تبليغاتX
:: Rahaa ::

دختر ایرونی که ناز و دلبری ....

 

توی تاکسی نشسته ام . کنار دستم دختر و پسری دارند موبایل بازی می کنند . ناگهان صدای موزیکی میاید و کسی با صدائی شل و وارفته و درست مثل آقای رفسنجانی شروع میکند به خواندن :  میای از این ورا گذری ... دلو هرجا بخوای میبری . و هی میگوید شله .. دستا شله ...  قبلا" هم اینو رو شنیده بودم ولی نمیدونم در چه حالتی بودم که احساس کردم موجی از خنده تموم تنم رو گرفته . مقاومت کردم ولی ناگهان انگاری منفجر شده بودم به قهقهه خندیدم . جلوی خودم رو نمیتوونستم بگیرم ... از صدای خنده من ، اهالی تاکسی نشین ابتدا تعجب کردند و بعدش همگی شروع کردن به خندیدن ... مدتها بود اینجور از ته دل نخندیده بودم ... تا شب حالت آروم و خوبی داشتم و همه چیز هم بخوبی پیش میرفت . راستی که خنده بر هر درد بی درمان دواست ...

توی خونه هستم ... دارم آشپزی میکنم بدون اینکه بدونم چی میخوام درست کنم . دستم به ماهیتابه میگیرد و جیزش در می آید  ... دستم را کنار میکشم ... روی سرامیکهای کف آشپزخانه می نشینم و ناگهان بغضم میترکد ... اشکی میریزم که بیا و ببین ... مامان مامانی میگویم که خدا میداند و من ... سه ربعی همانجور گریه میکنم و گریه میکنم . اشکهایم تمام صورت و گل و گردنم را خیس کرده ... تموم بغض دنیا ، تموم دل تنگی های دنیا  توی گلوی من  پرشده بود و حالا خالی می شود. بعد آروم میشم . دو سه روز این  آرامش با من است .راستی گریه هم بر هر درد بی درمان دواست ...

دارد تذکر میدهد ... خیلی آرام و با متانت ... اول خیره خیره نگاهش میکنم . تعجب میکنم چرا گرمش نیست . آخه هم مقنعه داره هم چادر هم دستکش همه هم سیاه ... قطرات عرق از بغل مقنعه سیاهش بطرف زیر چانه اش میرود. دلم می سوزد . با لحنی آرام میگوید : روسریت را پائین تر بکش ... گرمم است . حوصله ندارم . میگویم : شما گرمتان نیست ؟ ناگهان لحنش عوض میشود : یه ذره ایمان داشته باشی میفهمی که آتش جهنم از همه اینا گرمتره . همونکه گفتم و دوباره به من خیره میشود .  حوصله ندارم ، شاید اگر وقتی دیگر بود حالشو میگرفتم اساسی ولی الان ؟ میگویم باشه  ... روسریم رو پائین میکشم . دسته ای از موها با روسری پائین میاید و بیشتر توی صورتم میریزد ... دست میبرد و موهامو رو زیر روسری میکند ... احساس خفقان میکنم ... دلم میخواهد دست ببرم و مقنعه اش را بالا بکشم  . قیافه خوبی دارد ... صورت و اندامش را بدون این تشکیلات خفن ناک مجسم میکنم ... حتما" خیلی بهتر از قیافه ی الانش است ... راه میفتم ... صدایم میزند : تکرار نشه ... بر میگردم و میگم : تو هم دیگه اینکارو تکرار نکن روسری کسی رو پائین نکش ... چیزی نمیگه و روشو اونطرف میکنه . گاهی اوقات بی تفاوت بودن بر هر درد بی درمان دواست ...

یه ساعته که دارم توضیح میدم ... حرف میزنم و این آدم مث یه گاو چشاشو درشت کرده  و بدون هیچگونه احساس و یا درکی فقط گوش میکند ... خسته و گرمازده ام ... یهو صورتم سرخ میشود . حس میکنم یه چیزی مث مار گوشه ای از مغزم رو نیش میزنه ... میخوام خودمو کنترل کنم ولی خسته تر از اونم که بخوام اینکارو بکنم ... بند از پای احساسم برمیدارم و ناگهان عصبانیت میاید ... فریاد میکشم و داد میزنم ... قیافه ی متعجب اون بیشتر عصبانیم میکنه ... بعد از چنددقیقه آروم میگیرم . یه لیوان آب خنک آرومترم میکنه ... یادم میاید چندوقت است برای فریاد کشیدن توی یه جای خلوت نرفته ام ... میدونید گاهی فریاد کشیدن در دل بیابان یا یه جای خیلی خلوت بر هر درد بی درمان دواست ...

