تبليغاتX
:: Rahaa ::

پرواز بر فراز ترافیک ...

 

زمین به آسمون بره و آسمون به زمین برسه من نمی فهمم که این سهمیه بندی بنزین چه اثری بر ترافیک وحشتناک این شهر داشته ؟  سه شنبه شب توی ترافیک تونل رسالت مدتها معطل شدیم ،   توی برگشت حدود سه ربعی توی ترافیک همت خون به جگرمان شد .  صبحها از ۵/۷ تا ۹ صبح محاله بتوونی به راحتی از روی پل آزمایش و گیشا رد بشی. اکثر خیابونها و اتوبانهای شهر از ساعت ۵/۵ عصر تا بوق سگ پر از ماشینه ... شایدم یه دلیلش این باشه که بی حساب و کتاب ماشین ریخته توی شهر ... اونوقت توی این ترافیک سگی و توی همین چند روز اخیر چند تا تصادف خفن دیده باشم خوبه ؟ دوتاش که به نظرم حتما" شادروان داشتن بی بر و برگرد ... و بقیه هم که ماشینا شده بودن لت و پار ... دلیلش هم ساده س ... انقدر از دست ترافیک ذله میشی که تا راه باز بشه گازشو میگیری و یهو میزنی و میکشی و غیره و ذالک ...

راه رفتنی را باید رفت . چند روز بود که دست دست میکردم . دل رو به دریا زدم . امروز صبح پاشدم و یاعلی ... مقصد توپخونه بود . دفعه ی قبل این مترو بلائی به سرم آورده بود که از هر چی مترو سواری است بیزارم . فکرش رو بکن . وسط یه مشت آدم مچاله بشی و حتی نتوونی نفس بکشی . عین گوسفند توی سلاخ خونه بهم چسبیده و آویزان . حالا نفس کشیدن بجهنم که اگر هم بتوونی نفس بکشی از بوی تن آدما حالت بهم میخوره ... بدتر از هم اینکه توی این وانفسا ، این زنا که دست بردار نیستن از آخرین متدهای جلوگیری از حاملگی گرفته تا درمان چربی خون و فشارخون و زیادی خون و عرق شاتره و خارشتر چرت و پرت میگن تا  بگیر و بیا  گله از خوار شوهر و مادر شوهر و پدر شوهر و زن پسرخاله خواهر باجناق سابق جاری و خلاصه بلبشوئیست که مسلمان بشنود ولی کافر حتی به خواب هم نمیتواند ببیند آنچه که در متروی تهران می بینی و میشنوی ...

این دفعه دیگه کلاس گذاشتم و با آژانس رفتم . اتفاقا" زود رسیدم و کارم هم زود انجام شد . برگشتنا از یکی از مغازه های روبروی وزارت دارائی سراغ یه آژانس اتومبیل  رو گرفتم  که گفت اینجا آژانس اتومبیل نیست  . بعد آدرس داد و گفت اگه میخوای بری گیشا باید بری توی باب همایون و خلاصه سوار ماشینهای انقلاب بشی و بعد از اونجا بری گیشا یا چاره نداری باید با مترو بری فلکه ی صادقیه و قس علیهذا ... که دیدم من یه نفرطاقت ندارم . بازم هرچی فکر میکنم این سهمیه بندی بنزین چه تغییری در ترافیک این شهر لعنتی داده عقلم به جائی نمیرسه ... اینجا سهمیه بندی بنزین هست ، منهم در محدوده ترافیک هستم ولی امان از دست ماشین و موتور و اتوبوس و وانت و غیره و غیره ...

 با تموم مشکلاتی که بالا گفتم بازهم راه حل منطقی  همون مترو بود . دم ایستگاه مترو روبروی مخابرات که رسیدم چشمم افتاد به قطار قطار موتور سیکلت که پشت هم پارک کرده بودن و منتظر مسافر ... سلولهای خاکستری  مغزم اعم از مرده و زنده فعال شدن ...

