تبليغاتX
:: Rahaa ::

دوبی ، دوبی چه حالی داشت ...

 

سوای همه ی جذابیتی که شبهای دوبی داشت ، چهارشنبه  را که  از عصر تا فردا صبحش در فرودگاه دوبی مسخره ی خاص و عام شدیم ، هیچوقت یادم نمی رود.

با همه ی کینه و عداوتی  که از شیخ نشینها در دل دارم و دلیلش را عشق به  ایران میدانم ، این بار با همه ی وجود در مقابل سازندگی و بالندگی این شیخ نشینها احساس تحقیر کردم . ایران زیبای من با آنهمه امکانات و نعمتهای طبیعی و آثار باستانی و دانشمندان و شعرا و نویسندگان بنام و روشنفکران دست ز جان شسته اش ، کم کم میرود که درمقابل تمدن جدید غربی شیخ نشینها سر تعظیم فرود آورد و چه بسا که تاکنون فرود نیاورده باشد ...

دوبی شهری که به برکت صنعت گردشگری درآمدی بیشتر از نفت رو به زوال رونده ی ما دارد، در طول این سالها که ما دنبال دشمن تراشی و بهانه گیری و مطرح شدن و حمایت از کشورهای درپیت خاورمیانه که بدنبال منافع مادی خود هستند بودیم و هستیم ، چنان بالیده و رشد کرده که به وصف در نمیاید ...

آنوقت ما از ساعت ۵ عصر به فرودگاه دوبی میرویم تا ساعت ۱۵/۹ به تهران پرواز کنیم ... هواپیماها  هر دوسه دقیقه یکبار بر زمین مینشینند و هر دوسه دقیقه یکبار به هوا پر میکشند . این ایران ایر است که  ۹ ساعت تاخیر دارد. به اطلاعات هم که مراجعه میکنی ، با تحقیر نگاهت میکنند و جوابت را نمیدهند . شاید هم توی دلشان میگویند ایران است دیگر ... 

با تمام خفتی که در طول انتظار برای پرواز کشیدیم ، بهترین ساعات سفر را در فرودگاه دوبی گذراندم ، هفتاد و دو ملت در آنجا بودند ، از هر نژاد و هر مذهب و آیین و لباسی .... آزادانه میامدند و میرفتند . کسی به کسی کاری نداشت . سیاه آفریقائی و سیک هندی و فلیپینی و چینی زرد  کنار  اروپائیهای  بلوند میلولیدند . هرکسی کار خودش را میکرد . پیرمردها و پیرزنها کوله پشتی بر دوش راحت و آرام در کنار هم گام بر میداشتند . جوانها آزاد و راحت با لباسهائی که دوست داشتند در کنار هم نشسته بودند و موزیک گوش میکردند . زنها هم با روبنده و چادر بودند هم نیمه لخت ... مردها هم کت و شلوار پوشیده میگشتند هم با شورت کات ...نه از طرح امنیت اجتماعی خبری بود و نه بگیر و ببندی بود و جالب که تو احساس امنیت و آزادی و آسودگی بیش از حدی داشتی ...

این تفاوت دوبی است با ایران ... من تفاوت دوبی با ایران را در دیسکوتها و کاباره ها و بارها ندیدم تفاوت را در امنیت و آسایش ملت دیدم ... تنش و اضطرابی که در قیافه ی اکثر افراد مملکت خودمان میبینیم ، به هیچ عنوان در چهره ی آدماهای اونجا جا نداشت ... براستی که احساس امنیت چه نعمت بزرگیست ...  

لینک ثابت   

خاطرات تاکسی و حاج آقاهای مربوطه ....

 

۱ -  توی جلال آل احمد ایستاده بودیم منتظر تاکسی . به فاصله ی دو قدم کنار ما یه آقای روحانی عمامه سفیدی هم ایستاده بود . بعد از ما یه پسر جوون ... هرسه مسیرمون گیشا بود . پیکان مسافرکشی اومد . آقای روحانی عمامه سفید گفت : گیشا ... راننده سرشو بعلامت نه بالا برد و سوارش نکرد . اومد جلوی ما ... گفتیم : گیشا . گفت : بیائین بالا و بعد پسر جوون رو هم که اونم مقصدش گیشا بود سوار کرد . آقای روحانی مات و مبهوت هنوز سرجاش بود . هوا بدجور سرد بود و عبا و عمامه آقا هم بفهمی نفهمی نازک ...