نزدیک خونه ما یه تپه خاک نسبتا" بلنده . قسمتی رو گود کرده اند و بچه ها اونجا فوتبال بازی میکنند . یه روز داشتم میرفتم  خونه ... نزدیک تپه رسیدم . بچه ها داشتند بازی میکردند و صدای قیل و قالشون به هوارفته بود. نزدیک غروب بود . از دور صدای اذان میامد ... ایستادم ... صدای اذان موذن زاده بود. بعد انگاری همه چیز متوقف شد . صدای بچه ها و رفت و آمد ماشینها و کلا" صدای محیط قطع شد . صدای اذان بلندتر و بلندتر می اومد . یه حالت خلسه ی عجیبی به من دست داد . محو شده بودم . چیز دیگری جز صدای اذان نمیشنیدم ... اشک روی گونه هایم سرازیر شده بود. آنقدر احساس خوبی بود که با هیچ چیز عوضش نمیکردم . نمیدانم کی اذان تمام شد . کم کم صدای بچه ها دوباره آمد . زنی از توی بالکن بچه اش را صدا کرد . ماشینی با اگزوز پر سر و صدا از کنارم رد شد . به زندگی برگشتم ... گاهی اوقات  نزدیک شدن به خدا بر هر درد بی درمان دواست ...

برای پیاده روی رفته بودم . صبح زود بود . هنوز هوا خنک بود . نمیدونم چی شد که برگشتم و به عقب سرم نگاه کردم . منظره ی پشت سرم کوه بود و یه تیکه ابر مث پنبه بالای سرش چرخ میزد . درختا سبز بودن ... نسیم خنکی روحم رو نوازش داد ... اصلا" نمیدونم چطور شد این اتفاق افتاد . روی دوزانو به زمین افتادم ... سرم رو روی زمین گذاشتم و با صدای بلند گفتم : خدااااااااااا ممنونم ... بخاطر کوه ، بخاطر ابر ، بخاطر نسیم ، بخاطر سبزی ، بخاطر زندگی ، بخاطر همه چیزهای قشنگی که دور و برم هست و کورم و نمی بینم ... آرامش عجیبی پیدا کرده بودم ... بدنم سست بود . احساس میکردم از هر حس بدی آزادم ...  گاهی اوقات چیزای زیبای زندگی رو دیدن  ، بر هر درد بی درمان دواست ...

لینک ثابت   

سنبل خیسون ....

 

قرار بود اسم این پست " یک اتفاق ساده " باشه که به دلایلی " سنبل خیسون " شد . ماجرا از حدود ده روز پیش ساعت حدود ۲ بعد از ظهر شروع شد . زنگ آپارتمان به صدا در اومد و پسر کوچولوی همسایه مون که همیشه وقتی منو می دید پر میکشید و انگاری بخواهد بپرد بغلم ، سلام و شیرینی زبونی میکرد ، با قیافه ای اخمالو و و ابروهای درهم کشیده و خیلی جدی گفت : سلام . سقف اتاق من داره میاد پائین . تقصیر شماهاست ...

خشکم زد . سقف اتاق اون چه ربطی به من داشت . یه کم حرفشو مزمزه کردم و پرسیدم : گفتی چی شده عزیزم ؟ با همون قیافه و لحن خشن گفت : سقف اتاق من داره میاد پائین . بابام گفته همین الان بیایین ببینین چی شده و رفت بی خداحافظی ... کپ کردم ولی چون مهمون داشتم و در ضمن از آقای همسایه پائینی با دلیل و بی دلیل بدم میاد سرجام نشستم تا ببینیم چی میشه . عصر آقای همسایه زنگ زد و خلاصه حالیم کرد که لوله های حموم شما آب میده به طبقه پائین ...

