تبليغاتX
:: Rahaa ::

روزت مبارک مادر ...

 

یه دسته گل سرخ ،  دو تا شیشه گلاب ، یک سطل آب ، یه درخت بید خیلی کوچیک ، دو تا نهال سرو ، یه ردیف شمشاد و سنگی که قرار بود امروز براش بندازن و اشک .... اشک .... اشک .... اشک

اینها هدیه من بود برای روز مادر ...

اشکهایم را به تو تقدیم میکنم مادر ... دخترت برایت گریسته است ...

 

روز مادر بر تمام مادران پاک و فداکار ایرانی مبارک ....

لینک ثابت   

کوه ... خواب ... رویا ...

 

تصور کن که یه شب تصمیم بگیری حتما" فردا صبح کاری رو که مدتهاست میخوای انجام بدی بالاخره انجام بدی  ... بعد فردا ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شی و یه کوله ببندی و بری تجریش و از اونجا سوار خطی های درکه بشی و بری پای کوه پیاده بشی. بکشی بالا .... برسی به لب جویها و درختاهای کنار جو و هوس کنی که پاتو برهنه کنی و از توی آب مسیرتو ادامه بدی . آب زلال زلال مث اشک چشم ... درختا مست و پرطراوات و بی خبر از آلودگی نکبت زده تهرون و تو هم که بی اختیار زدی زیر آواز و از قدیم و جدید زمزمه میکنی . راه براه دسته دسته آدما که از بالا میان پائین و تعجب تو که اینا از کی بیدار شدن که رفتن و حالا دارن برمیگردن و راه براه دسته دسته آدما که دارن تازه از پائین میان و امیدوارت میکنن که توهم زیاد دیر نکردی ها ....

تصور کن که یه دوساعتی بالا بری که میرسی دم قهوه خونه همیشگی ... بوی تخم مرغ نیمرو با کره توی سرت می پیچه ... تصورکن که تو از صبح تا حالا هیچی نخوردی و این قیافه پیرمرد قهوه چی که بهت بفرما میزنه خیلی مهربون و دوست داشتنیه ... تا بری بشینی یه سینی جلوت گذاشته کره و مربا ... پنیر و مغز گردو ... یه ظرف از اون تخم مرغ های نیم رو شده و نون ... نون داغ .... آخ که چه مزه ای میده و تو چه اشتهائی داری . انگار سالهاست غذا نخورده ای ... بالا سایه درخت ... کنار قهوه خونه زمزمه ی آب رونده ... هوا مست و زمین مست و دلت مست .... چقدر دلت میخواد همونجا یه دقه سرت رو بزاری زمین و همچی رو فراموش کنی . سرتو میزاری رو کوله پشتیت  و از دار دنیا میری ... چه آرامشی چه رویاهائی که هیچوقت حتی بفکرت نمیرسید توی خواب به سراغت بیاد ... رویای اینکه آزاد آزادی و رویای اینکه توی همین کوه یه جائی یه کلبه داری و به عالم و آدم کارت نیست . رویای شیرین خوردن شاه توت از درخت همسایه بغلی وقتی که خیلی خیلی کوچولو بودی .... رویای اینکه مبتوونی همه کارهائی رو که هیچوقت نمیتوونستی بکنی الان براحتی میتوونی انجام بدی . یه رویای شیرین مث مربای قهوه چی پیر ... تصور کن ناگهان با صدای آواز دسته جمعی چند تا حوری بهشتی و چند تا پسر جوون باحال از خواب بپری و رویاهات یهو فرار کنن. تصور کن قیافه قهوه چی مهربون رو که اومده بالای سرت و میگه :  بد خوابی نکردی ها .... الان ساعت یک و نیمه . دوست داری یه دیزی دبش برات بیارم واسه ناهار ؟.... از جات بلند میشی . مات و مبهوت و محو رویاهای فراری به صورتش انقد خیره میشی که از پیشنهادش منصرف میشه . دلت دیزی میخواد ولی نه ... باید بری باید برگردی به شهر ... باید برگردی به کابوسها ... باید برگردی به تمدن دوهزار و شونصدهزار ساله ... بازم گرما بخوری بازم سگدو بزنی و بازم نقشه بکشی که حتما" یه روز صبح پامیشم میرم کوه ... تنهای تنها ... تنهای تنها...

