بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ..... کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
از روز رفتنش تا حالا نتوونستم اینو بخودم بقبولونم که مرگ حقه و واسه همه هست . اینهمه کشت و کشتار میشه و این همه بلاهای طبیعی و غیر طبیعی که میاد و جون آدما رو میگیره ، اینهمه گورستانها که روز بروز آبادتر میشه و قطعاتی که هر روز پر میشن از آدمای پیر و جوون ، نتوونسته حتی ذره ای به من این حس رو بده که خوب مادر منهم جزو یکی از همینهاست که باید روزی میرفت ... نمیتوونم باور کنم که دیگه صداشو نمیشنفم و صورتشو نمی بینم . نمیتوونم باور کنم که دیگه مامان ندارم و کسی نیست که بدون هیچگونه چشمداشت یا توقعی دوستم داشته باشه و بخاطرم گاهی وقتا اشک بریزه و با شادیم شاد بشه . نمیخوام غصه هامو تو دل این صفحه بریزم ولی محبتهای دوستای مجازی که خیلی خیلی بیشتر و بهتر از دوستای واقعی هستن مجبورم کرد که بگم از خوشی نیست که چند وقتیست غیبم زده . بهت زده و غمگین و افسرده و نگران فقط فقط در انتظار لحظه هائی هستم که بتوونم سر خاکش برم و باهاش درددل کنم . درد اینه که هنوز توی یه شوک خیلی بد هستم . درد اینه که خاطره ها ، خاطره ها دست از سرم بر نمیدارن ... درد اینه که نیم ساعت قبل از مرگش باهاش بودم و درد اینه که مادرم رفته ... و درد اینه که هیچکس دیگه برای من مادر نمیشه . همین ... راستش دستم به قلم و دلم به نوشتن نمیره ... میدونم که فراموش کردن اون همه خاطرات سخته ولی اینو هم میدونم که خدا به انسان قدرتی داده تا در برابر هر مصیبتی تاب بیاره و دوباره از جاش پاشه ... برام دعا کنید تا به آرامش برسم . آرامشی که قبل از رفتن مادر داشتم و قدرشو نمیدونستم . منو ببخشید من حق ندارم مسائل شخصی خودمو اینجا بنویسم . اینها باید توی دل من بمونه و کسی رو ناراحت نکنه . من حق ندارم ... دیدید که مرگ چه وقیحانه اون روی سگشو به من نشون داد ؟؟؟
آخ که چقدر متنفرم از آب قند و شربت و حلوا و خرما و ختم و هفتم و همه مراسم سوگواری. دلم میخواد راحتم بذارن یه گوشه تنها بشینم و انقدر اشک بریزم که بمیرم . همین ...
میدونید دلم میخواد داد بزنم و فریاد بکشم که مامان جون دلم واست تنگ شده ؟ مامان ... مامان ... مادرجون ... عزیزترینم دلم واست تنگ شده ...