوخوري پوشيدن پكرم. آخه نه اينكه من هرشب مهمونم.... ارواي شكمم الان دوماهه يه مهموني كوچولو هم نرفتم چه برسه به پارتي و عروسي و جشن تولد و غيره و غيره

۸- من از تلفن متنفرم .

۹- صداي همهمه و داد و قال و اومدن مسافر از فرنگ و ديدن شوي لباس و خريد تنقلات و هله هوله ديگه راضيم نميكنه.

۱۰- كل كل و به به و چت و روبوسي و رونما و اينجورچيزا هم دوست ندارم . مدتهاست ديگه صورتم از شنيدن تعريف سرخ نميشه .

شما فكر ميكنين من يه آدم زنده ام ؟ خودم كه اينطور فكر نميكنم. البته امشب من اينجوريام . هرشب اينجوريا كه گفتم نيستم. بعضي شبا بيخود و بيجهت خوشحالم . انگاري يه ته استكان به سبك ناصر ملك مطيعي زده باشم و ابروهام هم هي بالاميره و دلم هم هي ميخواد بگم : ننه سوزنت توي پات نره .......... وقتي خوشحالم واويلاست و وقتي غمگينم كيمياست . وقتي خوشحالم همه دورو برم رنگيه وقتي غمگينم همه دورو برم سياه سياه... عجب موجودات عجيب و غريبي هستيم ما !!! يعني من ....... نه خوشحاليمون به آدميزاد ميره نه غمگيني مون... به قول معروف نه خوردنم به آدما ميمونه نه دردم.... آي كساني كه ممكنه اين نوشته رو بخوونين يه دوائي واسه درداي بيشمار اين دل صاب مرده سراغ ندارين ... عشق؟ ... نه بابا گشتم نبود نگرد نيست  ...  سفر ؟ اول ماهي آس و پاس ، خيال راحت ... خنده ؟ اي بابا ... اگه دردم يكي بودي چه بودي ؟

آخرندش يه چيزي ... چرا اسم همه اين توفانهاي بدتريپ كه توي آمريكاي جهانخوار مياد يه جورائي خانمانه يا بهتر بگم زنونه س ؟  معمولا" خانمها مث نسيم ميوزند نه مث زلزله . ما كه هرچي فكر كرديم عقلمون به جائي قد نداد. خدا وكيلي به اين جور چيزا ميشه گفت نرم و لطيف  و نازك ؟؟؟

بعد از آخرندش :  آهاي دخمراي گل تهروني اين مانتوها كه جديدا" تنتون ميكنين اصلا" مانتو نيستش ها..... خيلي بدچيزيه ... اگه اين حجاب اجباري نبود كي ميتوونستين اين چيزاي باين تنگي و خفني رو كه تا بالاي نشمينگاه مباركتون كشيده شده و همچي نه  يه نموره  بلكتم خيلي زياد از پير گرفته تا جوون رو تحريك ميكنه ، بپوشين ؟ بايد به اين آرايه جون بگم كه والله اين جور كه اين دسته گلا لباس ميپوشن و با اين جوي كه توي محيط مي بينيم ،  آقايون همچين تقصيركار تقصيركار هم نيستند.

لینک ثابت   

بهروز وثوقی ..............

 

نخواسته و نطلبیده ، امروز دو فیلم از بهروز وثوقی دیدم . قیصر واسه هزارمین بار و رضا موتوری برای نهصد و نود و پنجمین بار .... برای هزار و نهصد و نود وپنجمین بار گریه ام گرفت . عجب تیپ دلبرکشی داره لامصب ..... چقدر قلدر و کله شقه و چقدر مظلوم و تنها می میره ....

دراین فکرم که چطور ستاره ای به بزرگی این ستاره ها دیگر در آسمان ایران ( بجز چند استثنا ) متولد نشد ؟  در این فکرم که چطور نقشهای به این زیبائی دیگر بر پرده سینمای ایران جان نگرفت  ؟ :

بهروز وثوقی ( قیصر ، سوته دلان )،  زنده یاد پرویز فنی زاده ( دائی جان ناپلئون ) ، سعید راد(تنگنا )،  عزت اله انتظامی ( گاو ، روسری آبی ) ، پرویز صیاد ( صمد ، حسن کچل) ، گوگوش ( بیتا ) ، داریوش ارجمند ( آدم برفی ) ، علی نصیریان ( آقای هالو )، پرویز پرستوئی ( آژانس شیشه ای )، سوسن تسلیمی ( باشو غریبه کوچک )، نصرت اله کریمی ( درشکه چی)، فرامرز قریبیان ( گوزنها )، خسرو شکیبائی ( هامون )، شهره آغداشلو ( سوته دلان )، پروانه معصومی ( رگبار )،  و دهها هنرپیشه نامدار و کاردرست دیگر ایرانی و هزارها نقش ماندگار بر پرده متروک سینمای فارسی .....

درحیرتم که چگونه این بزرگان همگی متعلق به یک یا دونسل پیش از اینند و در حیرت بیشتر از اینکه چگونه هنوز هم  حلاوت و تازگی نخستین را دارند ؟

می ستایم بهروز وثوقی و همه بزرگان سینمای ایران را ...........

                                      **********************

با صدای بی صدا ......... مث یه کوه بلند .......... مث یه خواب کوتاه

                        یه مرد بود ................ یه مرد..........

لینک ثابت