۲-  من و دوستم منتظر تاکسی بودم . یه پژوی ۴۰۵ نه چندان نو ایستاد . صندلی جلو یه آقای روحانی عمامه مشکی نشسته بود . راننده سرشو به طرف ما خم کرد یعنی که کجا ؟  گفتیم : فاطمی ... سوارمون کرد . گل و گشاد روی صندلیهای عقب نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن ... که یهو شیطنتمون گل کرد و شروع کردیم به متلک گفتن :  طرف دیر رسیده بهش بنز ندادن ... بمیرم براش که کرایه تاکسی میده حیوونی .... نکنه داره مظلوم بازی در میاره  ،  بابا  بیا این الگانس هم مال تو ... و هزار تا چرت و پرت دیگه .... آقای روحانی که سرو شکل خوبی هم داشت ساکت و محکم و استوار سرجاش نشسته بود و کلامی هم به زبون نمی آورد . دوستم روشو زیاد کرد و یواش یواش خووند که : نشسته ام زیر لحافم ، واست طناب دار می بافم ... آخ گریه کنین مسلمونا و چه و چه و چه ... دوتائی مون زل زده بودیم به حاج آقا که عکس العملشو ببینیم .. لبخند محو و ملیحی روی لبای حاج آقا بود . به میدون فاطمی رسیدیم . راننده نگاهی به حاج آقا کرد و سری تکون داد و بعد گفت : خانم ها اگه مسیر دیگه ای هم تشریف میبرید ، بفرمائید ... گفتیم : قربون دستت ، حاجی رو برسون که منبر دیر شد ... چقدر تقدیم کنیم ؟  نگر داشت . در کیفمو بازکردم که مثلا" کرایه بدم که راننده هه گفت : شما مهمان حاج آقا هستین . این هم ماشین خود حاج آقاست . ناراحت شده بودن که شما توی سرما کنار خیابون ایستاده بودین ، از من خواستن شمارو به مقصد برسونم . آی خجالت کشیدیم ... آی خجالت کشیدیم ...

۳-  ایندفه سوار تاکسی بودیم . بازم یه حاج آقای عمامه به سر ( یادم نیست چه رنگی ) جلو نشسته بود . اگه بدونین این راننده تاکسی چه میکرد ؟ چنان حاج آقا ، حاج آقائی میکرد و دلبری می کرد . چنان دلی میداد و قلوه ای میگرفت که بیا و ببین . در اون لحظه فکر میکردی در آسمون بازشده و این حاج آقا ناگهان پرت شده توی این تاکسی که راننده  میخواست دست و پاشو ببوسه که اینجا رو به قدوم خودش متبرک کرده . همچین که پیاده شد و خواست کرایه بده ، چنان تعارف و جنگ و جدالی شد که خدا میدونه و بس .... حاج آقا که رفت ، ناگهان جو عوض شد . راننده شروع کرد به فحش و فضیحت دادن و بد و بیراه گفتن که هرچی بدبختی داریم زیر سر همینهاست و مملکت رو به باد دادن و مارو به خاک سیاه نشوندن و الخ ... اینجا دیگه طاقت نیاوردم و گفتم : اگه امثال تو آدمای زبون و متملق و چاپلوس نبودن که تا همین چند لحظه پیش جلوی ما قربون صدقه ش میرفتی و حالا که رفت جرئت میکنی و بد و بیراه میگی و پشت سرش فحش میدی ، هیچکس نمیتوونست بر گرده ی این ملت سوار بشه . واقعا" که از ماست که برماست ....

