تبليغاتX
:: Rahaa ::

سگ ولگرد ، ضریح حضرت و شکار لحظه ...

 

از کجا اومده بود ؟ خدا میدونه ... شاید همون سگ ولگرد قصه صادق هدایت بود که هنوز هم دنبال صاحبش میگشت و باینجا رسیده بود . شاید همون سگ اصحاب کهف بود که قرنها راه پیموده بود تا رسیده بود به اینجا . شاید هم یه سگی بود که قلاده گرون قیمتش گم شده بود و از ترس صاحبش فرار کرده بود و رسیده به اینجا...

هرچی بود سگی بیش نبود . یه سگی که حالا قیافه ش خیلی ضایع شده بود. به روزای خوشی فکر میکرد که داشت  و شاید نداشت . هرچه عو عو و زوزه کشیده بود جز چندتا اردنگی و گوچه فرنگی لهیده شده ، نصیبش نشده بود . کم کم به کنار خیابونا پناه برده بود. از اونجا به حریم اتوبانها کشیده شده بود . حالا دیگه واقعا" یه سگ ولگرد بود. گرچه  شاید نژادش میرسید به  سپید دندان  و صاحبشو غرق پول و طلا کرده بود. شاید جدش از همون جا بود که زد به کوه و سعی کرد مث گرگا زندگی کنه ولی مگه اونجا گرگ کم بود ؟ خیلی هم از اون قبراقتر و سرحالتر بودن .... شاید نسبش به سگی فاحشه در شهر بخارا میرسید .

شاید هم از نسل سگهای اصحاب کهف بود . مثلا" پسرخاله یا پسرعموشون بود یا اصلا" خودش بود که  یه روز واسه خودش هفتصد سال استراحت کرده بود و خیلی خیلی مهم شده بود. اصلا" اسمش شده بود سگ اصحاب کهف و اسمش دیگه ضرب المثل بود. هرچی بود از لابلای تاریخ بیرون اومده بود. هیچ یادش نمیومد که توی یه جوب کثیف و لجنی بهمراه چهار تا توله دیگه بدنیا اومده خوب این هم سرنوشتش بود . کاریش هم نمیشد کرد . تا بیاد بزرگ بشه  چقدر کتک خورده بود و چقدر لگد، خدامیدونه. راستیاتش اصلا" نمیدونست که سگه... واسه همینم بود که با گربه همسایه دوست شده بود و تا لحظه ای که گربه گوشت دزدی رو ازش ندزدیده بود و به بفرار نزده بود اصلا" هم باهاش بد نبود. حالا دیگه سن و سالی ازش گذشته پشم و کرکش ریخته مثل آدمای گر میموند ...

 روزی که راه بیابون رو در پیش گرفت و رفت جلو اصلا" که نمیدونست کجا میره . پشت اتوبوسا میدوید ... وقتی آدما نشسته بودند و غذا میخوردن دورو برشون میچرخید تا یه لقمه نصیبش بشه ... دنبال یه لقمه نون میگشت که پشت اتوبوسا راه افتاد .... رفت ... از همون دور که به یه  شهر تازه  رسید راشو کج کرد  ای بابا ...اینجا هم که مث همونجاست . گشنه بود دنبال یه خوردنی . رفت دم نونوائی شهر که چخش کرد . بعد دم قصابی که داشت گوشت پاک میکرد و با چه آب و تابی واسه خانم خوشگله خریدارش حرف میزد . چقدر اونجا بمونه خوبه ؟ دوساعت .... ولی نصیبش یه لگد شد و دو تا چوب نخراشیده که بطرفش پرتاب شد. توی دلش آشوبی بود. کجا میتوونست آروم بگیره . جمعیت میرفت و اونم لابلای جمعیت گم میشد . خودشو جلوی اون حوضا که دید دیگه اختیار از دستش رفت . تشنه ش شده بود . ولی مگه میذاشتن آب بخوره . چرا فکر میکردن اون نجسه ، در حالی که هرروز تنشو حسابی با زبونش لیف میزد و خشک میکرد . خدا میدونه که توی این عمرکوتاهش چقدر حقارت کشیده بود.  یهوچشمش به یه چیزائی افتاد که مث طلا میدرخشیدند . کلمه ضامن آهو توی ذهنش چرخید از بس این کلمه رو این چندروزه شنیده بود . خودشو کوچیک کرد و از لای دری تو رفت . سرش گیج میرفت از جمعیت . مردم انقده مشغول هل دادن و به جلو رفتن بودن که اصلا" اونو نمیدیدن ... مث روباهی که کمین کرده باشه شکمشو میکشید روی زمین وسرش زیر چادر زنا بود. اصلا" از این بوها خوشش نمیومد ولی چاره نداشت .... جلوتر رفت . کسانی رو میدید که چادراشونو گره زده بودن زیر سینه هاشون و آرنجشونو میکوبیدن به اطراف و جلو میرفتند . رد یکی از هم اونا رو گرفت . حتما" اینجا  غذا میدادن که اینقده شلوغ بود. دیگه نا نداشت . همونجا زانو زد ... گشنه ش بود ... تشنه ش بود .... چشاش آب مروارید گرفته بود . زانوش درد میکرد تا کجا میتوونست جلو بره  ؟

یه لحظه از فکر اینکه این جمعیت بریزن سرش و خوب حسابشو برسن تنش لرزید ... اشک توی چشاش جمع شد نه راه پس داشت نه راه پیش ... صدای همهمه میومد سرشو بالا برد چند نفر بالای سرش بودن و با تعجب و تنفر نگاش میکردن . خودشو تسلیم سرنوشت کرد  ... پیش خودش گفت :آخرش که یا تو جوبا میمردم یا زیر کامیونا .. اقلکندش الان یه جای تمیز میمیرم که یهو توی یه دوربین  چهره ش ثبت شد . شد خبر اول جراید ... سگی درحرم ... سگی به پناه خواهی آمده ... سگی که میگرید .... سگی که مظلومیت خودش را به پیشگاه امام آورده ....

 این سگ که نجس بود ، چطور به این حرم مقدس راه پیدا کرده ؟ خدا میدونه . خدام حرم که قطره خونی را  روی زمین حرم بین اونهمه جمعیت می بینن و دور دورشو میزنن و اطراف رو خالی میکنن تا اون قطره خون رو پاک کنن و کر بدن، چطور این سگ رو ندیده بودن که تن نجسشو !!! به این مکان مقدس رسونده  . ای خدا ما چقدر بدبین شده ایم . آیا  این یکی از نیرنگهای همیشگی نیست که بگن حتی حیوانات هم برای التماس دعا به این اماکن میان ؟ اصلا" امام رضا (َع) چه نیازی به این جور چیزا داره . قربونش برم اونجا از شلوغی سوزن به زمین نمیرسه .... چطور میشه باور کرد که سگ با اینکه باهوشه از این همه جمعیت نترسه و رک و راست بره سراغ ضریح حضرت ....

این حضرات تا کی میخوان واسه ما معجزه درست کنن ؟ تا کی میخوان سر مارو گول بمالن ؟ ... من بدبینم ؟ شاید .... نمیدونم ...خیلی چیزا باورم نمیشه  ... تقصیر خودم هم نیست . این داستان رو نمیتوونم باور کنم...

لینک ثابت   

یه خونه ، یه پیکان .... مارا بس ......