نمیخوام دردسرتون بدم که چی کشیدم ... از لحظه اومدن پسر کوچولوی همسایه اخمو تا رفتن بنا و لوله کش حدودا" دوازده روز طول کشید . خدا به روز هیچکس نیاره که توی این دوازده روز چی به روز ما اومد ...

۱- هزینه ی خرید کاشی و سرامیک برای یک حمام حدودا" ۵/۴ متری اونم نه از جنسی که من میخواستم دقیقا" شد دویست و سی هزارتومان ناقابل .  هزینه کندن کف و نصب کاشی و سرامیک چهارصد هزارتومان ... هزینه لوله کشی صد و پانزده هزارتومان ... با هزینه های اضافی مث کرایه وانت برای آوردن مصالح و انعام به شاگرد ها و بقیه چیزی حدود هشتصد هزارتومان خرج یه حموم فکسنی شد ... حالا هی بیائیم و بگیم که قیمت ملک گرونه و اینجور چیزها ... خونه نه تنها خیلی هم ارزونه بلکتم باید بیشتر گرون بشه انگار ...

۲- در فاصله دوازده روز بی حمامی و بد بختی ، سه بار بعد از استخر یواشکی و هول هولکی زیر دوش خودمو گربه شور کردم . چهار بار در دستشوئی حمام کردم و سه بار موهامو زیر آب یخ شستم ...

۳- پدرم دراومد از بس آب یخ و شربت درست کردم و هندونه و خربزه قاچ کردم و ناهار پختم  و پذیرائی کردم . البته نوش جونشون . داشتن زحمت میکشیدن دیگه ...

۴- بطور متوسط هر روز حدود شونصد بار گفته ام " خسته نباشید ".

۵- یه روز که شبش خیلی دیر خوابیده بودم ، صبح وقتی کارگرها زنگ زدند . همونطور خوابالو رفته ام اف اف را زده ام و در آپارتمان را نیمه باز کرده ام و دوباره رفته ام تخت خوابیده ام .  موقعی به خودم آمدم که دیدم یکی دارد با صدای بلند میگوید :  خانم  ... خانم .... وحشتزده از جا پریدم . کارگره بود . گفت کارمان تمام شده و داریم میریم . نگاه به ساعت کردم حدودا" ۵/۱۲ ظهر بود ... و من اصلا" نفهمیده بودم اینا کی کارشون رو شروع کرده و کی تموم کرده بودن . اینه که میگن آدم و کارگر غریبه به خونه تون راه ندین درسته ... چون اگه اینا غریبه بودن خونه رو بار زده بودن و برده بودن و یا هربلای دیگه ای نازل شده بود من هیچ چیز نمی فهمیدم ... راستش این راز رو فقط شما میدونین و خودم . اگه از این دور و بریهام کسی بفهمه چه ها که بارم نخواهد کرد ...

۶- پسر کوچولوی همسایه رو دیگه زیاد دوست ندارم . کاش میشد به بچه هامون یاد بدیم حتی اتفاقهای خیلی بد رو هم با اخم و تخم به آدم نگن ... این که چیزی نبود.

و حالا اینکه چرا اسم این پست " سنبل خیسون " شد :  به دوستم زنگ زدم و مژده دادم که بالاخره بنائی تموم شد و حموم درست شد و زندگی شیرین شد و رها خوشحال شد و چقدر خوبه که هیچوقت توی خونه بنائی پیش نیاد و اگه تیشه این بنا ها به جائی گیر کنه سخته درآوردنش و خلاصه از این جور خزعبلات و شکر خداوند متعال و بزرگ و کفاره از گناه کرده و ناکرده ...  گفت : از کی میتوونین از حموم  استفاده کنین ؟  گفتم :  از فردا ...

غش غش خندید و گفت :  پس از این قرار  شماها فردا  " سنبل خیسون  "  دارین ، حالشو ببر ... یه کم پرس و جو ازش کردم .  فهمیدم این اصطلاح همدانی تعاریف متعددی دارد . هرکدوم رو که خودتون پیدا کردین همون تعریف درسته حتما" دیگه ...

                                                ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

              یک حمومی من بسازم چل ستون، چل پنجره ...........  جانم چل ستون ، چل پنجره

                       کج کلاه خان توش بشینن با یراق و سلسله ، جانم با یراق و سلسله

لینک ثابت   

شرق محبوب من ...