۴-  یه دفه ی دیگه توی نواب سر آزادی سوار تاکسی شدم . روحانی جوانی هم در داخل تاکسی بود . دل پری داشت . آنچنان شکایت میکرد و فریادش به هوا رفته بود که برای همه باورنکردنی بود . خیلی راحت و ساده میگفت که فلان نماینده ی مجلس فلانکاره است و بیسار فرمانده سپاه بیسار کاره است و فلان روحانی بالامقام هزار کاره ست و خلاصه پته ی خیلی آدما رو ریخت رو دایره .... واضح و مبرهن بود که پر بیراه هم نمی گوید . از آهنهای پیکانه صدا در میومد ولی از آدمای توی تاکسی هیچ صدائی در نمیومد . همه ساکت بودیم . بیچاره یهو گفت : حتما" همه ی شما فکر میکنین من جاسوسم چون این لباس تنمه . آره ؟ به خدای احد و واحد که عین حقیقته و شماها فکر نکنین که همه ما از یه قماشیم . بابا اینا به ماها هم رحم نمی کنن . راننده ی تاکسی از توی آینه چشم و ابرو آمد که کسی حرفی نزنه . طفلک آقای روحانی خسته شد و دیگه حرفی نزد وقتی پیاده میشد . راننده ی تاکسی کرایه شو حساب کرد و گفت : از ما که گذشت ولی توروخدا دیگه جای دیگه این حرفا رو نزن . خلع لباست میکنن ... میشی مث من . یا باید صب تا شب دنده صدتایه قاز عوض کنی یا یه جائی پادوئی کنی یا دلار فروشی ... برو برو تا دور دور شماهاست ، یه جای کارو بگیر ...

۵- مسافرکش که ایستاد ، با تردید و دودلی بهم نگاهی کردیم و ناچار سوار شدیم . این بار آقایی روحانی روی صندلی عقب نشسته بود. من و دوستم چسبیده بهم به در تاکسی چسبیدیم . سعی کدریم حتی الامکان حتی در صورت کن فیکون شدن زمین و زمان یه وقت خدای ناکرده لبه ی لباده ی حاج اقا به لبه ی مانتوی ما نخوره که ارکان دین و ایمان بلرزه و آخرزمان بشه .... ولی حاج آقا خیلی راحت بود. آزاد نشسته بود . با یه دست تسبیح و و دست دیگر یه کتاب از مارکس ... گاهی نگاهی به ما میکرد و لبخندی میزد و عشوه ای میومد و دلی می برد. پدر صاب بچه دراومد تا به مقصد رسیدیم .

لینک ثابت   

تحقیق و تفحص اسدالله آبدارچی و گزارش شانزده سازمان اطلاعاتی ارشد آمریکا ...

 

اون موقع در یکی از ادارات بندر انزلی کار میکردم .آقااسدالله  آبدارچی اداره بود. معمولا" صبحها دو سه تا نون می خرید و بساط صبحونه رو توی یکی از اتاقا به پا میکرد . یه روز همه توی دفتر جمع بودیم و مشغول صبحونه خوردن که آقائی نسبتا" مسن همراه زن جوانی چادری وارد اتاق شدن و درخواست شون رو به متصدی دفتر دادن . نامه که شماره خورد ، همراه هم به قسمت مربوطه رفتند . بعدشم از اداره خارج شدند ....