 

میگن در زمانهای قدیم نه خیلی قدیم ها ، همین سی سال پیش ، اوج تمدن و رفاه  واسه هر ایرونی رو داشتن یه خونه ویه پیکان میدونستن ... من قیمت خونه وپیکان رو اون موقع نمیدونم چند بوده  . ولی درهرحال حاضر میدونم که قیمت یه آپارتمان حدودا" ۶۰ متری توی هرنقطه که باشه ، جاش فرق نمیکنه   (همه جا قیمت خودشو داره )... آره قیمت یه آپارتمان حدودا" ۶۰ متری به حدود ۵۰ میلیون تومن میرسه ... شمابیائین فرض رو بر این بذارین یه نفر با حقوق ماهانه ۳۰۰ هزارتومن دست بالا بگیریم ۴۰۰ هزارتومن بخواد توی این مملکت صاب خونه بشه، یه آدم عادی باشه و پشتش هم به جائی گرم نباشه . فکر کنین بعد از کسر خرجای ماهانه که کم کم بگیم ماهی ۲۰۰ هزارتومنه به فرض اینکه طرف اجاره خونه نده ، بتوونه  ماهی ۲۰۰ هزارتومن پس انداز بکنه . این شخص شخیص میتوونه بعد از حدود ۲۰ سال یه آپارتمان ۶۰ متری بخره .... تازه اگه ۲۰ سال دیگه قیمت همین آپارتمان همین ۵۰ میلیون باشه ... بگذریم ...

تو دلت ماشین میخواد ؟ هست... فت و فراوون . پولش نیست ؟ اکشال نداره . اینقده شرکتهای لیزینگ و از این جور چیزا درست شده  که بیا و ببین و بخر ....حالا به این  صورته  :  شما مثلا" یه پراید میگیرین که باید اولش مبلغ دو میلیون و دویست هزارتومن نقد بدین... بعبارتی  یعنی مفت!!!  بقیه شو باید ۶۰ ماهه از قرار ماهی ۱۲۷ هزارتومن بپردازین . قمیت یه پراید صفر در بازار الانه که خدمتتون هستم  ۰۰۰/۹۵۰/۶ تومنه با یه حساب سرانگشتی شما پراید حدود ۷ میلیونی رو میخرین ۱۰ میلیون... بشرطی که قید آپارتمان رو دیگه زده باشین (یعنی اینکه باید قسط ماشین  بدی و پس انداز بی پس انداز ).... حرف هم نداره !! مملکت اسلامی اسلامیه ، این کاراصلن هم اسمش ربا نیست ،اصلن هم سود پول نیست ها ... این یه معامله است شما یه چیزی الان  میخرین تا ۵ سال هم زیر قسطش دوقلو بدنیا میارین ، ولی خوبیش اینه که ۵ سال دیگه که ماشینتون قرو قراضه است قیمتش ۱۰ میلیونه ، بعبارت دیگه شما اونموقع یه میلیونر هستین ... 

کم آوردم ها .... اصلن اصلندش من ریاضیاتم خوب نیست . ولی هرچی فکر میکنم می بینم مشکل اینکه بچه ها نمیتوونن باهم ازدواج کنن همین چیزا باید باشه دیگه ... شما چی فکر میکنین ؟ شاید بگین اینا که زندگی نیست. یه سقف، یه حصیر، یه والور، یه قابلمه که توش پراز عشق باشه ، کافیه ... منم موافقم ولی این تازمانیه که هنوز لیلی و مجنون هستین و یه موجود بینوای دیگه رو هم به زندگیتون اضافه نکردین ... این چرت و پرتا رو واسه این نوشتم که امروز با کسی بودم که میخواست قسطی ماشین بخره  . حالا هم خیلی خوشحال و راضیه ، چون داره صاب ماشین میشه ...

خونه ؟ خونه رو لطفا" دیگه بیخیال شین ... میشه توی همون ماشین زندگی کرد . نمیشه ؟ امتحانش ضرر نداره ... دورنیست روزی که هر زوجی یه ماشین داشته باشن و حصیر و والور و قابلمه رو پشت ماشین آماده خدمت ............                             

لینک ثابت   

مدال طلای رضازاده ... مدالهای طلای المپیادهای جهانی ...

 

هرچی که میگن هست و هرچی که میگن باشه ولی بالاخره این جا وطن منه ... درسته که صدامو بریدن و دستمو کوتاه کردن و حقمو خوردن ........ ولی اینجا همونجائی که اولین ونگ رو توش زدم ، اولین شیر رو از سینه مادر چشیدم و اولین روز مدرسه رو تجربه کردم . اینجا جائیه که عاشق شدم . اینجا جائیه که زندگی کردم .

هرچی که میگن هست و هرچی که میگن باشه ولی نه اینکه شنیدم یکی از دوستان قدیمی خانوادگی که هیچ فامیلی توی ایران نداشت و خودشم سالهای سال توی خارج زندگی کرده بود فوت کرده و تنها وصیتش این بوده که توی ایران دفنش کنن ... بعبارتی زنده و مرده همه ی  ما یه جورائی وابسته به  این آب و خاک دوست داشتنیه .

با ما چه کردن ؟ باماچه کردن که برندگان المپیادهای جهانی کشورمان یکی یکی میروند و ما دلمان را به برد رضازاده خوش میکنیم و دور و برش رو پر جایزه میکنیم که بره روی سکوی اول و برخلاف همه ،درست مث یه روبات یه عکس بالای سرش بگیره و یه پرچم دور خودش بپیچه ؟ مغزهای متفکرمون توی سازمانها و مراکز علمی دنیا افتخار می آفرینن و ما اینجا به کسانی افتخار میکنیم که بتوونن اونقدر خودشونو قوی کنن که وزنه های آنچنانی بالای سرشون ببرن و بعد هزارها هزار تبلیغ سیاسی از این آدم میکنیم .

 اشتباه نکنین کار ورزشکارا رو دست کم نمیگیرم  ولی اگه به علم و فرهنگ  هم اینهمه بها میدادیم آیا جوانان ما جذب کشورهای دیگر میشدن ؟ چرا  این فرار مغزها از آمریکا و کانادا و .... و ..... به کشور ما صورت نمیگیره ؟ مگه این کشور ثروتمند و کهن نمیتوونه در زمینه های علمی و فرهنگی همونطور که در دنیای قدیم بوده ، امروز هم فرهنگ و علم جهان رو در اختیار خودش بگیره . من میگم میتوونه ولی سیاست حاکم بر جامعه نمیخواد. مگه نه اینکه خودشون اعتراف کردن تیزهوشان معمولا" متدین البته به نظر اونا نمیشوند . تیزهوشان کشورما سوال میکنن و جواب میخوان . امثال رضازاده فقط به بالابردن وزنه فکر میکنن و جایزه میخوان ... آیا میترسن در این کشور آدمائی رشد کنن  که در ضمن اینکه بی اعتقاد هم نیستن ، ولی بفهمن اراجیفی رو که بخوردشون میدن واقعی نیست . میترسن فردا بخاطر  سرمایه هایی که برای تحقیق و نوآوری و اعتلای فرهنگ باید  صرف میشه بپای یه سری عقاید واهی  و گروه های فالانژ و ضدمردمی میدن ، مجبور بشن  جواب پس بدن ؟ اگه کارتون درسته پس جوابشم دارین و اگرنه بیائید برای یه بار هم که شده اعتراف کنین که ریختن اینهمه اطلاعات درست و غلط مذهبی به ذهن جوانی که با اینترنت به دنیا وصل است ، ماهواره می بیند ، با بقیه ارتباط دارد ، باهیچ کجای عقل جور درنمیاید.  بیائید آزادی را تقسیم کنید . بیائید فرهنگ را تعریف کنید . بیائید بجای چرندیاتی چون هاله نور دور سر رجال و خواندن احادیث غیر واقعی ، در کتابهای درسی تحول ایجاد کنید . تعریف آب کر در زمانیکه در دونقوزابادهای این مملکت هم خداروشکر خیلیها آب لوله کشی دارند چه معنی دارد . تعریف نجس و مکروه درحالیکه بیشتر بچه ها عاشق حیواناتی چون سگ و ... و ....هستند چه معنی دارد؟ چطور میخواهید همگام بازمان انرژی هسته ای داشته باشید ولی هنوز قوانین و مقررات هزاران سال پیش مث  حد زدن و سنگسار و  قصاص  ... و ... را اجرا می کنید ؟

بیائید از روی فرزندان خود خجالت بکشیم . بیائید انسانیت و آزادی را بمعنای واقعی آن تشریح کنیم . سالی یکبار کارناوال عاشورا که خود محل فساد تعدادی اوباش شده راه نیندازیم . بیائید برای یکبارهم که شده جان سپردن برای آزادی را به فرزندان خود بیاموزیم ... بیائید فرزندانمان را مطابق زمان تربیت کنیم . فرزند این زمان فرزند دوران انرژی هسته ای ، ماهواره ، اینترنت ، و عاشق مد و ابراز عقیده  و ایده دادن و ایده گرفتن است . به بیراهه میرویم اگر فکر کنیم این افکار فساد آور است . فساد  آن چیزیست که دختر را در نظر پسر پنبه و پسر را در نظر دختر آتش جلوه میدهد ... فساد  آن چیزیست که ببهانه خاموشی جوانان ، انواع و اقسام مواد مخدر را به کشور سرازیر میکند . فساد اجرای قوانین قرون وسطائی ازدواج و طلاق است . فساد آمار فروش دختران به کشورهای عربی است که پس از بازگشت جوانان مارا به انحطاط میکشانند . این فساد است .... اینجار ا بپائید . کتابخانه ها را مواظب باشید نسوزند . نور در کتابخانه هاست .