 

روزنامه شرق مورخ چهاردهم مرداد ۸۶ کلا" دوسالگی دولت را جشن گرفته بود . تمامی هشت صفحه " جنگ سیاست " در مورد دولت آقای احمدی نژاد ، همه مردان رئیس جمهور و عملکرد دولت در این دوسال به رشته ی تحریر در آمده بود.  سرآغاز صفحه ۲۴ مقاله آقای مسعود بهنود بود . با خواندن فقط سه یا چهار سطر آن با خودم گفتم : کار شرق دوباره تمام شد ...

قسمتهائی از این مقاله را اینجا مینویسم که میدانم بیشتر شما آن را خوانده اید . همینقدر بگویم که مصاحبه با ساقی قهرمان  نمیتوانددلیل موجهی برای  تعطیلی روزنامه شرق باشد ، یقینا" مطالب گفته شده در صفحات جنگ سیاست ، دولتمردان را عصبانی کرده ... نویسنده با نثری بسیار گیرا و منسجم و شیرین می نویسد :

(((  در آغاز سومین سالگرد آغاز به کار دولت آقای احمدی نژاد ناگزیرم خود را برهنه در مقابل آفتاب بنشانم و و به خطای خود اعتراف کنم ، بی داغ و درفش در عین صحت و سلامت عقل . باید اعتراف کنم که دوسال قبل در انتخابات سوم تیرماه به محمود احمدی نژاد رای ندادم و خطا کردم  . علتش هم این بود که بسیار نکته ها نمی دانستم ، نه اینکه نامزدهارا نمی شناختم . بلکه شناختم از جامعه این قدر نبود و امروز که دوسال گذشته از آن زمان ، تا راست و پوست کنده این خطای خود را بیان نکنم از بار گناهان خود نکاسته ام ...

انتخاب آقای محمود احمدی نژاد اگر در هنگام خواب و غفلت آقای کروبی اتفاق افتاده باشد چنانکه گفته آمده ، یا اگر با " بداخلافی های انتخاباتی " همراه بوده باشد چنان که آقای خاتمی گفته ، اگر جنان بوده باشد که آقای هاشمی را گله مند کرد ، یا چنانکه سردار ذوالقدر گفت حاصل عملیاتی " پیچیده " یا اگر مطابق نظر آیت الله مصباح یزدی دعاها و ندبه های مردم کار خود را کرده باشد ، بهرحال به نظرم موهبتی نامنتظر بود. آیتی بود. مانند نشانه ای که به گمشدگان رو نماید و نجاتشان دهد .

فرض کنیم که الان آن کس که من به او رای دادم ( دکتر معین ) انتخاب شده بود ، تصور کنید چه جامعه شلوغ و گرفتاری داشتیم ؟

از خود می توان پرسید دکتر معین به این شوخی و شیرینی سخن می گوید که آقای احمدی نژاد ؟  ممکن بود که او به دانشجویان که شکایت از ستاره هایشان می کنند ، به این شیرینی بگوید سروان شده ای  دیگر چه عیبی دارد ؟ 

آقای احمدی نژاد در همین دو سال دو سه باری این راه طولانی را تا ونزوئلا و دو باری تا نیویورک طی کرده و حالا امسال هم قصد دارد برود . کدام یک از نامزدها اصولا" جرات داشتند اصلا" سالی یک بار به آمریکا بروند ؟ کدامشان -- مگر آقای کروبی که گاه گاه از این کارها می کند --  جرات داشتند نامه بنویسند صاف برای خود شیطان بزرگ . آن هم شیطان بزرگی مانند جورج بوش و پدرش و پدر جدش هم شیطان بوده اند ...

کدامیک از نامزدهای انتخابات ریاست جمهور می توانستند و اصلا" در مخیله شان جا می گرفت که ملوانان انگلیسی را که همگان به آنها متجاوز می گفتند و بعضی ها جاسوس و مستحق اعدام ، بیاورد در ریاست جمهوری و با همگی دست بدهد و بعد هم بدرقه شان کند با برخورد حسنه و اصلا" هم متهم نشود .

