دختر ایرونی که ناز و دلبری ....
توی تاکسی نشسته ام . کنار دستم دختر و پسری دارند موبایل بازی می کنند . ناگهان صدای موزیکی میاید و کسی با صدائی شل و وارفته و درست مثل آقای رفسنجانی شروع میکند به خواندن : میای از این ورا گذری ... دلو هرجا بخوای میبری . و هی میگوید شله .. دستا شله ... قبلا" هم اینو رو شنیده بودم ولی نمیدونم در چه حالتی بودم که احساس کردم موجی از خنده تموم تنم رو گرفته . مقاومت کردم ولی ناگهان انگاری منفجر شده بودم به قهقهه خندیدم . جلوی خودم رو نمیتوونستم بگیرم ... از صدای خنده من ، اهالی تاکسی نشین ابتدا تعجب کردند و بعدش همگی شروع کردن به خندیدن ... مدتها بود اینجور از ته دل نخندیده بودم ... تا شب حالت آروم و خوبی داشتم و همه چیز هم بخوبی پیش میرفت . راستی که خنده بر هر درد بی درمان دواست ...
توی خونه هستم ... دارم آشپزی میکنم بدون اینکه بدونم چی میخوام درست کنم . دستم به ماهیتابه میگیرد و جیزش در می آید ... دستم را کنار میکشم ... روی سرامیکهای کف آشپزخانه می نشینم و ناگهان بغضم میترکد ... اشکی میریزم که بیا و ببین ... مامان مامانی میگویم که خدا میداند و من ... سه ربعی همانجور گریه میکنم و گریه میکنم . اشکهایم تمام صورت و گل و گردنم را خیس کرده ... تموم بغض دنیا ، تموم دل تنگی های دنیا توی گلوی من پرشده بود و حالا خالی می شود. بعد آروم میشم . دو سه روز این آرامش با من است .راستی گریه هم بر هر درد بی درمان دواست ...
دارد تذکر میدهد ... خیلی آرام و با متانت ... اول خیره خیره نگاهش میکنم . تعجب میکنم چرا گرمش نیست . آخه هم مقنعه داره هم چادر هم دستکش همه هم سیاه ... قطرات عرق از بغل مقنعه سیاهش بطرف زیر چانه اش میرود. دلم می سوزد . با لحنی آرام میگوید : روسریت را پائین تر بکش ... گرمم است . حوصله ندارم . میگویم : شما گرمتان نیست ؟ ناگهان لحنش عوض میشود : یه ذره ایمان داشته باشی میفهمی که آتش جهنم از همه اینا گرمتره . همونکه گفتم و دوباره به من خیره میشود . حوصله ندارم ، شاید اگر وقتی دیگر بود حالشو میگرفتم اساسی ولی الان ؟ میگویم باشه ... روسریم رو پائین میکشم . دسته ای از موها با روسری پائین میاید و بیشتر توی صورتم میریزد ... دست میبرد و موهامو رو زیر روسری میکند ... احساس خفقان میکنم ... دلم میخواهد دست ببرم و مقنعه اش را بالا بکشم . قیافه خوبی دارد ... صورت و اندامش را بدون این تشکیلات خفن ناک مجسم میکنم ... حتما" خیلی بهتر از قیافه ی الانش است ... راه میفتم ... صدایم میزند : تکرار نشه ... بر میگردم و میگم : تو هم دیگه اینکارو تکرار نکن روسری کسی رو پائین نکش ... چیزی نمیگه و روشو اونطرف میکنه . گاهی اوقات بی تفاوت بودن بر هر درد بی درمان دواست ...
یه ساعته که دارم توضیح میدم ... حرف میزنم و این آدم مث یه گاو چشاشو درشت کرده و بدون هیچگونه احساس و یا درکی فقط گوش میکند ... خسته و گرمازده ام ... یهو صورتم سرخ میشود . حس میکنم یه چیزی مث مار گوشه ای از مغزم رو نیش میزنه ... میخوام خودمو کنترل کنم ولی خسته تر از اونم که بخوام اینکارو بکنم ... بند از پای احساسم برمیدارم و ناگهان عصبانیت میاید ... فریاد میکشم و داد میزنم ... قیافه ی متعجب اون بیشتر عصبانیم میکنه ... بعد از چنددقیقه آروم میگیرم . یه لیوان آب خنک آرومترم میکنه ... یادم میاید چندوقت است برای فریاد کشیدن توی یه جای خلوت نرفته ام ... میدونید گاهی فریاد کشیدن در دل بیابان یا یه جای خیلی خلوت بر هر درد بی درمان دواست ...
نزدیک خونه ما یه تپه خاک نسبتا" بلنده . قسمتی رو گود کرده اند و بچه ها اونجا فوتبال بازی میکنند . یه روز داشتم میرفتم خونه ... نزدیک تپه رسیدم . بچه ها داشتند بازی میکردند و صدای قیل و قالشون به هوارفته بود. نزدیک غروب بود . از دور صدای اذان میامد ... ایستادم ... صدای اذان موذن زاده بود. بعد انگاری همه چیز متوقف شد . صدای بچه ها و رفت و آمد ماشینها و کلا" صدای محیط قطع شد . صدای اذان بلندتر و بلندتر می اومد . یه حالت خلسه ی عجیبی به من دست داد . محو شده بودم . چیز دیگری جز صدای اذان نمیشنیدم ... اشک روی گونه هایم سرازیر شده بود. آنقدر احساس خوبی بود که با هیچ چیز عوضش نمیکردم . نمیدانم کی اذان تمام شد . کم کم صدای بچه ها دوباره آمد . زنی از توی بالکن بچه اش را صدا کرد . ماشینی با اگزوز پر سر و صدا از کنارم رد شد . به زندگی برگشتم ... گاهی اوقات نزدیک شدن به خدا بر هر درد بی درمان دواست ...
برای پیاده روی رفته بودم . صبح زود بود . هنوز هوا خنک بود . نمیدونم چی شد که برگشتم و به عقب سرم نگاه کردم . منظره ی پشت سرم کوه بود و یه تیکه ابر مث پنبه بالای سرش چرخ میزد . درختا سبز بودن ... نسیم خنکی روحم رو نوازش داد ... اصلا" نمیدونم چطور شد این اتفاق افتاد . روی دوزانو به زمین افتادم ... سرم رو روی زمین گذاشتم و با صدای بلند گفتم : خدااااااااااا ممنونم ... بخاطر کوه ، بخاطر ابر ، بخاطر نسیم ، بخاطر سبزی ، بخاطر زندگی ، بخاطر همه چیزهای قشنگی که دور و برم هست و کورم و نمی بینم ... آرامش عجیبی پیدا کرده بودم ... بدنم سست بود . احساس میکردم از هر حس بدی آزادم ... گاهی اوقات چیزای زیبای زندگی رو دیدن ، بر هر درد بی درمان دواست ...