 من به مدال طلای رضازاده افتخار نمیکنم . به دارندگان  مدالهای طلای المپیادهای جهانی افتخار میکنم که هریک در کشوری غیر از ایران در راه توسعه علم گام برمیدارند. ... و چه افسوس که درایران نیستند ....

لینک ثابت   

مرحوم اصلان آقا ...

 

این درسته که نباید پشت سر رفته یا خدای نکرده مرده حرف زد . ولی من یه چیزی میگم شما بشنفین .دوسه روز پیش وقتی برمیگشتم خونه ، دیدم آگهی فوت یکی از همسایه ها زده شده تخت سینه دیوار ... خیلی شوکه شدم .

 اولندش که خودم شب قبل ایشونو دیده بودم که داشت ماشینشو پارک میکرد توی کوچه با چه احتیاطی و بعدش هم کلی خربند و قفل و خرت و پرت آویزون کرد به فرمون وپدال گاز و کلاچ و غیره که مبادا دزد به ماشین بزنه ... دومندش همین چندروز پیش خانومش که خیلی با مادر رفیقه ، اومده خونه ما و بعد از حرفای معمولی واينكه هوا سرد شده و نمیدونم کجا برف اومده و اینجور حرفا ،حرف کشید به مریضی و درد و بلا که اینروزا ورد زبون هرکسی شده . خانم اصلان آقا میگفت که من مریضم و آزمایشم هزارجوردرد و بلا نشون داده ، درعوض اصلان هیچیش نیست . نه چربی داره ، نه اوره ، نه قند ، نه کلسترول و نه هیچ  چیز دیگه و یهو آتیشی شد و محکم با دستش کوبید رو سینه ش و نالید : نه شرف داره ، نه غیرت ، نه انسانیت ، نه محبت  و بعدش شروع کرد به نفرین و لعنت که الهی به زمین گرم بخوره که منو مریض کرد و خودش مث گرگ سالمه (البته اين حرفاي هميشكي ايشون بود) .   پس نتيجه   ميگيريم  كه  اصلان آقا هیچیش نبود . کما اینکه روزها جمعه ساعت ۶ صبح از دم خونه که سربالائی تندی هم داشت شروع میکرد یه کله میرفت تا آخر پارک پردیسان و حدود ساعت ۱۰ در حالیکه سرخ و خندان و سلامت بود با یه دونه نون بربری برمیگشت خونه ...

بالاخره همسایه بودن و چندسالی چشممون توی چشم هم بود. بااینکه بخاطر ناله و نفرینهای زنش و اذیتهائی که به زن و بچه ش روا میداشت چشم دیدنشو نداشتم ، برای تسلیت پاشدیم رفتیم سرسلامتی بدیم بهشون .... فکر میکردم الانه زنش داره با دمش گردو میشکنه .... اي آقا انگار كه رفته باشی صحرای کربلا .... شیون و زاری بود که به آسمون بلند بود و در این میون زن اصلان آقا بود که هی غش میکرد و هی گلاب به سر و رویش می پاشیدن و بحالش میاوردن ... از ضجه ها و ناله های خانوم اصلان آقا ، هرکسی براحتی باور می کرد که این اصلان اصلا" امامزاده بوده .... معصوم بوده .... قدیس بوده ... اصلا" خود مسیحا بوده و دم مسیحائی داشته و زنش به دم مسیحائی اون زنده بود ... اصلا" یه پا نعوذبالله پیغمبر بوده و چون خودشو معرفی نکرده کشف نشده بوده ...

اصلان مرد بوده ، جوونمرد بوده ، به همه کمک میکرده ، دست بده داشته دست بگیر نداشته .... محله رو اون آباد کرده ... یه یتیم خونه تحت نظرشه .... فکر میکردم آیا اینا دارن در باره آقااصلان خودمون صحبت میکنن ؟   یا پای یه اصلان دیگه در میونه ؟  ولي خوب نگا که میکردم میدیدم این چیزا رو دارن زن  اصلان آقا و بقيه ميگن ...

اينطور كه بوش ميومد اصلا" اصلان مردی بوده عاشق زنش و اصلا" هم سه دفه تا پای طلاق نرفته و هفده هیجده دفه هم  توی این چندسال که توی این محل زندگی میکردن زن بیچاره رو با یه چادرنماز از خونه بیرون نکرده .... اصلا" اصلان مردی بوده بچه دوست و پسر بزرگشو که از دست کتکهاش فرار کرده بود عاق نکرده .... اصلا" اصلان مردی بوده مستاجردوست که هرسال مستاجر عوض نمیکرده و یه بار هم اثاث یه مستاجر مستاصلش رو نریخته وسط بارون توی خیابون . اصلا" اصلان عاشق همسایه هاش بوده و چندین دفه اظهارنامه و شکایت از همسایه هاش به کلانتری نبرده و هیچوقت هم کیسه آشغالشو نبرده پاره كنه بريزه جلو درهمسايه ... اصلا"  اصلان  مردي نبوده كه آب شنگولي بخوره و هرشب صداي نعره هاش تن و بدن زن و بچه و اهل كوچه رو نميلرزونده . راستياتش تابوديم وبود اصلان همه اين كاراي بد رو ميكرد ولي حالا كه مرده بود شده بود يه پا پاپ ژان پل دوم !!!!

 زنش همچنان به سينه ميكوبيد و اصلان اصلان ميكرد. نگاش كردم ... زوم كردم روي صورتش ... مجبور شد به من نگا كنه و بعد خيلي زود سرشو برگردوند و نوحه شو سر داد ... حالا همه اهل اون كوچه و هم فاميلاي زنش كه حق نداشتن پاشونو بذارن توي اون خونه ، يه صدا شيون ميكردند و اصلان رو ميخواستند . مطمئن بودم كه اگه اصلان در اول لحظه زنده ميشد خودش هم از شدت تعجب دوباره ميمرد .

 من گريه م نگرفت .  فاتحه اي خووندم و اومدم بيرون كه ديدم مادرم هم داره همصدا با زن اصلان از خوبيهاي اين مرده دست از دنيا كوتاه ميگه كه ديگه طاقت نياوردم سرمو بردم بغل گوش مادر و گفتم : تو مطمئني اين اصلان كه مرده،شوهر مينا خانمه ؟ چشم غره اي بهم رفت و يه نيشگون از روي پام گرفت و گفت تو برو خونه مادر ... تو طاقت اين ناراحتي رو نداري . اعصابت ميريزه بهم مادر ... تو برو ... ميدونستم كه ميترسه من آبروريزي كنم ...

روز خاكسپاري از همه جالبتر بود . مداحي كه اومده بود انقده در فضائل و دانش و كرامات اين شخص سخن راني كرد كه همه ديگه داشتند بالا مياوردند ... بعد هم گفت : اي عزاداران شما كسي رو از دست دادين كه لنگه نداشت . كو تا مادر دهر چون تو كسي بچه بيارد.

