تبليغاتX
:: Rahaa ::

نازنین من .... عزیز من ...

 

گفتم  :  نازنین من ، به تو نگاه می کنم و همه جا آفتاب می شود

خندید  و گفت :  عزیز من ، بخاطر همین همه حقوق من خرج کرم ضد آفتاب می شود

گفتم  :   نازنین  من ، عشق ، محبت ، وفا ، دل و دلدادگی

خندید و گفت :  عزیز من ، این نقشه های توست که همه نقش بر آب می شود

گفتم :  نازنین من ، درون چشم همیشه مست تو مرهمی ست مرا

خندید و گفت  :  عزیز من ، حال تو با مرهم چشم مست من خراب می شود

گفتم : نازنین من ، جواب نامه های عاشقانه ام چه شد ؟

خندید و گفت :  عزیز من ، نامه های عاشقانه ی تو  همیشه بی جواب می شود

گفتم  :  نازنین من ، عشق تنها ره رهایی و نجات آدمی ست

خندید و گفت  :  عزیز من ، فقط  کودک است که با این قصه ها به خواب می شود

گفتم  : نازنین من ، قصه غصه من تنها در پی تو گشتن است

خندید  و گفت  :  عزیز من ، قصه غصه های تو صد هزار کتاب می شود

گفتم  :  نازنین من ،  امید به لحظه های با توبودن بسته ام

خندید و گفت :  عزیز من ، امید بودن لحظه های تو با من آخر سراب می شود

گفتم  :  نازنین من ،   دعای  هر شب من رسیدن به کوی توست

خندید و گفت :  عزیز من ، ابلهی که بیندیشی این دعاهای تو مستجاب می شود

لینک ثابت   

ترس از اتوبان و روش مقابله با آن ...

 

 

خدا نمی کرد که یه روز توی دستشوئی خونه مون سوسک پیدا بشه. اونوقت بود که در دستشوئی پلمپ میشد و تمام درز و دورزها با پارچه گرفته میشد تا بزرگتری از راه برسه و اونوقت می فرستادیمش اون تو و دوباره در دستشوئی رو می بستیم و تا اون سوسکه رو نمی کشت و لاشه شو به ما نشون نمی داد حق بیرون اومدن نداشت که نداشت . ماجرای سوسک توی خونه ما معمولا" از اواسط اردیبهشت با پرواز یه سوسک هلیکوپتری ( ببخشید چرخبالی ) شروع میشد که ناگهان مث اجل معلق از یه طرف خونه به طرف دیگه پرواز می کرد . بعدا" کاشف بعمل اومد که اینا از دریچه کولر می اومدن بیرون . اون خونه رو که فروختیم بعداز ۴-۵ روز رفتیم پرده هاشو بکنیم که دیدیم چیزی حدود بیست تا سوسک مرده توی سالن افتاده . همشون مرده بودن . حتما" بخاطر ترسوندن ما بدبخت بیچاره ها بود که تا وقتی ما توی اون خونه بودیم انقدر قبراق و سرحال مدتها آدم رو با یه دست لنگه دمپائی و یه دست حشره کش دنبال خودشون می کشوندن . خلاصه معضل سوسک چیزی بود که هیچوقت در هیچ خونه ای واسه ما حل نشد . مث اینکه سوسکها از ما زیاد دوستشون میاد.

آشنائی تعریف می کرد که یکی از فامیلاشون عین ما فوبیای سوسک داشته . وقتی ازدواج میکنه چند روز بعد روی تخت دراز کشیده بوده و داشته کتاب میخوونده . شوهرش میاد تو و می بینه که یه سوسک روی موهای زنشه . واسه اینکه تازه عروس نترسه آروم آروم میره طرفش و سعی میکنه با آرامش مسئله رو حل کنه که یهو عروس خانم ملتفت موضوع میشه و مث فنر از جا می پره . پنجره اتاق رو باز میکنه و باتمام قدرت شروع میکنه به فریاد کشیدن . بیچاره داماد هرچی سعی می کنه اونو از پنجره دور کنه نمیشه که نمیشه . چند دقیقه بعد زنگ در خونه رو میزنن . نیروی انتظامی بوده که میگه : گزارش رسیده که توی این خونه طبقه دوم شوهری قصد داشته زنشو بکشه و خلاصه بقیه ماجرا رو خودتون حدس بزنین ...