 نزدیک یکیشون که مسن بود رفتم و گفتم شما خانوم ها رو هم سوار میکنید ؟ که گل از گلش شکفت و گفت :  بله ... و صدا زد : مرتضی ... مرتضی پسر تقریبا" جوونی بود . اولش گفت ۴۵۰۰ میگیرم و بعد به ۳۵۰۰ راضی شد و خلاصه ترک موتورش سوار شدم . پرسیدم : پیرهنتو میشه بگیرم ؟ گفت : آره ، ولی  فقط یقه مو نگیر .... ما هم با دو تا نوک انگشت پارچه پیرهنشو گرفتیم و اونم گازشو گرفت و لائی کشید بین ماشینا و خلاصه دردسرتون ندم ایکی ثانیه ( دقیقا" ۱۵ دقیقه ی بعد ) من جلوی خونه پیاده شدم ... سرحال و شاداب و قبراق مث اسب ...

آخ که چه کیفی داد موتورسواری اونم با سرعت ... اونم با ویراژ دادن ... اونم با بادی که به شدت به سرو صورتم میخورد ... اونم با ترسی که نکنه یهو یکی از مامورا گیر بده ... تازه تازه شم  بدون اینکه توی ترافیک لعنتی حرص بخورم و قاط بزنم و به خودم و زمین وزمان و در و دیوار و آهن و آجر و سیمان و آهن و بوق و کلاچ و دنده فحشهای بد بد بدم ...  

دم در که پیاده شدم بجای ۳۵۰۰ تومن ۴۰۰۰ تومن بهش دادم و گفتم : نوش جونت ...

لینک ثابت   

فارسی شکر است یا شکر برزیلی است ...

 

شکر ماده ی شیرینی است که جون میده بریزی توی چائی داغ و هم بزنی  و با نون سنگک تازه و پنیر بزنی توی رگ ...  اما از طرف دیگه :

شکر ماده ی شیرینی است که جون میده کرور کرور از برزیل کیلوئی ۴۰۰ تومن وارد کنی و بفروشی به ملت خودت کیلوئی ۸۰۰ به بالا که تولید کننده داخلی رو بیچاره کنی و انباراشون پر بشه از سه سال تولید شکر وطنی و به خاک سیاه بشینن ...

شکر ماده ی شیرینی است که بعد از بیچاره کردن چائی کاران زحمتکش شمال ، حالا اینقدر سود میریزه توی دست واردکننده های وطنی که راضی به بیچاره شدن چغندرکاران و کارخانه های تولید شکر شده اند .

شکر ماده شیرینی است عین مسکن ... یه تیکه زمین فسقلی بگیری و توش برج بزنی و از هر تومنش به میلیون تومن بریزه توی دستت ... از این بیشتر ؟ از این بیشتر سود ؟ یک به یک میلیون ...

شکر ماده شیرینی است عین بنجل جات چینی که وارد کنی و بریزی توی بازار تا تولیدکننده کفش و پوشاک وطنی به خاک سیاه بشینین ...

شکر ماده شیرینی است که به کام تولیدکننده داخلی چون زهر هلاهل تلخ شده ... شکر ماده شیرینی است که به کام وزارت بازرگانی و واردکننده های دست نشانده چون عسل مینماید ..

شکر ماده ی شیرینی است وقتی با نفت ۸۰ دلاری قاطی بشود و باهم بیاد سرسفره ت . آخ که چه کیفی داره ریختن شکر برزیلی توی دلارهای نفتی ...

آخ که چه کیفی داره وقتی نفت  بره بالای ۹۰ دلار و توی رانت خوار خوش اقبال،  شکر رو بخری کیلوئی ۴۰۰ تومن و بفروشی ۸۰۰ تومن  و آپارتمان بخری متری سه میلیون تومن و ماشین بخری ۴۰۰ میلیون تومن و قیمت ویلای توی لواسونت سر به میلیاردها بزنه و اهل و عیالت  توی ویلای شمال کیف کنن و  جرج بوش رو به فلانشون  هم حساب نکنن؟ بس واضح و مبرهن است  که تحریم ها کاغذ پاره ای بیش نیستن ...