راستي ما چرا اينطوري هستيم ؟   تا وقتي زنده ايم همه جوره بديم ها .. .  بلا نسبت  بعضي ها .. ولي چرا تا مي ميريم ، اينقده خوب ميشيم و دوست داشتني ميشيم و گل ميشيم و گلچين روزگار مارو ميچينه ؟ تا زنده ايم چرا اينقذه خوب نيستيم ؟ امروز اصلان رفت . فردا يكي ديگه ميره و به جمع خوبان روزگار مي پيونده ........ آي روزگار ..........

                                                 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

      دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر ..... كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

      گفتا كه يافت مي نشود ، جسته ايم ما .....  گفت آنچه يافت مي نشود، آنم آرزوست

لینک ثابت   

از خین و خین ریزی تا میدون انقلاب ...

 

انقده از خین و خین ریزی نوشتم که خودم هم کم کم وهم برم داشته ... دیشب که از پشت کامپیوتر بلند شدم احساس کردم که از نوک ناخنام داره خون میچکه و دندونهای نیشم هم بفهمی نفهمی که نه خیلی هم زیاد بلند شدن و از نوک هرکدومشون یه قطره خون آویزون شده ... ای داد و بیداد خودم که وحشت کردم شده بودم یه دراکولای واقعی .... هرچند که فکر میکنم در عالم واقع هم چیزی از دراکولا کم ندارم بغیر از عنوان باشکوه کنت رو .... کنت دراکولا !!!!

امروز رفتم میدون انقلاب . چند تا ترجمه داشتم که قرار بود دیروز حاضر باشه ولی امروز هم حاضر نبود... خیلی خیلی شلوغ بود. پر از بچه های دانشجو و بقیه آدما که نمیدونم چیکاره هستن . ازهمه بهتر و گرانبهاتر  دانشگاه عزیز تهران که با اون سردر استثنائیش همیشه سمبل همه چیزهای خوب دنیا واسه من بوده ... امروز حس کردم که دوباره میدون انقلاب داره جون میگیره ... جوونا کتاب میخریدن ... دم هر کتابفروشی یه نفر وایساده بود و بلند بلند راجع به انواع تستهای کنکور و کتابهای درسی و خلاصه رمان و هرچی دلت بخواد تبلیغ میکرد ... خوشحالم که اقلا" هنوز کتابفروشیها سرجاشون هستند هرچند که جای خیلی از کتابهای نوشته شده ولی نایاب و خیلی کتابهای نوشته شده ولی اجازه چاپ نگرفته و خیلی کتابهای هیچوقت نوشته نشده خالیست . سینماهای اینور میدون فیلمهای نوک برج و عروس فراری و اکواریوم و دیشب باباتو دیدم ایدا رو نشون میدادن و خیلی هم خلوت بودن . جلوی سینمای نمایش دهنده فیلم  "دیشب باباتودیدم آیدا " یه نظرخواهی گذاشته بودند به این ترتیب که : ۱- اگه جای آیدا بودین چیکار میکردین ؟ ۲- اگه جای مامان آیدا بودین چیکار میکردین ؟ ۳- اگه جای بابای آیدا بودین چیکار میکردین ؟ تا میرسید به عمه و خاله و پسرخاله و دختر عمو و زن برادر عموی برادرشوهر مادر آیدا ..... کسی هم تره خورد نمیکرد که اصلا" این سوالها واین چیزا که میگن یعنی چه ؟

خلاصه دنیائی بود ... سینما بهمن رو ندیدم چه فیلمی نشون میداد . حواسم به اینور میدون بود و خیل جمعیت ... سیگاری بود که دود میشد و چند تا مغازه اولی که مرغ بریون و کباب ترکی درست میکردن و بو و برنگی راه انداخته بودن که نگو و نپرس ... سر همه به کاری مشغول بود .... یکی کتاب میخرید، یکی تلفن میکرد ، یکی داد میکشید ، یکی از وسط اتوبوسا رد میشد و من حیرون که زندگی ادامه داره هرچه که ما بنالیم و بگیم این زندگی نیست . روزا میان و میرن و سال میره و پارسال میشه و ما هنوز موندیم توی فقط یه حرف .... یه حرف که به دل همه هست گاهی اوقات به زبون میاد و گاهی اوقات همون ته دلت میمونه و غمباد میشه ... این یه حرف ممکنه توی دل هرکسی یه جور باشه ... الان توی دل من این یه حرف اینه چرا اینقده تنهائیم ؟ با وجود اینهمه آدم دور و برمون ؟ چرا می ترسیم ؟ چرا نگرانیم ؟ یعنی همه مث من و تو فکر میکنن ؟ نمیدونم با وجود اینکه زندگی جریان داره و همینطور داره مفت میگذره چرا حسش نمیکنیم ؟ آخه این شد زندگی صبح رو به شب رسوندن و شب رو به صبح رسوندن ؟ شاید من هم  دیگه حرفی برای گفتن نداشته باشم که دارم چرت و پرت میگم والله  . از این محیط مجازی هم خسته شده ام .... فایده نداره ... غم دلم رو که کم نمیکنه بلکتم زیادتر میکنه ... دوستای خوب یکی یکی میرن با خداحافظی و بی خداحافظی . شاید وبلاگ نوشتن هم یه حالی میخواد که دیگه کم کم اون حال هم داره از بین میره ... شاید خسته شده باشیم . شاید ....

                                             ***********************

اول آشنائیمون یادم میاد ، یادم میاد ،،،،،،،،،،،،،، گفتی به من دوستت دارم خیلی زیاد، خیلی زیاد

رو سادگی حرف تو باورم شــــــــــد  ،،،،،،،،،،،،،، تو عاقبت زندگیمو دادی به باد ، دادی به باد

                               من میرم از زندگی تو بیـــــــــرون

                               یادت باشه خونه مو کردی ویرون

                                   ** خونه مو کردی ویرون **

لینک ثابت   

اونجا چه خبر بود ؟ اینجا چه خبر بود ؟

((( این نوشته الهام گرفته از یک جنایت واقعی میباشد )))

 * اینجا مرد چشاشو دروند و نگا کرد به درکوچه : اگه پاشو از این در تو بزاره من میدونم و تو .... بچه بزرگ کردی یا مایه دق ؟ اون ازپسر بزرگ کردنت این از دخترت  ... زن نالید : حسن آقا تورو اروای خاک پدرت آبروریزی نکن ، الان میاد . گفت میرم تا سرکوچه دفتر بخرم ...ای بیچاره مادر .... دست محکم مرد روی صورت زن فرود اومد و یه خط بزرگ قرمز روی صورتش انداخت و نعره کشید : همش ماله بکش ، همش گندکاریهاشو بپوشون ... اگه نکشمش ،مرد نیستم ...

 * اونجادخترک شاد و خندون دست توی دست پسره توی کوچه های خلوت راه  میرفت و اصلا" یادش نبود که قراره دفتری بخره و زود برگرده . انقده حال و هوای دلش خوب و قشنگ  بود که دلش میخواست تا صبح با عشقش قدم بزنه .

 * اینجا مادر درحال ضجه کشیدن و نالیدن و کتک خوردن بود . اینجا پدر داشت از عصبانیت سکته میکرد .

 * اونجادخترک سرمست و شاد رو کرد به پسر و گفت : قول دادی ها ... امشب که نشد سینما بریم ... فردا سر ساعت ۴ بیا دم در آموزشگاه ...  پسرک دست برد و روسری دخترک رو عقبتر کشید و دستی به موهای مث ابریشمش کشید و با حسرت بوسیدن لبای خوشرنگش گفت : ای به چشم ... توهم یادت نره که چه قولی دادی ها ؟...