لینک ثابت   

شاید حسرت ... شاید حسادت ...

 

سر چهارراه که وایساده بود تا از خیابون رد بشه بی اختیار نگاهی به بغل دستش انداخت . یه پسر جوون خیلی معمولی با قد خیلی معمولی و یه جفت کفش کتونی شیک با عینک طبی و دو سه تا کتاب توی دستش وایساده بود. پسره هم یه نگاهی بهش کرد و بعد باهم از خیابون رد شدن . دخترک جلو افتاد و به راه ادامه داد . پیچید توی خیابون درازی که به خونه ش میرسید . از کنار دیوار رد میشد تا بیشتر از این  آفتاب نخوره ، که یهو یه صدا توی گوشش پیچید :  سلام ... خواهش میکنم ... خواهش می کنم یه دقه بحرفام گوش بده ، اونوقت هرکاری میخوای بکن ... دخترک خوب فهمید که پسره دنبالش افتاده ... خودش بود . خیلی خیلی محتاطانه و از زیر چشم نگاهی به پشت سرش انداخت . آره کفشا که همون بود. پسرک ادامه داد : میدونی چند وقته دنبالتم ، سگتم نگام نمیکنه ؟ چرا با من اینجوری میکنی آخه ؟  ----  نه ... نه تو هیچی نگو بذار من حرفامو بزنم ....... آخه بی مرام من ازت خوشم میاد ... اصلا" میدونی چیه دوستت دارم ... بذار بهت بگم من هیچی توی دنیا ندارم غیر از یه دل صاف و ساده و یه عالمه عشق و محبت ... نه نگو که این چیزا بخوره توی سرم ... تو که ازت پیداست خودتم صاف و ساده و بی غل و غشی ... من از تو چیزی نمیخوام ... هیچی نگو عزیزم ... من  میخوام به حرفام گوش بدی فقط همین ...

دخترک حس میکرد که قدماش داره سنگین و سنگین تر میشه . واسه اولین بار بود که دلش میخواست خیابون هیچوقت تموم نشه و هیچوقت به خونه شون نرسه . اولین بار نبود که پسری دنبالش افتاده باشه ولی اولین بار بود که حرفائی به این گیرائی و صمیمیت می شنید . پسرک ادامه داد :  من از همون لحظه ای که تورو دیدم حس کردم که توهمون نیمه گمشده من هستی ... اگه به اون غرور لعنتیت اجازه بدی یه دقه بذاره تو خودت باشی ، اونوقت می فهمی که به حرفام گوش کنی خیلی بهتره ... ببین عزیزم ببین جونم من نه از این پسرای دروغ و دغل خیابونی هستم که دنبال هر دختری بیفتم و نه اینکه وقت و حوصله شو دارم . من دنبال یه نفر هستم که تنهائیمو پر کنه . به همه گفتم به تو هم میگم قصد من از صحبت کردن با تو فقط ازدواجه ... باور نداری اجازه بدم که با خانواده م بیام خونه تون .... بهت ثابت میکنم که من میخوام فقط و فقط  ازدواج کنم اونم فقط باتو .... میدونی من دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ..

دخترک پاسست کرد . انگار قلبش افتاد پائین ... حس کرد یه دست قوی گلوشو گرفته و داره فشار میده . یه بغض سر خورده تو دلش ترکید و بعد شکل یه قطره اشک از گوشه ی چشمش اومد پائین ... با خودش فکر کرد : این چیزی نیست جز نصیب و قسمت  . من که تا حالا این آدمو ندیده بودم ولی حالا حس میکنم اون نزدیکترین آدم به منه ... عجیبه ... چرا من اینطوری شدم ؟ مگه با دو سه تا کلوم عاشقونه ، باید عاشق بشم ؟...

