تبليغاتX
:: Rahaa ::

این بچه های تخس دوست داشتنی ...

 

----  دو سه سال بیشتر نداشت . باهم داشتیم دزد و پلیس بازی میکردیم . پسرک اونقدر شیرین و بامزه بود که دل آدم براش ضعف میرفت . تپل و سفید و خوردنی با  موهای صاف و مشکی . اون پلیس بود و همه ی دزدها رو میگرفت یا با هفت تیرش تعقیبشون میکرد و گاهی وقتا هم مجبور به تیراندازی میشد !!! من دزد بودم و آخرش باید یا گرفتار میشدم یا به تیر غیب از بین میرفتم ...   در یه صحنه باید اون تیر میخورد و کشته میشد ... در این لحظه من باید تغییر نقش میدادم و مادرش میشدم ... در حقیقت هم دزد بودم هم مامانش ...( نقش مادره رو خودم گذاشته بودم ، چون دلم میخواست بجای این همه دزد و پلیس بازی یه چند لحظه هم بتوونم اونطور که دلم میخواد بغلش کنم و بچلونمش ). هفت تیر توی دستم بود . بطرفش نشون رفتم و با هزار تا بازی و پشت این دیوار و اون دیوار قایم شدن بالاخره سینه ی طرفو نشونه رفتم و شلیک کردم . آخ بلندی گفت و دستشو گذاشت روی سینه اش و ولو شد روی زمین ... حالا در نقش  مادره بودم ... بطرفش رفتم و در حالیکه فریاد میکشیدم و کمک میخواستم ، سر کوچولوشو توی بغلم گرفتم و شروع کردم که : عزیزم ... پسرم ... بلند شو ... عزیزم به من بگو به من بگو کی تو رو کشت ؟ کی تورو کشت ؟  ... چشماشو با بیحالی باز کرد . اون تیله های مشکی شیطنت نداشت ... با همون نگاه بی رمق به من خیره شد ... بازم داد زدم :  بگو ... بگو پسرم ... کی تورو کشت ؟ کی تورو کشت ؟  سرشو یه وری کرد و همونطور بیحال گفت :  تو ... تو ... تو منو کشتی .... و بعد دوباره سرشو شل کرد و خودشو زد به مردن ... خیلی ساده س . دروغ نمیتوونست بگه .

---- خواهر و برادر تفاوت سنی زیادی نداشتن . برادر ۴ ساله بود و خواهر دو ساله ... هر وقت برادرش شروع می کرد به حرف زدن ... دخترچه ی کوچولوی ناز با دقت گوش میداد و در آخرسر یه دستشو می کوبید روی اون دستش و با اون زبون شیرینش تکرار میکرد : دادا ... وای وای وای وای ... دادا ... وای وای وای وای ...

---- دخترک سه ساله بود . گیر داده بود به مامانش که اسم این چیه و اسم اون چیه ؟ و آخرش هم رسیده بود به بدن خودش که فکر کنم بیشتر از همه چیز کنجکاویش رو تحریک کرده بود... یه روز دخترک  دوید پیش مامانش و گفت : من دیگه نمیتوونم تحمل کنم . تو باید این کامی رو شدیدا" تنبیه کنی ... مامانی گفت : عزیزم اون داداشته ... آخه مگه چی شده  ؟... ---- چی میخواستین بشه . هی به من میگه چقدر من ناز تورو بکشم . مامان این حرف بدی نیست ؟ مادر به فکر رفت . تقصیر خودش بود که اسمای من درآوردی روی بدن بچه گذاشته بود دیگه ...