 * اینجا مادر از دلهره دیراومدن دخترش دیگه داغ کرده بود و گوشه چادرنمازشو به دندون میکشید و توی کوچه هشت متریشون هی سرک میکشید و با هیس و هیس پدر رو وادار به سکوت میکرد. اینجا پدر از تو اتاق شیش متریشون میرفت توی حیاط فسقلی و از توی حیاط فسقلی میرفت توی آشپزخونه و نگا میکرد به این ور و اونور تا چیزی پیدا کنه و دق دلیشو خالی کنه ...

* اونجا دخترک دلش نمیخواست از پسره جدا بشه ولی پسره میگفت : دیرت  شده بیا تو برو خونه تون فردا میریم سینما .... دختره گفت: دلم نمیخواد برم خونه ولی... باشه بریم . ولی فردا یادت نره ها .... پسرک گفت : یادم نمیره ...

 * اینجا مادر سایه دخترشو از سر کوچه دید و دلش هری ریخت پائین. ای ییچاره مادر .... پیش خودش گفت :یعنی خودشه ؟دختره ورپریده ... ای خدا به دادم برس ... اینجا پدر زیر تنها درخت حیاط فسقلی دستشو کرده بود توی جیبش و فکر میکرد .

 * اینجا دخترک رسید . پر از ترس ودلهره .. شادی و سرمستی چند دقیقه پیش از سرش پریده بود . مادر رو که دم در دید دلش یه کم قرص شد و پیش خودش گفت خوبه مادر هوامو داره ... همچین که دم در رسید ... یه دست مردونه دست اون و چادرنماز مادر بیچاره شو  گرفت و  هردو شونو کشید تو ....

 * اینجا دیگه دختری نبود که دروغکی بگه میخوام برم دفتر بخرم ... اینجا دیگه دختری نبود که از شوق و هیجان سینمای فردا قلبش تندتر بزنه...

* اینجا دخترکی افتاده بود زیر تنها درخت حیاط فسقلی در حالی که یه چاقوی تیز و کوچک آشپزخونه گلوی نازکش رو بریده بود و روسریشو پیچیده بودن دور گردنش...

                                                   ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 * اونجا که میگم : یعنی عشق ، دختری بود که عصیان می کرد

 * اینجا که میگم : یعنی یه  پدر ...   پدری بود که ایرانی بود

لینک ثابت   

از صفحه حوادث متنفرم ...

 

بعد از مدتها روز چهارشنبه ۱۸ آبان ماه  یه روزنامه ایران خریدم. مدتهاست که دیگه روزنامه نمیخرم . نمیدونم چرا و بچه دلیل خر شدم و خریدم . ورق زدم ... هیچ چیزی نداشت . نظرم جلب شد به چند تا آگهی و بعد رسیدم به صفحه حوادث که مث اینکه با  پتک توی سرم زده باشن. سه تا بچه چوپان رو توی ملایر  به ضرب چاقو کشتن: جواد(۶ساله ) حسن (۷ساله ) و یوسف (۱۴ساله ) که عکساشون رو هم انداخته بودن. بهمون بی رحمی که سر یه گوسفند رو میبرن . به همون راحتی و سنگدلی  .خدای من ... اینجا جان آدمی چقدر میرزد؟ ... به بهانه  اینکه لج و لجبازی و اختلاف قومی که  باهم دارن سه تا بچه رو میکشن توی روز روشن ... ای وای بر ما ... نشسته ایم چرت و پرت میگیم اونوقت چند صد کیلومتر دورتر از اینجا می بینی که سه تا بچه رو براحتی به همین سادگی با چاقو کشتن ...ای نفرین برمن که توی این مملکت نفرین شده دارم زندگی میکنم. مملکتی که یه پدر براحتی میتوونه دختر هفت ساله شو به بهانه واهی بکشه . زنی میتوونه شوهرشو بکشه و جسدشو تیکه تیکه کنه ... شوهری میتوونه زنشو آتیش بزنه ... دوستی میتوونه براحتی یه چاقو تو شیکم دوست خودش فرو کنه ... خواهری میتوونه سر برادرشو ببره ... ای وای برما ... میدونم که توی اردن بمب گذاشتن و صدها نفر کشته وزخمی شدن . میدونم که توی فرانسه بخاطر قتل سه تا جوون چه آشوبی به پا شده ... میدونم که توی عراق هنوز هم که هنوزه میکشن و کشته میشن ، میدونم که هرجای دنیا خون رنگ خودشو داره قرمزه قرمز... ولی اینو هم میدونم این سه تا بچه که رفته بودن چوپانی تا یه آب و نونی واسه پدر و مادر خودشون بدست بیارن ،از خون ما هستن، مال ما هستن، مال همه بشریت هستن. اونا برادرای من بودن ... دیدن عکساشون قلب منو آتیش زد ... ای ننگ و نفرت بر اختلافات قبیله ای که هرجنایتی رو میتوونه انجام بده ...  

 خورشید رفت  و اثری از بچه ها نبود

 صحرا خاموش بود و سرو صدا نبود

خون سرخ بر سر سنگ نعره میکشید:

  اینجا کودکی نبود؟ آنجا خدا نبود ؟ 

لینک ثابت   

بابا دمت گرم ...

 

از دیشب که این خبرو خووندم مث اینکه که یه جورائی متحول شدم. دمش گرم ... هیچ ندیده و نشنیده و یا حتی حدس نزده بودم که توی این سیستم و این رژیم یه نفر بیاد صادقانه بگه " ای ملت من  خودم خود بخدائی میلیادرم، متجاوز از بیست میلیارد تومان پول دارم . گفته باشم .... پس فردا نگین که من این پولا رو از وزیر شدنم بدست آوردم ... "

راستی که عجب آدم باحالیه این آقای محصولی ... در دورانی که هرکی میخواد به قدرتی برسه یا کرسی نمایندگی مجلس رو بگیره یا رئیس جمهور بشه یا رئیس مصلحت نظام بشه مرتب دم از فقر و نداری و بیکسی و بیچیزی میزنه،  یه نفر بیاد بگه بابا من پولدارم، خیلی حرفه والله ... ای ول ... یادم میاد در دوران انتخابات یه فیلم تبلیغاتی از جناب هاشمی پخش میکردن که با کلی اندوه و افسوس میگفت من الان حتی از دوران قبل از انقلاب هم کمتر ثروت دارم ... و آدم به اندازه ای ناراحت میشد که ای بابا این بیچاره که هرچی داشته در دوران پس ازانقلاب به پای این ملت قدرنشناس خرج کرده اینقده هم راجع به اون شایعه میسازن .عجب مردم بدی هستیم ما !!!  و یا اینکه فلان کاندیدای نمایندگی مجلس دفترچه پس اندازشو درآورده بود و به ملت نشون میداد که ای ملت ببینین ما از خود شما هستیم و بی پول هستیم و شما هم بی پول هستین و ماهم بی پول هستیم پس بما رای بدین تا باهم با بی پولی سر کنیم... یا فلان کاندیدای ریاست جمهوری  میگفت من پول تبلیغات ندارم لطفا" بیایید همگی باهم پول جمع کنیم و برای من تبلیغ کنید. حالا هم که انتخابات و همه این چیزا تموم شده بازم دست بردار نیستند و هرکدوم سعی میکنن در ارائه بی پولی و بدبختی خود از بقیه سبقت بگیرن ... اونوقت توی این وانفسا یه مرد پیدا میشه که بگه بله ملت من پولدارم ... بیست میلیارد پول دارم بعدا" نگین وزیر شده ، پول دار شده و قانون از کجا آورده ای رو واسه من اجرا کنین ( آخ که بمیرم که چقدر از این وزیر وزرای سابق اومدن جواب دادن که از کجا آورده ان ؟) درهرصورت ایشون ترسیده بود که نفر اولی بشه که این سئوال ازشون میشه ...

درهرصورت اگه من میتوونستم بهش رای اعتماد بدم، میدادم قربونش هم میرفتم . متاسفانه امروز ازخبرگزاری مهر شنیدم که نامبرده یعنی این تنها آدم پولدار این مملکت نیز دیده به صلاح نیست بیاد وزیر بشه و بعدا" مجبور بشه بی پول بشه و دم از بدبختی بزنه،   کما اینکه این ملت از وزیر بیست میلیاردتومانی   انتظارات بیشتری دارن و میخوان که علاوه بر نفت ، بنزین هم سرسفره شون بیاره .!!!