اصولا" به جمع مشاوران و معاونان آقای احمدی نژاد نگاه کنید بنا به نوشته جناب کلهر ( در نامه به رئیس مجلس )  و تجسم کنید آنها را که هرکدام از سویی از شهر نان سنگکی و پاکت میوه ای خریده اند تا به بقیه مشاوران ثابت کنند که گرانی و تروم حرف غلطی است که نمایندگان یا روزنامه نگاران می زنند . کجا چنین هنری داشتند مشاوران نامزدهای دیگر ؟ از کجا چنین شور و حالی در آنان بود ؟

خلاصه همین که کشور بر یک روال می گشت و درش استقراری پیدا شده بود دنیارا به ترس انداخته بود. اما ما ایرانی ها خودمان حوصله مان سررفته بود. چقدر تکرار خسته کننده . تنها آنتخاب آقای احمدی نژاد میتوانست به این دور تسلسل پایان دهد. مگرنه هر بیست و پنج سال قرارمان با تاریخ همین است .  سال ۳۲ سالی است که به ۲۸ مردادش معروف است و ۲۵ سال بعد به ۲۲ بهمنش معروف شد . ربع قرنی گذشت باید اتفاقی می افتاد ، چند سالی هم دیر شده بود.

مگر مردم ایران چه کم دارند از آمریکائی ها و ششم اینکه دنیا گاهی هم باید از بنیاد تغییر کند ، گاهی عجیب شود، گاهی حرف های نشنیده بشنود ، نگفته بگوید . جهان باید گاه گریه کند ، گاهی بخندد . شاید که کسی خواب دیده بود و تعبیرش این شد که کسی می آید و همه آداب و رسوم بیست و هشت ساله را به دور می ریزد . همه کارهائی را که بعید بود انجام می دهد ....

بنا بر اینها لازم می دانم پشیمانی خود را از اینکه به اقای احمدی نژاد رای ندادم اعلام دارم و از آنجائی که احساسم این است که هنوز کار مهمی که این دولت باید انجام می داد صورت نپذیرفته است ، دو سال دیگر اگر بودم جبران مافات می کنم و به دکتر محمود احمدی نژاد رای میدهم ... ))))

قسمتهای بالا فرازهائی از مقاله هوشمندانه مسعود بهنود است . به نظر می آید این مقاله و بقیه مطالبی که در هشت صفحه ویژه تولد دوسالگی دولت آمده  بد جوری دولتمردان را به خشم آورده نه آن مصاحبه کذائی با فلان شخص ... بخصوص اینکه انتخاباتی هم هست و روزنامه ها باید فقط تشویق کنند و باعث تشویش اذهان عمومی نشوند . همینکه اذهان عمومی با بنزین و حجاب و گرانی دست به یقه است کافیست ....

آری روزنامه شرق بسته میشود تا فقط روزنامه هائی چون ایران و همشهری و کیهان و جام جم و مجله هائی چون خانواده های زرد و قرمز و نارنجی و خاکستری راه راه روی دکه ها باشد و چند تائی هم مثل اعتمادملی و اعتماد و سرمایه و بقیه از این ببعد بیشتر احتیاط خواهند کرد و اگر دست از پا خطا کنند هیهات  ....

روزنامه شرق بسته میشود چون دولتمردان نه حوصله نقد دارند و نه تاب دیدن  مخالف .... روز چهارشنبه دهم مرداد ۸۶  در صفحه ی سینمای شرق تحت عنوان "  ۲۰ سال پیش سینمائی که می رفتیم "  تحلیلی بسیار هوشمندانه و رندانه از فیلم " اجاره نشین ها " شده بود که شاید تا به حال کسی زیاد به این مسئله توجه نکرده بود. کم حرفی نبود ....

تعطیلی شرق در آستانه روز خبرنگار تسلیتی ست  بر روزنامه نگاران متعهد که نه به مزد بلکه به خون قلم می زنند ...

لینک ثابت   

عسکت رو بده چاپ کنم مجله ....