پسرک همینطور میگفت و میگفت . التماس می کرد و قسم می داد  : خواهش میکنم به حرفام گوش کن ... خواهش می کنم ....

دخترک ایستاد . باید به حرفاش گوش می داد . کجا دیگه میتوونست اینهمه احساس عاشقونه و ناب پیدا کنه ؟

دخترک ایستاد . تموم قلبش توی صورتش میزد و سرخ سرخ شده بود . پسرک بهش رسید ... از کنارش رد شد .... همچنان حرف می زد . گوشی موبایلشو به گوشش چسبونده بود و می رفت . یه نیم نگا هم به دختری که جلوش از پا دراومده بود نکرد ... میرفت و همچنان صداش میومد که دور و دورتر میشد :  فدات شم ، قربونت برم ، تو فقط اجازه بده من و تو یه دفه همدیگه دیگه همدیگه رو ببینم . باشه چشم ... در حضور خانواده ؟ اونم باشه  .... تلفن خونه رو بده .... قربونت برم ...

صدا دور و دورتر شد . دخترک کم کم داشت به خونه میرسید . تموم قلبش پرشده بود از یه حس خیلی عجیب ... شاید حسادت ... شاید حسرت .... شاید ..... 

لینک ثابت   

بابا رو تو برم ....

 

۱-  شکست مفتضحانه تیم ملی ایران !!! که بنظر من همچین ملی ملی هم نیست بلکه عنوان ملی مذهبی یا ملی سیاسی یا ملی اصولگرای دو آتشه بیشتر بهش میاد ، بیشتر از هرچیز به نفع ملت ایرانه ... انتظار داشتین که دوباره اینا با سلام و صلوات بیان و باز کیسه هاشون پر پول بشه و غرورشون هی بالا بزنه و هیچکسو آدم حساب نکنن ؟.. وقتی شنیدم ازدادن امضا به هموطنان مهاجر که این همه راه کوبیده بودن و اومده بودن این تحفه هارو تشویق کنن خو دداری کردن ، وقتی شنیدم که خیلی هاشون از همون راه رفتن سراغ تیمهای خارجی خودشون و یکیشون هم که واقعا" یاشاسین گفتن  داره رفت آمریکا،  خیلی هم خوشحال شدم که اینقد بد باختن و آبرو ریزی کردن ... انتظار داشتین بازهم ۵۰ میلیون ۵۰ میلیون پاداش بگیرن و ما الکی خوشحال باشیم که اینا آبروی جمهوری اسلامی رو حفظ کردن . متاسفانه در این مورد هیچگونه عرق ملی ندارم ...( با اینکه از دیدن بچه هائی که از شکست ایران بغض میترکوندن اعصابم داغون شد ) .

۲- ساعت ۵/۱۲ شب ببعد یه عده جمع میشن توی این تلفیزیون دولتی ایران و جنازه برانکو و علی دایی رو میزارن وسط و تا میتوونن صلوات بلند نثارشون میکنن ... من تازه فهمیدم که یاشاسین علی دایی تموم پوشاک تیم های فوتبال از نوجوون تا بزرگسال رو میده و خلاصه پولی پارو میکنه که نیا و نبین چون دق میکنی ... این هم از فواید باخت ایران بود وگرنه کی میتوونستی بفهمی که بعضی ها چقده زرنگن و چه ها که توی این مملکت میشه و چه ها که نمیشه ...

۳-  راستش اصلا" واسه من یه نفر باور کردنی نیست .  اینجور زدن توی دهن دنیا و حقوق بشر و دموکراسی و آزادی و ... و ... و ...  واقعا" ایول داره .... بلکتم  اینا همه کشکیه  که واسه ریختن روی آش رشته ای که آمریکای جهانخوار واسه ما پخته، سابیدن ... چی رو میگم ؟  شرکت جناب سعید  مرتضوی دادستان محترم رو در اجلاس شورای  حقوق بشر رو میگم  ... انقده شوکه شدم که دیگه به بقیه خبر گوش نکردم ... میگن واسه اینکه یه چیزی رو به زور ثابت کنی  باید مگس بشی . یا اینقده سریش بشی که یارو خسته بشه و بگه بابا حق باشماست . بعد از آنهمه جار و جنجالها برسر بسته شدن روزنامه ها و کشته شدن زهرا کاظمی و ایضا" اونهمه انتقاد وانتقادات به این جناب محترم ،  حالا ایشون با یه دهن کجی بسیار زشت و شاید هم با  یه حرکت بسیار زشت تر  به اعتراضات و انتقادات جهانی ، راهی همچین جائی میشه ... والله روشونو برم که هیچ کم نمیارن این دولتمردان محترم جمهوری اسلامی  ...