   درهرصورت درهمینجا از آقای محصولی و محصولاتشون تشکر میکنم که واسه یه دفه هم که شده بالاخره یه آدم ثروتمند خودشو به ما معرفی کرد . ما فکر میکردیم همه آحاد این ملت از بالا تا پائین مث خود ما بدبخت بیچاره هستن ....دمت گرم آقای محصولی .... چه وزیر بشی چه نشی ....

      ***   به جمالت می نازی به تبی بنده ..... تو به مالت می نازی به شبی بنده ***

لینک ثابت   

جونم ز دستت آتیش گرفته ....

 

هیچکدوم از ما نمیتوونیم منکر این بشیم که از آهنگهای باصطلاح کوچه بازاری خوشمون میاد. بنظر من یه ادای روشنفکریه . این نظر منه البته ... توهین به کسی نشه ... البته کسی که از اول زندگیش فقط باخ و شوبرت و موتزارت  و بتهوون و یاموسیقی کاملا" سنتی و ردیف ایرونی را گوش کرده باشه مسلمه که  با این آهنگا حال نمیکنه ولی من همیشه از این شعرای ساده و بچرخون و بجنبون که بی برو برگرد یه غم گنگ توش موج میزنه خوشم اومده و میامد . جوادم ؟ خوب باشم . دور دور آزادیه و هرکی میتوونه از هرچی خوشش بیاد ...

حالا دلیلش چیه ؟ دلیلش اینه که این آهنگها  چون به زبان عامه مردم خوونده میشه ، به مذاق ملت هم خوش میاد... راستش من یه نفر که خیلی هم از این آهنگا دوستم میاد ... یعنی حال خودشو میطلبه ها ... مدتها بود که این آهنگ سوسن توی سرمن دور میزد و میچرخید که : "دوست دارم میدونی که این کار دله ، گناه من نیست تقصیر دله ..." هرکاری هم میکردم نه سیاوش قمیشی و نه سیاوش شمس و نه ابی که خیلی دوستش دارم و نه خیلی از این آهنگها و خواننده ها نمیتوونستن جای اینو واسه من بگیرن ... چرا واسه اینکه انگار از ته قلب من بر میومد از عمق فرهنگ من میومد که آره دیگه "دوستت دارم میدونی که این کاردله "... یه مدتی هم همین آغاسی مرحوم این بلا رو سرمن آورد . یه شب جائی مهمون بودیم که یه نوار ویدئوئی گذاشته بودن که آغاسی با هیکلی فوق العاده چاق و درحالیکه دستمال سفیدی رو دور سرش میچرخوند و پیشونیش رو با طرزی غیرعادی حرکت میداد آواز میخووند و جمعی هم به آوازش میرقصیدن و جالبتر اینکه در دست همه رقصندگان دستمال سفیدی بود که بالای سرشون میچرخوندن ... جمعیت همصدا باهاش دم گرفته بود که شده ام بت پرست تو ... قسم به چشمون مست تو ... به کنج میخونه روز و شب ... شده ام جام دست تو ... آه ه ه ه ه ه ه شده ام جام دست تو ... ایوالله  ...( همه رو بیخیال بشین ، این ایوالله آخریش رو بچسبید ) ...دردسرتون ندم که تا چند وقت هم زمزمه روی لب من همین آهنگ شده بود . بگذریم غرض این بود که بگم اینا گذشته های موسیقی و بهرحال برگهائی از تاریخ هنر ایران حال چه کوچه بازاری و غیره هستن که یکایک میروند و تنها خاطره هائی برای ما باقی میگذارند. به قول جرج ارول در قلعه حیوانات( به لحن عوامانه) آنانکه که گذشته رو ندیده بودن که ندیده بودن و قدرت مقایسه نداشتن آنانی هم که دیده بودن کم کم یادشون رفته بود که گذشته چی بوده ... سوسن ، آغاسی و بقیه خواننده های کوچه بازاری قبل از انقلاب هرچند که دوران طلائی کوتاهی داشتن ولی توی حافظه هر ایرونی یه بیت از آهنگشون دنیائی خاطره زنده میکنه که شاید خیلی از خواننده های درجه یک و مجاز امروزی همچین قدرتی رو ندارن .... روحشان شاد ...

                     *** ز تو چون شکوه میکنم ، شرر تو هر سینه می زنم ***

                     *** ز غصه میخوام که بعد ازاین بت روی تو بشکنم      ***

                              آه ه ه ه ه ه ه ه  بت روی تو بشکنم

        شب هجران دیگه تمومه ، گل مهتاب بر لب بومه ، عاشقی جز بر تو حرومه

                     که برای تو زنده ام ... آه ه ه ه ه ه ه ه ه    که برای تو زنده ام

                                                  ایوالله

لینک ثابت   

خودمونیم ها ....

 

میگم خودمونیم ها ... حالا این مردا ، اونم دست دومش ، اونم کسی که دوتا بچه داره چه تحفه ای هستن که تلیفزیون میاد یه دختره خوشگل رو به شکل شیطان درمیاره و با هزار دوز و کلک سعی میکنه که زن اولشو طلاق بده و این بشه زنش ؟... تازه حتی آخرش به این هم رضایت میده که زن دومش بشه یا عقد موقت بشه ...

 میگم خودمونیم ها .... چطوره که ایضا" این تلفیزیون تازگیا انقده داره بیشتر از پیش راجع به صیغه کردن و زن دوم گرفتن مردا تبلیغ میکنه ؟... چطوره که توی این سریالهای درپیت زنای هفتاد هشتاد ساله هم خواستگار پیدا میکنن ؟... چطوره که طبق معمول سنواتی تموم این جار و جنجالها و دعواها و مسخره بازیها آخرندش به ازدواج و عروسی و دومادکشون و عروس برون خاتمه پیدا میکنه ؟ یعنی توی این مملکت گل و بلبل هیچکس هیچ مشکلی نداره ؟ یعنی مسکن و بیکاری و بدبختی و آوارگی این نسل همش خلاصه شده توی زن گرفتن و شوهرکردن ؟ ...

 البته از خوبیاتش یکی  اینه که همیشه توی این سریالها آدمای مایه دار بدجنس و متکبر و حقه باز از کار درمیان و آدمای بیکار بی پول همیشه بی شیله پیله هستن و آخرش هم با ازدواج خوشبخت میشن، پس ما یاد میگیریم که هیچوقت از بی پولی و بدبختی نباید بترسیم و هرچی آدم پولدارتر باشه بدبخت تره و هر چی کم پول تر و بدبخت تر خوشبخت تر   ... بعدشم که جای امیدواری واسه آدم پیدا میشه که اگه از فرط کمبود شوهر و زیادی متعه جات ، بقول عوام  ترشیده هم که  بشی حتی توی سن هفتاد به بالا هم میتوونی یه شوهر پولدار پیدا کنی ....