 

 قرار شده از ما خوکشلای خوکشل عسک بگیرند و ازش تمبر چاپ کنن . اگر چه این موضوع خیلی چیز مهمی نیستش ، ولی ما خیلی خوش بحالمان شده . ملت فکر کردن که خیلی اشخاص مهم و باشخصیت در این مملکت وجود دارن که باید عسکشون روی تمبرا زده بشه ... زکی ... حالا  بیایند و حظ کنند از دیدن ماها که تمبر میشویم و روی نامه ها چسبانده میشویم و به جای جای این میهن اسلامی فرستاده میشیم . تازه شم ملت میتوونن تمبر عسکهای مارو توی کلکسیون تمبرهاشون بزارن و هی نگا کنن و حظ کنن ... فکر کردین بچه های نمایندگان تنها مجلس مردمی بعد از انقلاب کم چیزی هستن ؟ نه خیرا ...  از این خبرا نیست . ما هم خوکشلیم ، هم بچه های وکلای مردم هستیم که همه مشکلات مردم رو حل کردن و فقط مونده بود که عسک بچه هاشون تمبر بشه که به کوری چشم دشمنا این معضل هم حل شد و از این  ببعد شما با مراجعه به دفاتر پستی میتوونین هرچقدر دلتون میخواد به اندازه تموم برو بچز نماینده ها تمبر بخرین که یا بچسبونین توی دفتراتون ، یا  نامه  بنویسین واسه ی دوست دختر و پسراتون  ... من یه پیشنهاد به آقاجون وکیل کردم که خیلی استقبال کرد و  قول داده که با قید دوفوریت تقدیم مجلس کنه و اون اینکه از این ببعد این نامه هائی  رو  هم که با کامپیوتر بهم میدن و بهش ای میل میگن ، فقط  با الصاق عسک ماها قابل ارسال باشه ...

                                          ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

            *** کاسه دستته میری ماست بسانی ... آخ کاسه دستته میری ماست بسانی  ***

                                                    الهی بمیری اگه مرا نسانی

            *** عسکت رو بده ،  چاپ کنم مجله  ...  آخ عسکت رو بده چاپ کنم مجله ***

                                                  مشهور بشی توی این محله

لینک ثابت   

آخه دختر ، نیلوفر ... کی از ماها ... ؟؟؟؟

 

۱- چند ساله که هرچی توی سر و مغز خودم میزنم تا ثابت کنم که بابا این سیستمها و تاکتیکهای تیم ملی جواب نمیده ، کو گوش شنوا ؟ برادر من ، فوتبال ما با این سیستم  ۲ـ۳ـ۵  یا ۲ـ۴ـ۴ یا چه میدونم این کوفت و زهرمارها جواب نمیده . خودم امتحان کردم ، بهترین سیستم برای یه آدم مریض همون سیستم معروف  ۳ـ۳ـ۶   هست و بس .

۲-یه راه حل دیگه هم هست اونم اینکه بجای اینکه این بیچاره فوتبالیستها رو زندونی کنین و بخاطر اینکه نه هیچ آدمی ( البته از جنس مونث ) رو ببینن و نه هیچ آدمی ( البته بازهم از جنس حور و پری) اونارو نببینه و نکنه عفت و عصمت و ناموسشون به خطر بیفته ، ولشون کنین برن توی شهرهای خارجه بگردن و کیف و حال کنن تا انگیزه پیدا کنن واسه قهرمانی . زانتیا و پاداش اینقدری و اونقدری هیچوقت  نتیجه نداده ، چه منظوری داشتین جز خوش خدمتی و ادای ناموس پرستی در آوردن که این بیچاره ها رو چندین روز توی هتل زندونی کردین و سعی کردین غذاهای ملی و میهنی بهشون بدین و بدون شلوار بلند دبیت حاج علی اکبری نذاشتین یه دقیقه از اتاقشون بیرون بیان  ؟  از این همه خوش خدمتی چی دستگیرتون شد آقای سرمربی ؟  البته بر همگان واضح و مبرهن است که ایشان همچنان در پست سرمربی باقی مانده اند پس آنهمه خوش خدمتی بی فایده هم نبوده ...

۳- دیشب توی یه خیابون نه خیلی شلوغ ، یه آقای جوونی پراید هاش بک خودشو به صورت یه دیسکو سیار درآورده بود. درحالیکه صدای ایپس ایپس به آسمون میرفت و رقص نور توی ماشینش بیداد میکرد ، از اگزوز ماشینش بخار غلیظی خارج میشد که آدمو یاد کنسرتهای آنچنانی مینداخت .