 ترسهای شدید غیر منطقی یعنی همون فوبیا در بیشتر آدما وجود داره . همسایه طبقه اول ما بشدت از گربه می ترسه بحدی که اگه گربه ببینه رنگ و روش سفید میشه و جون از دست و پاش میره . دوست دیگه ای دارم که از خرمگس این وحشت رو داره . کسی رو میشناسم که از ارتفاع اونقدر میترسه که اگه سوار هواپیما بشه تا برسه به مقصد ،  دیگه چیزی ازش باقی نمونده و مث نعش متحرک میمونه . خودم غیر از سوسک ، از نردبام و رانندگی توی اتوبان ترسی شبیه به مرگ دارم . این ترسهای غیرمنطقی معمولا" در ضمیر پنهان آدمی بخاطر اتفاقاتی که قبلا" در زندگی هریک از ما بوده ، وجود داره . ترس از حیوانات  ، از مرگ ، از غرق شدن ، از تاریکی ، از ارتفاع و از هزار و یک چیز دیگر ... درمان هم داره ولی معمولا" ما اونقدر که به جسم توجه داریم به روح خودمون توجه نداریم .

به توصیه یه نفر تصمیم گرفته بودم که در جلسه های روان درمانی گروهی شرکت کنم . مابین ما چندتا روانشناس و یه دکتر روانکاو هم بود . در یکی از جلسه ها یکی از آقایون روانشناس روشی رو توصیه میکرد با برای مقابله با همین ترس از اتوبان . توضیح میداد که برای مقابله با این ترس بشین و صدای خودتو ضبط کن . بگو که توی ماشین و درست توی یه اتوبان خلوت هستی و هم تو سرعت داری و هم همه ی ماشینها سرعت دارن . بعد سرعت خودتو بیشتر کن . بعد یه ماشین چپ اندر قیچی میره . بعد می زنه به تو ... بعد یه تصادف شدید . بعد تو و ماشین داغون میشین . بعد می میری . بعد همه جمع می شن . خلاصه حتی به اونجا میرسید که میگفت :  باید حتی مجلس ختم و شب هفت هم برای خودت بگیری . حتما" حتما" روزی یکبار این نوار رو گوش کن . منظور آقای روانشناس این بود که وقتی به میزان کافی گوش کردی موضوع برات عادی میشه و کم کم ترست می ریزه  .... راستش من یه نفر این کار رو کردم . ولی حالم بدتر شد . نتیجه این شد که دیگه از رانندگی توی خیابون معمولی هم میترسیدم و بدتر از پیش شدم که شدم . نتیجه این شد که بعد از هربار گوش کردن نوار هم بیشتر استرس می گرفتم و هم تا مدتها بحال خودم که بیجون و درب و داغون و خونین و مالین کف اتوبان افتاده بودم گریه میکردم . درحقیقت من ختم و شب هفت خودم رو خودم می گرفتم . 

                                           ***************************  

 *** آسه برو دوچرخه چی که بارشیشه داری .... تو کوچه ی دلم داداش ویراژ میدی چه عالی ***

                                  *** بپا جونم یواش یواش به ماشینم نمالی ***

لینک ثابت   

رفتن و رفتن و رفتن .... رفتن اما نرسیدن

 

 

 انقدر دلت میخواد بری  که وقتی هول هولکی ساکتو می بندی هیچ چیزی توش نذاشتی و مجبوری دو سه هفته ای رو با یه مانتو و یه روسری سر کنی ...

برو برو که از لحظه سوار شدن به اتوبوس تا پیاده شدن مژه برهم نزنی . برو برو به همون دهی که عاشقش هستی و همیشه در روزهای خیلی سخت پناهت بوده و دلت رو به قرار آورده ... برو برو به همون اتاقی که چند سال پیش هم چند روزی میزبانت بوده ... برو و ساکتو پرت کن گوشه همون اتاق و خودت رو هم پرت کن توی دل کوه و دشت ... برو برو بالای کوه ، برو توی دشت ، برو توی دار و درختا ، برو توی جالیز و سبزه زار ... انقدر برو که یهو ته دلت خالی بشه و از وحشت دیدن مار سرتو بزاری جای پات و سر و سینه زنون به طرف اولین خونه بدوی ... برو برو زیر یه درخت سنجد دراز بکش بدون اینکه بخواهی دندون دندونت کنن ... برو کنار جویبار اول جاده ده بالا . برو و بشین و گذر عمر رو نظاره کن و واسه خودت شعر که نه معر بگو :  کشتی شکستگانیم ، رها رها رها من

برو توی ده . اسب شل و پل ناصر آقارو بگیر و ادای آدمای باکلاس رو در بیار وسوار اسب بشو و چند تا یورتمه برو . برو برو که وقتی پیاده بشی و جشمت به چشم نجیب و خسته اسب بیفته از خجالت دقمرگ بشی اونقدر که دستتو بندازی گردن اسبه و زار زار گریه کنی .