----  همه کله گنده های فامیل جمع بودن . دایی که بزرگ فامیل بود اون بالا نشسته بود و بقیه همه دور و برش جمع بودن ... پسر کوچولوی دو ساله ی شیطون بلند شد ... یه دوری وسط جلسه زد . چائی یه نفررو برگردوند توی نعلبکی . یه دونه سیب درشت رو انداخت روی زمین و شروع کرد بهش لگد زدن ... مامان و باباش چشم غره رفتن و از پشت گرفتنش ... بحث مجلس بالا گرفته بود . پسر کوچولو بازم بلند شد و ایندفه رفت وسط اتاق وایساد و ناگهان بلند داد زد : وافور ... وافور ... همه ساکت شدن ... پدره سرخ شد ، دست پسرشو گرفت و گفت :برو با ماشینت بازی کن  پسرم .  مادره گفت :  بیا بشین بهت میوه بدم ... پسره خودشو از چنگ پدر خلاص کرد و دوباره داد زد وافور وافور  ... ایندفه دایی چشاشو گرد کرد و گفت : چی میگه این  بچه ؟ پدره با ترس گفت : نمیدونم این کلمه رو از کجا شنیده ؟ حتما" چیز دیگه ای میخواد بگه ؟  پسر بچه ی کوچولو گفت : نه... وافور رو میگم . همونکه سوزن داره میذارن داغ میشه بعد فوت میکنن توش ... بعد دود بیرون میاد .. وافور ... وافور .... خودتون حال اون پدر رو که از قضا روانشناس هم بود ، حدس بزنین ....

-----   همه مون محو حرفای مهین شده بودن که داشت ماجرای عروسی یکی از فامیلاشو با آب و تاب تعریف می کرد ... بچه ها هم سرشون گرم بود . یه گوشه ی اتاق  علیرضای سه چهار ساله یه بالش گذاشته  و بهش تکیه داده بود ، اونطرف هم کامی نشسته بود . دوتا نی گذاشته بودن توی شیشه خالی سس و بنوبت روی لبشون میذاشتن و باصطلاح دود رو ول میکردن توی هوا ...

----   هر وقت از رضای ۴- ۵ ساله می پرسیدم که دوست داری بزرگ بشی چکاره بشی ؟  میگفت :  دکتر !!!  میگفتم : خوب بعد با کی عروسی میکنی ؟  میگفت : با بتیسا .... میگفتم : حالا چرا بتیسا ؟ میگفت : دوستش دارم . میگفتم : چرا ؟  میگفت :  آخه تپله .... نرمه .... خوشگله ...

-----  خدا بیامرز میگفت :  بچه یه پک به این سیگار بزن یه توت فرنگی با خامه جایزه داری ... بچه هه سیگار رو از دست حاجی میگرفت و مث یه آدم بزرگ شروع میکرد به سیگار کشیدن ... مسئله ای که اینقدر حاجی رو سرحال میاورد این بود که بچه هه به محض اینکه سیگار دستش میگرفت ناگهان شخصیتش تغییر میکرد و تبدیل میشد به یه آدم بزرگ و عین آدم گنده ها صحبت میکرد و بحث میکرد تا جائی که همه از خنده روده بر میشدن ... گاهی وقتا آدم بزرگا برای خندیدن به چه کارهاکه متوسل نمیشن ...

کی باور خواهیم کرد که بچه ها آینه های صافی هستند که آنچه از ما می بینند بی غل و غش تحویل خود ما خواهند داد ؟  

 دختر و پسر کوچولوهای شیطون و بامزه و شیرین و خواستنی . راستی دنیای کودکی چه دنیای عجیبی ست ... بی کلک ، بی دروغ ، ساده ، رنگی ... رویائی که هیچگاه دوباره به سراغمان نخواهد آمد .

                                            ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

    *** کاش میتوونستم دوباره تو گل وشل بازی کنم ... دنبال بادبادک برم یه قل دوقل بازی کنم ***

           زمستونا که برف میاد ، برفا رو هم بزارم ..... آدم برفی درست کنم ، بگم منم یاری دارم

                              *** دلم میخواد بچه بودم ، دلم میخواد بچه بودم  ***

لینک ثابت   

کاش میتوونستم دوباره تو گل و شل بازی کنم ...

 

تر و تمیز و شنگول و منگول با دوتا گیس بافته شده خوشگل ، با یه دست دست مامانمو گرفته بودم و با یک دست دو تا عروسک نیم وجبی کچل خودمو که به یکیش لباس دخترونه و به یکیش لباس پسرونه پوشونده بودم . می رفتیم خونه فاطی خانم که یه ماهی میشد زائیده بود و  یه دختر به دنیا آورده بود . مادر از توی خونه همینطور سفارش پشت سفارش که شیطونی نکنی ها ... آبرو داری کنی ها ... تو دیگه بچه نیستی ها ... من  ۶- ۵ ساله بودم .