۴- هی من گفتم و هیچکس باور نکرد که این بیچاره چندروز بود ارتحال کرده بود ولی به خاطر اینکه با تولد حضرت علی (ع) مصادف نشه ، خبر رو اعلام نکردند تا مصادف بشه با وفات یکی از معصومین ...

۵- توی صف دادن مدارک برای دریافت کارت ملی ایستاده بودم . هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و جمعیتی بود که گرد آمده بودند و برای اینهمه جمعیت فقط دونفر توی یک باجه نشسته بودند که مدارک رو میگرفتند و رسید میدادن . این همه هول کردن ملت برای دریافت کارت ملی برای چیست ؟ یه فکر شیطانی دست از سرم برنمیداره و اونم اینکه انتخابات مجلس هشتم با کارت ملی انجام میشه . این کارت ملی هم که جای مهر زدن واینجور چیزا نداره که ...

۶-  توی همین صف بودم که ناگهان یه خانم نسبتا" مسن با مانتوی آبی رنگ از دور اومد و شروع کردن به فحش دادن به همه از اون بالا بالاها گرفته تا ماهای بدبخت مدارک بدست ، بعدش یهو غیبش زد . بغل دستی من آهسته گفت : ملت دیگه جوش آوردن ها ...

۷- راه حل برای اینکه وقتی ملت جوش میارن یهو سر نرن ، اینه که توی تلفیزیون که هیچ مجری ای حق نداره یه نقطه از متنی که بهش دادن کمتر و زیادتر حرف بزنه ، یهو ببینی یه مجری آنکادر شده  ، رئیس پلیس پایتخت رو به باد سئوال و جواب بگیره و هرچی دلش بخواد بپرسه و پوزخند هم بزنه ... این از همون سوپاپهای معروفه که خیلی هم جواب میده و بعدش هم هیچ گرفت و گیری نداره . کما اینکه از فردای همون شب ماشینهای معروف گشت ارشاد دوبرابرتر از همیشه به مردم خودی نشون بدن و پوزخند بزنن به ریش اونائی که این برنامه رو جدی گرفته بودن ...

۸- تیتر بالای صفحه اول و متن صفحه ۲۲ روزنامه سرمایه حکایت از آن داشت که شهرداری به جای یک بنای تاریخی پارک می سازد . متن خبر نشان از اعتراض سازمان میراث فرهنگی به شهرداری تهران داشت . آخه نه اینکه ما بناهای تاریخی رو خیلی پاس میداریم و حرمت و ارزش بهشون میزاریم .  نه اینکه اون همه اعتراض به آبگیری سد سیوند و هزارها تعرض به تاریخ رنگ باخته این ملک فایده داشته ... چند صد تا خونه تاریخی و با ارزش فرهنگی در محدوده هائی مثل بهارستان و پامنار و خیابون ری و سرچشمه و اون اطراف هست که همه شون هم ارزش تاریخی دارن و هم ارزش فرهنگی و متاسفانه اینک به بیغوله هائی برای خوابگاه شبانه و محل تجمع معتادان بدل شده اند . حالا اگه شهرداری  این خانه قاجاری دبیرالملک را که بصورت مخروبه دراومده از این وضعیت نجات بده و یه پارک درست کنه که ثواب بیشتری داره ...

۹- و آخرندش اینکه هرچه ما دلمون میخواد اصلن حرف نزنیم و از فرمایشات گهربار این سرور گرامی یاد نکنیم انگار قسمت نیست که نیست . رئیس جمهور در همایش بسیج اساتید در مشهد فرمودند که : "   امروز در دنیا نظر سنجی کرده اند . بسیاری از مردم که اسم کشورهای همسایه شان و حتی اسم استانها و ایالت های کشور خودشان را هم نمی دانند ، ایران را می شناسند و عاشقانه در باره ی آن صحبت میکنند . دل های ملت ها به سرعت در حال چرخش به سمت عدالت و خداپرستی است و امروز هم  بواقع و با توجه به انعکاس نظر سنجی های خود دشمن ،  ملت و آرمان ملت ایران بعنوان محبوب ترین انتخاب شده است "....

                                ***   آخه دختر ... نیلوفر  چرا میکنی جر جر ؟  ***

لینک ثابت