برو سرشب پیش خان آقا ... بذار از قدیما برات حرف بزنه . بزار برات بگه اینجا چه برفائی میومده . برو تا واست تعریف کنه که همون شبی که گرگها به گوسفنداش زدن واسه اینکه بره ی سوگلی شو نجات بده  میخ طویله خورده توی چشمش و هنوز که هنوزه با یه چشم دنیا رو میبینه . برو تا واست بگه که  طیبه فقط ۹سال داشته که زنش شده و توی سی سالگی به رحمت خدارفته . برو تا واست بگه که ۹ تا بچه داره که هفت تاش پسرن و هرکدوم آواره یه شهر و دیار ... هیچکدوم از پسرا توی ده نموندن . دخترا  اما هستن که اینجا شوهر کردن . شوهرای اونا هم شهر هستن سر ساختمون کار میکنن . برو تا واست بگه که توی این آبادی جز چند تا پیرمرد و تعدادی زن و بچه کس دیگری نمونده ... برو تا واست بگه که ۶ ماه پیش پسر نزهت ، همون که از خوشگلی لنگه نداشت ، توی تهرون تصادف کرده ....

برو که خان آقا واست بگه : فرقی نمیکنه که احمدی نژاد شاه باشه یا شاه شاه باشه ، واسه رعیت جماعت که فرق نداره .  برو برو برو که اونجا نه تلفیزیون ببینی و نه اینترنت داشته باشی و نه روزنامه بخوونی و نه بحث سیاسی بکنی. برو که یاد بگیری نون رو چطوری می پزن ، چطوری دوغ و کشک و کره و پنیر و لواشک درست میشه و وقت گرفتن آبغوره کی هست . برو که زندگی واقعی رو ببینی . برو که ببینی اونجا اگه رنگی به صورتی هست رنگ صداقت و شرمه و تابیدن آفتاب گاه بیرحم به روی برگ گل صورت دختران روستا ... برو که ببینی اگر دردی هست درد بی دردی نیست . درد زایمان یا دل دردهای عجیب و غریب  است که بی هوا سر میرسد و اینجا فقط یه درمانگاه دارد که که وسط دوتا آبادی قرار گرفته و از هرکدوم حداقل ۲۰ کیلومتر فاصله داره ... برو که ببینی هیچوقت دکتر نیست . یا رفته تهرون یا رفته سر مریض بدحال ده بالا ... برو که بفهمی تو مرفه بی درد توی شهر غصه چه چیزایی رو میخوردی ... سرعت کم اینترنت ، قبض تلفن ، خرابی ماشین ، ترافیک ، دود و دم .... برو برو برو .... انقدر که دیگه برنگردی

 بر می گردی بر می گردی  بر می گردی ...  جادوی سیاه تهرون فلک زده باطل نمیشود که نمیشود . به محض رسیدن  بهت فرصت نمیدن که دود  رو بکشی به حلقت   . می شنوی که باز بین دو قبیله اعجوج و ماجوج جنگ است ... می شنوی که اکبر محمدی شهید شده ... می شنوی که اینجا  هم اوضاع تعریفی ندارد   ***آخ از بچه های جنگ چه آنها که کشته میشوند و چه آنها که زنده می مانند ***

می بینی که تموم عطر گندمزار و و شمعدانی های پرگل و بوی خوش جالیز خیار و طعم لذیذ آب جاری جویبار و نجابت چشمای خسته اسب ناصر آقا و نقل و حدیث های خان آقا رو که توی ساکت گذاشته بودی تا اینجا شباتو باهاشون سر کنی ، یهو دود می شن و میرن هوا ...

می نشینی ، می نشینی ، به دانشگاه فکر میکنی ، به ۱۸ تیر فکر میکنی ، به گرفت و گیر و بزن و در رو و باتون و چماق و چوب و سنگ فکر می کنی ، به بند ۲۰۹ زندان اوین فکر میکنی  ... به غذا فکر میکنی ... به اعتصاب غذا فکر میکنی ... به این فکر میکنی که چند نفر از مردم اون روستای دوست داشتنی و یا مردم همین تهرون اکبر گنجی یا اکبر محمدی رو میشناسن ... به همه آدمائی فکر میکنی که توی این چند وقت دیدی و شناختی ... به همه اون راهی که توی این چند سال رفتی فکر میکنی و مدام یه فکر مث خوره توی سرت می پیچه :  کاشکی بر نمیگشتم من  .... 

لینک ثابت