آخ که چه حالی میده میلیارد میلیارد پول مفت بریزی به حساب سوریه و فلسطین و افغانستان و عراق و بورکینافاسو  و کوفت و زهرمار و اینجا بچه های کشورت واسه ی یه دویست تومنی مدتها پشت ماشینا بدو بدو کنن که شاید یه شاخه ی گل ازشون بخری یا سکه ای توی دستشون بزاری ...

حال میده ... آره ؟ حروم خوری خوشمزه ست ... نه ؟

              **** آی شیاد میخوای بمونی تو ....  اما صبر که بره ، میدهم جزای تو ****

لینک ثابت   

خاطرت آید که آنشب ازجنگلها گذشتیم ...

 

نزدیکی های آمل (نمیدونم چند کیلومتر به آمل ) یه جائی هست به نام چای خانه چمن . یه پنجشنبه راه افتادیم رفتیم شمال ... از بس شر و ور گفته بودیم و زده بودیم و رقصیده بودیم  نفهمیدیم چطور ساعت سه  بعد از ظهر شد ، همه  از زور گرسنگی به حال ضعف افتاده بودن که رسیدیم به  جائی که گفتم . به چای خانه چمن ... پیاده شدیم و رفتیم تو . عجب جائی بود . همه زمین سبز سبز . هنوز سرمای پائیزی به جون چمنا زردی نزده بود . درختا سبز و نارنجی و زرد بودن ... هوا ملس  بود  ، از زمین و زمان عشق می بارید . صاحب چای خانه پیرمردی بود که چند تا آلونک چوبی داشت  و بزرگترین حادثه ی زندگیش این بود که فیلم" میخواهم زنده بمانم  "  (نمیدونم اسمشو درست میگم یا نه ) ایرج قادری رو اونجا فیلمبرداری کرده بودن ...   برامون نیمرو درست کرد و چای آورد . هیچوقت در عمرم از خوردن نیمرو به اون اندازه لذت نبردم . بعد روی چمنای خدا فوتبال زدیم و قهقهه ها که به هوا میرفت و خوشی و سرخوشی و مستی از اون همه نعمت ... نعمتی که خدا بی هیچ منت بر سر زمین ریخته بود ...

بازهم پائیز بود . پائیز برگ ریز ... سی سنگان بودیم . خلوت خلوت ... فرشته هم بود . سرمون بفهمی نفهمی گرم بودو پارک بازی بچه ها خلوت خلوت ،  رفتیم سراغ تابهای بازی ... سوارشدیم . پا به زمین می کوبیدیم و به هوا می رفتیم . با هر هوا رفتن انگار به درختها نزدیک میشدیم . انگار به خدا نزدیک می شدیم . زمین و آسمان  آبی  بود و عطر پائیز  همه جا پراکنده ... انگار کودکانی بودیم که از بند دیو رها شده  و در آسمان پرواز میکردیم ... یادش بخیر چه سی سنگانی و چه لذتی که هیچگاه دیگر تکرار نشد ...

پائیز بود . عاشق بودم ... زودتر از همیشه از خواب بیدار می شدم و قبل از همه به مدرسه میرسیدم و دیرتر از همه به خانه می آمدم . پائیز بود و در دل من بهاری متولد شده بود . پائیز بود و من رفتن گرما و سوز پرفریب پائیز را نمی فهمیدم که تمام بدنم از گرمای عشقی ملتهب بود که دیگر هیچگاه به آن اندازه گرمی زندگی را حس نکردم .

پائیز بود که باز به شمال برگشتم . مهمانسرای پرستوی غازیان ... سه روز و سه شب باران بارید ولی هوا اصلا" سرد نبود . دانه های باران به اندازه ای درشت بود که کافی بود فقط یک دقیقه زیر باران باشی . تا بریم و از حاجی کرامتخواه  یه کیسه برنج دودی درجه یک بگیریم شدیم موش آب کشیده ... از تموم لحظه هاش فیلم گرفتیم ... چقدر باران را دوست داشتم ...

پائیز بود .کلاردشت بودم . سرمای زودرسی بود. برف نرم نرمک می بارید . توی اون خونه درندشت بخاری هیزمی روشن کرده بودیم و از سرما می لرزیدیم . هنوز برگ درختا کاملا" زرد نشده بود . برف سفید روی برگای نارنجی و هزاررنگ ، عطر هزار خاطره را به مشامم میکشید  . پائیز بود و من زنده بودم .