 این چه رویاهای عبثی است که این رسانه باصطلاح ملی داره توی مخ جوونای ما به زور فرو میکنه ؟ آمار طلاق روز بروز داره افزایش پیدا میکنه ، اقایون دلشون به این خوشه که ازدواج موقت دویست درصد افزایش پیداکرده . نمیدونن که با این تبلیغهای احمقانه شون و واردکردن زن دوم به خونواده ها چقدر بنیان خانواده هاست که ازهم می پاشه ... شنیدم که یه مجری احمق همین تلفیزیون گفته ازدواج موقت خیلی هم خوبه و خیلی هم طرفدار داره ... همینه که همش از گوشه و کنار میشنفیم که فلانی دوباره زن گرفته و فلانی بیرون از خونه سرگرمی داره و چه و چه و چه .... توی یکی از همین کتابای تبلیغی که نمیدونم مال کدوم روحانی بوده و اگه اشتباه نکنم  اسم کتاب  "سیاحت غرب" بود نوشته شده بود  که این روحانی می میره و روحش میره اون دنیا و چون آدم خوبی بوده راهی بهشت میشه ، توی راه بهشت به یه غرفه ای میرسه که زنی به زیبائی ماه توش نشسته بوده و ازش دعوت میکنه که بره پیشش .... وقتی حاجی ازش سئوال میکنه که  تو کی هستی که به این زیبائی و رعنائی هستی ؟ اون حوری بهشتی بهش جواب میده :  یادت میاد که شبی که داشتی از فلان جا به فلان جا میرفتی شب هنگام زنی را صیغه کردی. من قطرات آب اون غسلی هستم که تو پس از نزدیکی با آن زن انجام دادی . خدا به پاس آن کار نیکت مرا به تو داده ....

حالا تلفیزیون جمهوری اسلامی داره کار کتاب  سیاحت غرب رو به معنای واقعی تصویری و صوتی نشون ملت میده ... درسته که نهایتا" سعی ضعیفی میکنه بگه این کارا خوب نیست  ولی راههائی رو که یاد مردم میده و این پاره کردن پرده حجاب بین خانواده ها و عادی نشون دادن موضوع  بسیار حساب شده است . اگه اینا فکرمیکنن میتوونن مشکل فحشا و عدم امکان ازدواج جوونا رو با این روش حل کنن راهشان بسیار نزدیک به ترکستان است ...  زنانی که به صیغه شدن تن درمیدن غالبا" هیچگونه تکیه گاه مادی و عاطفی ندارن ... دخترانی که بواسطه علاقه به پسری و اینکه امکان ازدواج دایم برایشان نیست صیغه میشوند درنهایت بی پناهی و بی چیزی رانده خواهندشد. چون هیچ تعهدی برای ادامه این وضع برایشان نیست ... آقایان محترم تلفیزیونی درست است که در راستای اهداف و دستورات داده شده عمل میکنین لعن و نفرین برشما باد ... زیرا این چیزا که شما توی سیماتون نشون میدین و ازطریق صداتون بگوش مردم میرسونین جز بی اعتمادی جوانان به ازدواج ، افزایش طلاق ، افزایش بیماریهای مقاربتی ،  و  سست بنیان شدن خانواده ها چیز دیگری در برندارد. فحشای شرعی سرپوش گذاشتن بر روی نیازهای جامعه ایست که غیر از مسئله سکس ، دغدغه نان و آب و مسکن  و آزادی دارد...     

           ***     بله برونه ، گل میتکونه ، دسته به دسته دونه به دونه شادوماد    ***

لینک ثابت   

مهرورزی از نوع سوم...

 

گوشی تلفن کارتی  رو که برداشتم و کارت رو گذاشتم توی دستگاه دیدم که روی صفحه نمایشگرش یه پیام اومد که : جشن عاطفه ها .... باهم مهرورزی کنین ... مهر ورزی خیلی چیز خوبیه و همه باید باهم مهرورزی کنن و اینجور حرفا که خیلی ما !!! خوش خوشانمون شد و گفتم به به... ببین چقدر آش شوره که این دستگاه بی بو و خاصیت هم فهمیده که مهرورزی چه چیز خوبیه و این آدم چموش دوپا هنوز نفهمیده ... اولش یه عالمه قربون صدقه تلفنه رفتم و انقده با عاشقترین کلمات باهاش مهرورزی کردم که خودم هم  به تلفنه حسودیم شد. بعدشم انگشتم رو خیلی عاشقونه روی دکمه هاش فشار دادم، بطوریکه اصلا" ناراحت نشه . خیلی آروم ومهربانانه شماره ها رو گرفتم و با لطیف ترین حرکات و نرم ترین سکنات منتظر شدم، که دیدم یهو صدای بوق زدن قطع شد و نوشت که این کارت فاقد اعتبار است . بازنوازشش کردم و  کارت رو درآوردم و باز با عاشقانه ترین حرکات به  نرمی و آرومی توی تلفن  گذاشتم .. باز نوشت که فاقد اعتباره . بابا من این کارت رو یه دقیقه پیش خریدم و هنوز استفاده نکردم چطو شد که یهو از اعتبار افتاد ؟ شاید از اینکه اینقده باهاش مهرورزی شده خسته س . همچنان درحالیکه عاشقانه نگاهم به کلمات بهنجار و نابهنجار والبته مهرورزانه روی در و پیکرش بود، راهمو گرفتم و رفتم  .

 اولین خریدی که باید میکردم از سوپر علی آقابود.علی آقا سوپری محله که همیشه آدم مهربونی بود و خود بخدائی  مهرورز و مهربون بود پشت دخل بود . دو سه تا خرید کوچولو کردم و وقتی پول بهش دادم گفت یه صدی بده تا پونصد بهت بدم پول خورد ندارم .با حالتی مهرورزانه بهش زل زدم و  گفتم : علی آقای مهرورز مهربون منم پول خورد ندارم حتما" می بخشید مرا و بیائید همدیگرو را دوست بداریم و عاطفه و احساس و عقش و دوستی و محبت و اینجور چیزا ... که برو بر منو نگا کرد و  یهو دوهزار تومنی رو انداخت روی پیشخوون و گفت هروقت پول خورد داشتی بیا خرید کن...شاید هم دلش میخواست بگه هروقت سرعقل اومدی بیا خرید کن ...

پکر وخیط و بور  از مغازه اومدم بیرون توی این فکر که این علی آقا چه ش شده ؟ که یهو بی هوا خوردم به یه خانم که داشت میومد توی مغازه ، خواستم معذرت خواهی کنم که  خانمه گفت آخ و بعد دستشو بلند کرد و محکم کوبید روی دست من که کوری مگه ؟ نمی بینی دارم میام تو مغازه ؟... گفتم : خانم معذرت ...خانم دستتون را میبوسم . من به شما مهر می ورزم ... شما منو ببخشید، دلم لک زده واسه یه نموره مهرورزی ...که یه نیگا بم کرد بدتر از صدتا فحش و رفت توی مغازه ... این چه بساطیه تا دیروز که این تلفنه به من یاد نداده بودکه باید آدم مهرورزی باشم همچین آدما بداخلاق که  نبودن هیچ بلکتم یه کمی خوش اخلاق بودن . پیش خودم گفتم مهم نیست . تو نیکی میکن و در دجله انداز...

  رفتم طرف مرغ فروشی که یهو دیدم صدای داد و فریاد بلنده ... مشتری اونچنون داد میکشید و فحش خوارمادر میداد که جرئت نکردم جلوتر برم ... مرغ فروشه هم صداشو بلند کرده بود و میگفت : میخوای بخر میخوای نخر ... نخری مشتریش زیاده ... بخری کلاس مغازه م میاد پائین ... برو برو وقتی پول نفت اومد توی سفره ت بیا مرغ بخور ... بیچاره،  بدبخت ... و خلاصه بساطی بود که مسلمون نشنود کافر نبیند. از خیر این هم  گذشتم.

 بالاتر از مرغ فروشی گربه کوچولوئی کنار دیوار با سطل پر از زباله ای که بجای ساعت ۹ شب ساعت ۴ بعدازظهر بیرون گذاشته بودن حال میکرد. همچین عاشقونه با سطل آشغال مهرورزی میکرد که بیا و ببین. به خودم گفتم بیا این یه عاشق واقعی ... دلم میخواست برم و ناز و نوازشش کنم  ولی تا  نزدیکش شدم راست شد و درحالیکه بدنشو کش و قوس میداد و موهای تنش سیخ شده بود ،بسوی من غرشی کرد و یه حالتی گرفت که گفتم الان خرخره ام رو میجوه ... ای بابا اینم حتما" فکر کرده بود میخوام محبوبشو از دستش در بیارم... 