۴- یادتون باشه که از افتتاح تونل رسالت که میشه تموم تهرون رو باهاش فتح کرد و از افتتاح برج میلاد که میشه از بالاش تموم تهرون رو زیر پات ببینی و از افتتاح هیچ چیزی توی این تهرون نکبت زده خوشحال نشین ... تونل رسالت که اصلا" تک سرنشین توش راه نمیدن پس قبلش باید ۲-۳ تا مسافر بزنی .... برج میلاد هم که مال از ما بهترونه ... هرچی هم که توی این تهرون افتتاح بشه یا ایجاد بشه همه هزینه ش از جیب من و توی دست بدهن باید داده بشه ... پس بی خیال ...

۵- برخلاف اونچه عرض کردن اتفاقا" مرگ پایان کبوتر هست و اتفاقا" فقط این پرنده نیست که مردنیست   و اتفاقا" پرواز رو هم بخاطر نباید بسپاریم  ... چرا ؟  اینو سنگ  قبر دختر جوونی در بهشت زهرا به من میگفت که توی همین جنایتهای سریالی اخیر توی تهرون کشته شده ... قاتلش ؟؟؟ یه جوون روانیه که میگن ۲-۳ نفر رو با چاقو کشته و ۵ نفر رو زخمی کرده ...

۶- دم کارمندای یه بانک معروف توی کیش گرم که به گفته همین تلفیزیون دولتی ، میلیاردها تومان از بانکشون اختلاس کردن و حالا تازه گیر افتادن ... دزدی هم باشه اینجوری باشه ... اقلکم ارزشش رو داشته باشه ...

۷- هرچی این رئیس دیوان محاسبات میگه غلط کردم ، منظورم این نبود ... نمیشه که نمیشه .... بنظرم باید به چیز خوردن بیفته تا بلکتم این جماعت سریش دست از سرش بردارن ...   منظورم از جماعت ، جناحهائی از همین مجلس و دم و دستگاه هستن که حالا به این وسیله دارن واسه خودشون پایگاه بین ملت درست میکنن ... حالا این طفلک جو زد و یه چیزی گفت یعنی  از دهنش پرید ... آخه میدونین بعد از جریان هاله نور و لال و کر و کورشدن اهالی سازمان ملل و پناهنده شدن سگ به بارگاه امام رضا (ع ) و کشف اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست و ارسال نامه دعوت به اسلام به سران جهان  ، حالا این رئیس بیچاره دیوان محاسبات هم  دچار توهم شده و پیش خودش گفته حتما" کسی که این همه کرامات داره ، کم از پیامبری نداره و اگه قراره بعداز محمد (ص ) نعوذبالله ، پیامبری بیاد کسی نیست جز همین طرف و اتفاقا"  حرف دلش رو هم زده ... حالا چه اکشالی داره ؟  اینقده حرفای چرت و پرت زده میشه اینم یه یکی ... شما به دل نگیرید .پاچه خواری و لیسیدن کفش مقامات در جامعه ما تاریخ چند هزارساله دارد ... 

۸-   از فرمایشات  گهر بار رئیس جمهور محترم بود که فهمیدم اندازه های یه توپ چقدره و طول و عرض یه دروازه هم چقدره ...  قبلنا  فکر میکردم توپ اندازه فیله و دروازه اندازه مورچه ... خوب شد این پیامبر دوران من یکی را از اشتباه در آورد ... این آگاهی را مدیون ایشان هستم ...

لینک ثابت