دست مادر رو گرفته بودم و شاد و بی خیال میرفتم . شیرینی هم واسشون خریده بودیم . بالاخره رسیدیم  . خواهر شوهرش در رو برامون باز کرد . فاطی خانم  سرحال و قبراق بود ،  با ناز و ادا به متکائی لم داده بود  و داشت بچه شیر می داد . من و مادر روبروش نشستیم و من خیره شدم به شیر دادن فاطی خانم ... برامون شربت آوردن ،یه مقداری هم قربون صدقه ی من رفتن ... بعد فاطی خانم به خواهر شوهرش گفت که بیاد بچه رو ببره اتاق بالا بخوابونه ... انگاری اون و مادر خیلی حرفا واسه گفتن داشتن ... بعد به  من گفتن  : تو هم برو بالا توی اتاق بچه با اسباب بازیها بازی کن فقط سر و صدا نکن که بیدار بشه . فاطی خانم  به مادرم گفت : دیشب تا صبح این بچه نذاشته بخوابم ...

رفتم بالا ... بچه روی زمین و روی یه تشک خیلی خوشگل توی خواب ناز بود  ، سرشو گذاشته بودن روی یه نازبالش کوچولو . رفتم گوشه ای و اول یه کم به اسباب بازی های اون خیره شد م. اونا که به درد من میخورد خیلی بالای کمد بودن و دست من بهشون نمی رسید و اونائی که پائین بودند چند تا جغجغه و عروسک بیخودی بود .  عروسکهای خوشگل خودمو بغل کردم و نشوندمشون پیش هم و شروع کردم به مامان بازی .... که یهو صدای نق نقی  اومد . نگا کردم بچه هه بود . اروم آروم به طرفش رفتم و بعد یه حس عجیبی بهم دست داد . فکر کردم گشنه شه . به تقلید از فاطی خانم بلوزمو بالا زدم و سینه مو بطرف بچه بردم و نزدیک دهان بچه نگر داشتم که ناگهان اون بچه  انگاری که از قحطی دراومده باشه بسرعت نوک سینه خشک منو به دهن گرفت و با شدت و حدت شروع کرد به مک زدن . تموم موهای بدنم سیخ شد . حس بدی بهم دست داد . خواستم خودمو کنار بکشم که دیدم بچه داره بشدت مک میزنه ... دستم رو گذاشتم روی سینه ی بچه و هولش دادم و خودمو پرت کردم اونطرف ...

ناگهان انگار همه چی زیر و زبر شد . بچه که یه وری شده بود شروع کردن به ونگ زدن و در عرض یک ثانیه ریسه رفت و سیاه و کبود شد ... من پناه بردم به گوشه اتاق و عروسکای بی زبون خودمو بغل کردم و شروع کردم به آروم آروم گریه کردن که  بعد تبدیل به عر زدن شد . به شدت ترسیده بودم ...صدای تاپ تاپ پاهای فاطی خانم و خواهرشوهرش و مادرم از پله ها اومد... فاطی خانم داد زد : چی شده ؟ مادرم نگران و مضطرب، بدون اینکه از قضیه سردرآورده باشه ، در حالیکه به من چشم غره میرفت بچه رو از زمین بغل زد و سعی کرد آرومش کنه ... نه مادرم نه فاطی خانم و نه خواهر شوهرش نتوونستن بچه رو آروم کنن ... انقدر به نوبت راهش بردن و انقدر فاطی خانم سینه پرشیر خودشو توی دهن بچه ش گذاشت تا بالاخره بچه هه خفه خون گرفت ...

من یه دستم توی دست مادرم بود و  دوتا عروسکای کچلم  زار و پریشون توی بغلم بودن ... از بس گریه کرده بودم اشک چشمم و آب بینی م با هم یکی شده . از اون دختر ناز و خوشگل خبری نبود . یه دختر خنزر پنزری بودم که دنبال مادر گریه میکرد و میرفت و مادری که اولش اونقدر قربون و صدقه ام میرفت حالا زیر لب غر میزد که چی به سر بچه مردم آوردی ؟ تا من باشم دیگه با تو هیچ جا نرم . آخرین بارت بود ... من هق هق میکردم و دنبال مادر می دویدم . عروسکای توی بغلم هم با من گریه میکردن . آخه تقصیر من چی بود ؟  : کنجکاوی ؟ کسب تجربه ؟ عشق به  بزرگ شدن ؟ تقلید ؟ غریزه ؟

هرچی بود هیچ تجربه ی خوبی نبود ...

لینک ثابت