خونه که رسیدم دیگه حالی واسه مهرورزی با مادر برام نمونده بود. ولی هنوز هم دوست داشتم که امتحان کنم. با عاشقانه ترین کلامها گفتم : کجائی مادر ؟ کجائی عقش من ؟ کجائی که میخوام فقط با تو مهر بورزم ؟ که با توپ پر از تو آشپزخونه اومد بیرون، درحالیکه دستش رو با دستمالی خشک میکرد. بدون اینکه جواب سلاممو بده داد زد : باز این مانتو و  روسری بیصاحب رو انداختی رو مبل؟ چقدر من باید ریخت و پاشهای تورو جمع کنم؟ پدرم دراومد ایهاالناس  ... از ترسم فوری کاسه و کوزه رو جمع کردم و زدم گل میخ ...

 دست و صورتی شستم و تلفیزیون رو روشن کردم ... اینجا بود که همه چی دستگیرم شد. آقای تیر ماه هشتاد و چهار با صورتی بسیار مهربان و لحنی بسیار مهرورزانه داشت حرف میزد ... حرفش خیلی عاشقونه بود. خلاصه ش کنم میگفت که باید چند تا کشور از روی زمین محو بشه. میگفت که با این دو تا کشور که اصلا" مهرورزی بی مهرورزی وباید به درک برن ، بقیه هم که فعلا" توی لیست نیستن تا بعدا" ببینیم میشه باهاشون مهرورزید  یانه ؟ راستیاتش اصلا" هم نگفت که وقتی این کشورها که باید محو بشن ، مردمشون باید کجا برن ؟ آخه ما که توی مملکت خودمون جا واسه اون همه آدم و قلب واسه این همه مهرورزیدن نداریم ... تازه دستگیرم شد که مردم هرکشوری مقلد رهبران خود هستن یعنی چه؟ ...

 تلفنه و علی آقا سوپری و خانم عصبانیه و گربه ی عاشق و مادر خسته  همشون سعی میکردن مث دست اندر کارای مملکتشون مهرورزی کنن باما ؟ عیب نداره ما هم از فردا بدجوری مهرورزی میکنیم با بقیه ... اکشال که نداره ؟ داره ؟  

لینک ثابت   

به شرطی خاطراتم رو نگیری...

 

۱- چقدر دلم هوای امامزاده صالح رو کرده . یه دل میگم پاشم همین الان برم چند تا شمع هم بخرم و برم تنگ دل ضریحش و یه دل سیر گریه کنم. یه دل میگم ای بابا الان انقده آدمای دلتنگ اونجا جمع شدن که جا واسه تو درسته که هست ولی نمیتوونی اونجور که دلت میخواد ضریحشو بغل کنی و زار بزنی ... اینقده غصه می بینی که غصه خودت یادت میره .امشب اونجا خیلی شلوغه میدونم ...

۲- دلم واسه رفتن به شیراز هم تنگه ... شاهچراغ هم باید شلوغ باشه . تخت جمشید چی ؟ میشه رفت پای ستوناش و نگا کرد به عظمتی که ازهم پاشید ؟

۳- بهارستان ، همون بهارستان ... با همون میدون عریض و طویلش . خیابون صفی علیشاه ، سازمان برنامه ، وزارت ارشاد ، شرقش  میدون ژاله ...  غربش باغ سپه سالار ، کفش ، کفش ، کفش ...  کاش میشد یه نفر رو پیدا کنم که توی خاطرات کودکیم  باهاش سهیم بشم . حیف ...

۴- خیابون شریعتی ، حسینیه ارشاد ، سیدخندان ، داروخانه بیژن  ،مستقیم رو به بالا تجریش ، خیابون دربند ، کوچه باغهای خیابون نخجوان ، نرم نرمک عاشقونه راه رفتن و حرف زدن ، ترسیدن از دیده شدن و سین جیم شدن ، با ترس و لرز خونه رفتن و اخم و تخم مادر را به جون خریدن ...

۵- تجریش... تجریش نازنین ، بازارچه ، پارچه فروشیها ، طلا فروشیها ، دستفروشها ، کرفس تازه ، اسفناج درجه یک ، فلفل و سبزی نوبرانه ، گوجه سبز ، عطاری نبش میدون ، سماورسازهای داخل بازار،اذان موذن زاده اردبیلی ، از خود بیخود شدن ، سر به سجده بردن ، دعا کردن ، دعا کردن برای یه بار دیگه اون رو دیدن  ، حماقت کردن ، عاشق شدن ...

۵- خیابون سعدی ... دست در دست زن همسایه و ترسان و لرزان از متلکها و دست درازیها و بیخیالی زن همسایه ، خجالت کشیدن و چیزی نگفتن . اتوبوس سوارشدن و ندادن بلیت اتوبوس به بهانه  اینکه این  بچه س و بازهم خجالت کشیدن و بازهم چیزی نگفتن . نشستن روی صندلی ... نگاههای سمج پسرای کم و سن و سال رو روی صورت کودکانه ات تحمل کردن و نیشگون گرفتن مرد میانسال ایستاده در کنارت و بازهم خجالت کشیدن و چیزی نگفتن ...

۶- انقلاب : میدون انقلاب ، بیشتر از کتاب آدمای سیگاری دور و بر میدون که دوره ات کردن و بیشتر از یه اتوبوس گازوئیلی دود بخوردت میدن... دانشگاه تهران ، سر در دانشگاه ، سینما بهمن ،  کتاب ، کتاب ، کتابهای مجاز و غیر مجاز ، انواع سی دی ، انواع دانشجو ، انواع آدم ، آدم ، آدم ... و تو تنها کنار در دانشگاه فقط به انتظار یک آدم که خیلی زود میفهمی آدم نیست ... 

۷- میدون ونک : تاکسیهای راهی و غیر راهی ... مجلات هفتگی ده تا قیمت یه دونه ، چرم میش ، پیتزا ، بستنی ، از اینطرف گاندی و رسالت و جردن از اونطرف پل گیشا و آزادی و آریاشهر ... و تو حیرون میون اینهمه ماشین واتوبوس و مینی بوس دود میخوری و دود میخوری تا دود بشی و بری هوا ...

۸- خیابون حکمت ، دزاشیب ، نون داغ کباب داغ ، مغازه های قدیمی ، آدمای دوست داشتنی ، مردم اصیل شمرون ، کوچه پارس، روبروی مسجد ابوالفضل، اون خونه قدیمی با سقف شیروونی ، طبقه اول تو و مادر ، طبقه دوم مستاجر ویه عمر در  آرزوی اینکه مستاجره بره و تو بتوونی بری راحت اون بالا زندگی کنی . وقتی مستاجره رفت که تو دیگه حال نداشتی تنهائی زندگی کنی . ای داد و بیداد ...

۹- هجرت ... رفتن از تهران ، کوچ به انزلی ، دلت کنده نمیشه و باید بری ... انزلی شهر مرداب ، شهر تنهائی من  ، شهر بیکسی و غربت ، شهر فرنگ ،شنبه بازار ، سیر و پامادور و سبزی تازه ، موج شکن ، غازیان ، پل غازیان ، خیابون بایندر ، اداره بندر و کشتیرانی، خواربارفروشی سر رمضانی آقای باوفا، نیروی دریائی ، خانه های سازمانی ، خیابونهای اسفالت نشده غازیان ، دریا... دریا... دریا ...

۱۰-  برگشتن ، شکستن ، تنهائی ، فکر کردن به خاطرات ، آه کشیدن ، افسوس خوردن ، دست پشت دست زدن ، بازهم هوای بچگی کردن ، بازهم عاشق شدن ، بازهم دیوانگی، بازهم خیابونا رو مترکردن و حرفای صدتایه غاز زدن ، باز زندگی کردن ، باز حماقت ... 

          ***   توی این غروب دلگیر جدائی .... توی غربتی که همرنگ چشاته ***

                               همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

          حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه ... اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

          تو بگو به این شکسته قصه های بیکسی تو ... اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو

                                حرفای دلواپســــــــــــــــــــی تو

لینک ثابت