آقا اسدالله  آبدارچی همونطور که نون و پنیر می خورد ، گفت :  الان بر میگردم و رفت . به فاصله ی ۱۰ دقیقه برگشت . روی یکی از صندلیها نشست و شروع کرد :  این آقاهه اسمش فلانه . زن و سه بچه داره . خونه ش توی پیر بازاره . خونه مال خودشه . یه  مغازه لحاف دوزی داره . مادرش سه سال پیش فوت کرده . ردیف قبرش توی گورستان انزلی اینه . پدرش ناراحتی معده داره . روزی سه عدد قرص راینتدین میخوره ... خواهرش زن یه نفر رشتی شده که معتاده . هم صبح تریاک میکشه هم بعد از ظهر ... یه برادر داره که وارد نیروی دریائی شده و فعلا" توی حسن رود خدمت میکنه . سه تا بچه ش بترتیب ۷ ساله و ۵ ساله و ۲ ساله هستن ... پسرش کلاس اول مدرسه شهید رجائیه ... توی امتحان از درس ریاضی نمره ۱۲ گرفته . دخترش چند روز پیش سرما خورده بوده بوده بردنش پیش دکتر قجوقی ، دوتا پنی سیلین بهش زده . هنوز خوب خوب نشده . خلاصه مرد بدی نیست ولی باید بیشتر تحقیق کرد . این از آقاهه ولی خانمی که باهاش اومده بود اینجا .... اهل رشته . شوهرش کفاشی داره . یه خونه ۲۰۰ متری توی خیابون پاسداران انزلی دارن که دادن اجاره ماهی اینقدر . خانمه بچه دار نمیشه . خیلی دوا درمون کردن حالا قراره برن بیمارستان صارمی توی تهرون بلکتم فرجی بشه . پدر این خانم مرده ولی مادرش پیش خواهرش که زن یه بچه تهرونی بازاری شده ، توی تهرون خیابون فلان کوچه ی فلان پلاک فلان زندگی میکنه . دیشب شام میرزا قاسمی خوردن با ترشی لیته ... اینکه چرا با این آقای انزلی چی اومده دنبال کارش اینجا ؟؟؟؟  شوهرش قبلا" با آقای فلانی شریک بوده ، زنش رو سپرده دست این آقا که تنها توی اداره جات نیاد و بره ...

آقای ...... آبدارچی اداره از الف بسم اله تا یای یارب العالمین این دونفر و خانواده این زن و مرد بیچاره رو درآورده بود و جلوی ما سیاهه میکرد . بنظرم بدش هم نمی اومد که یه رابطه ای ، چیزی هم بین این دونفر پیدا کنه که موضوع داغتر و هیجان انگیزتر بشه .

  من تنها غیر بومی اون اداره بودم . واسه اینکه داخل صحبتاشون نشم ، تا بیکار می شدم یه کتاب میگرفتم دستم و میخووندم ... تموم نمایشنامه های برشت و بیشتر کتابهای قطوری که در زندگیم خووندم از قبیل ظهور و سقوط رایش سوم ، دن آرام ، جان شیفته ، صد سال تنهائی ، کتابهای امیل زولا و رومن رولان و چه و چه و چه رو اونجا هرکدومو چندین بار خووندم ........بعدها شنیدم که پشت سر من هم حرف درآورده اند که خانم فلانی همش اینجا می شینه و کتابهای سکسی میخوونه ...

انزلی دوست داشتنی من رو با مرداب سحرانگیزش ، با اون شنبه بازار پر از هیاهو و زندگیش ، با اون طراوت و شادابی صبحهاش ، با اون نسیم دل انگیز دریا ، با دم و نم جنگل اسرار آمیزش و با اون بارونهای دوست داشتنی ش ، با حرفهای خاله زنکی شون جهنمی می کردن که بیا و ببین ...

با دیدن خبر گزارش ۱۶ سازمان اطلاعاتی ارشد آمریکا با اون همه ادعا و طمطراق و الدرم بلدرم و  بعد از اینهمه سرکار گذاشتن ما ( که البته ما بزغاله هستیم و با این چیزها گول نخورده بودیم ) ممکن است شاخی روی سر همه سبز شود  که چطور سازمان سیا بعد از اینهمه مدت تازه به این کشف مهم نائل آمده ؟ واقعا که دست مریزاد به آقا اسدالله با اون تحقیقات عجیب و غریبش و خاک برسر آمریکای جهانخوار با این سازمان اطلاعاتش ... در ضمن سازمان اطلاعات آمریکا اگه فکر کرده ما گربه هستیم و بزغاله نیستیم بداند و بداند که قلع و قمع  همسایگان  ما  ، جنگ زرگری با حکومت ایران و هزارها حیله ای که در حق این ملت مظلوم میکند ، بر هر بزغاله ای کاملا" آشکار و واضح و مبرهن است . سیستم اداره ی حکومت جهانی که برای کشورهای جهان سوم برنامه ریزی میکند اینجایش را کور خوانده دیگر ... واقعا" که مرگ به نیرنگ تو ...