پائیز بود . با فرشته رفتیم اصفهان ... ماه رمضان بود و شهر خلوت . صبح زود بیدار میشدیم و بیرون می رفتیم . بیشتر از اینکه باید ، هوا گرم بود. کنار زاینده رود نرم نرمک راه میرفتیم . یه عالمه پرنده پروازکنان روی زاینده رود حال و حول میکردند .  مه رقیقی دیدت را تار می کرد. مردی زیر پل با صدای بلند آوازی از گلپایگانی میخواند . گوشه ای نشستیم . عجب صدای زیبایی داشت . هیچوقت اصفهان را به آن زیبائی و دلفریبی ندیدم که ندیدم.

سالهای سال پائیز بود و من یا در سفر بودم یا در فکر سفر ... و مادر نگران بود. حالا دو پائیز است که می آید و می رود و مادر نیست که نگران باشد که من دوباره در فکر چه سفری هستم و چرا از پائیز تهران می گریزم ... 

لینک ثابت   

خواستگار اشرافی ...

 

هومان خان یا به زبون بچگانه من " هماخان " از نواده های  یکی از  اون خانواده های اشرافی و استخوندار بود که از  طرف پدرنسبش به خان ها و فئودال های بختیاری میرسید و از طرف مادر به شاهزاده های قاجار ... مرد میانسالی بود در عین شادابی و سرحالی و سرخوشی . نه پشت گردنش از هیبت آفتاب تند سوخته بود و نه دستاش چین و چروک زحمت و کار رو به رخت میکشید ...همون زمان شاه هرچی ملک و زمین زراعی در بختیاری و شیراز و اون طرفا داشت فروخته بود و چند تا خونه ی پدر و مادردار آنچنانی در تهران خریده بود که یا به اجاره بودن یا دست فک و فامیلاش ... چون پدرش مغضوب رژیم شاه بود بعد از انقلاب اسلامی نیز کاری به کارش نداشتن . هومان خان در نهایت رفاه و پول و ثروت  ،  در آرامش میزیست ...

همدم و مونس و عزیز هومان خان متمول و پولدار و خوش و سرحال ، " جمشید خان " بود که زبر و زرنگ و چالاک و خوشگل  لحظه ای در خانه از او جدا نمیشد . یا در کنارش لم داده بود و یا دنبالش می دوید و چاپلوسی میکرد .

گاهی وقتا که پیش هومان خان و اهل و عیال اسم و رسم دارش بودیم ، بعد از اینکه دمی به خمره میزد و سری گرم میکرد و مخصوصا" اگه سر میز پوکر یا رامی برنده و سرحال پا میشد یا حریفش رو توی تخته نرد به خاک سیاه می نشوند و شش در و افشاری طرف رو می بست و کرکری خوندنش تموم میشد ، یهو منو صدا میکرد : بیا دخمر خوشگله ... میدویدم . دستی زیر چونه م میزد و با صدائی آهنگ دار میخووند :  پیشی پیشی ... زن جمشید خان میشی ؟ من چهار پنج ساله  هول هولکی و فوری و فوتی ( مث اینکه بترسم مبادا از پیشنهادش پشیمون بشه و من شوهری به اون همه چی تمومی رو از دست بدم )،  با  لحنی بچگانه و تتی پتی کنان میگفتم :  میشم ... میشم ...

جمشیدخان سرحال و چالاک بود . اندامی کشیده داشت ... چشمانی به رنگ زرد یا عسلی و سبیلی جانانه به سبک ناصرالدین شاهی با نگاهی مغرور که همه را به هیچ می انگاشت . گاهی وقتا هم پلنگ وار در مقابلت گارد میگرفت و خرخری میکرد که تا مغز استخوونت  یخ میزد  ... جمشیدخان گربه ی خوشگلی  از  نسل گربه های خوشبخت و خوش اقبال بود که در دامان اربابها و خانواده های استخوندار و قدیمی به ناز و نوازش پرورده شده بودند ...

لینک ثابت