اضافه نوشت :  با دیدن گزارش دست به دست شدن م . ا . ن با حکام عرب اونم بعد از یکهفته از برپائی کنفرانس صلح آناپولیس ، فقط یه مقدار ترانه های چیک تو چیکی توی ذهنم اومد از قبیل : تو چشام نگاه کن و دستو بذار تو دستم ... یا : دست در دست هم دهیم به مهر ، کرده ایم آمریکا را دلشاد .... یا : دس دسی باباش میاد ، صدای کفش پاش میاد ... یا : دست قشنگ تو تو دست من سرده ... یا : دستهایم کو  ، چه کسی بود صدا زد دستام ؟  و غیره و غیره و غیره و غیره و غیره و غیره و غیــــــــــــره و الخ ....

لینک ثابت   

بربری ... آخ بربری ... دل رو به کجا می بری ؟

 

آخرای آذرماه سال پیش  بود . یه روز صبح خیلی زود بیدار شدیم و راه افتادیم طرف اوشون و فشم ... میخواستیم صبحونه رو توی باغ داداش بخوریم . 

یه چند کیلومتر که توی جاده فشم بری  ، از حاجی آباد که رد بشی سمت چپ یه سر بالائی خیلی خفن  و تند هست که وقتی زمین هم خشک باشه رانندگی به طرف بالا خیلی سخته ، چه برسه به اون روز که برف خفیفی زده بود و زمین رو مث شیشه لیز کرده بود. هنوزم که هنوزه این جاده خاکی اسفالت نشده با اینکه هر دو طرفش پره از ویلاهای آنچنانی و من نمیدونم به چه علت دولت مهرپرور این جاده های فرعی رو نمیده اسفالت کنن ... شاید یه دلیلش  این باشه که نکنه متهم بشه به مهرپروری با ویلاداران و پولدارهای مرفه و بی درد ... ( یاد کوچه پس کوچه های غازیان به خیر ).

منیر یه دونه نون بربری داغ و یه دونه خامه خریده بود ...  پیچیدیم توی جاده خاکی گل و شلی  . یه مقدار که بالا رفتیم ، ماشین دیگه نکشید . هی لیز می خورد و به عقب بر میگشت ... خوف کردیم بخصوص که دیدیم یه ماشین آخرین سیستم نیز داره پشت سرمون میاد و هیچی نمونده که باهاش از عقب شروع کنیم به احوالپرسی ... بهر زور و زحمتی بود ماشین رو نگر داشتیم . ماشین پشت سری هم زد کنار و  وایساد ... آقای جوانی ازش پیاده شد و اومد طرف ما و گفت : فکر نکنم بتوونین بالا برین . اگه میخواین من کمکتون کنم . منیر همراه نون بربری و خامه دست بتیسا رو گرفت و از ماشین پیاده شدن تا سبک بشه .

آقاهه نشست پشت فرمون و دنده عقب گرفت و رفت پائین تا سرجاده ی اصلی . بعد دور گرفت . نشد ...دوباره اینکاررو تکرار کرد ... خلاصه یه ده دقیقه ای این پائین رفتن و بالا اومدن طول کشید . لاستیکهای ماشین ما چندان نو نبود و همین کار رو مشکلتر میکرد . دفعه ی آخر که به سر جاده رسیدیم آقای راننده دور گرفت و با سرعت دنده رو عوض کرد و مث قند اومد بالا ...

یهو دیدم که منیر نون بربری و خامه به دست با بتیسا دارن به سرعت به طرف پائین میدوند ... ما هم به سرعت از کنارشون رد شدیم . برگشتم و به عقب سرم نگا کردم . بتیسای بیچاره لیز خورد و با باسن مبارک  زمین  خورد . منیر همچنان نون بربری به دست  با تعجب به ما که دور میشدیم نگاه میکرد ... از کارشون سر درنمی آوردم . چرا همون بالا منتظر نشده بودن تا مابرسیم ؟ ...

آقاهه ماشین ما دم باغ داداش جای مناسبی پارک کرد . ازش تشکرات کردم و بیچاره بینوا راه افتاد رفت طرف پائین تا به ماشین خودش برسه .  نیم ساعتی بعد منیر و بتیسا رسیدن ... هن هن کنون و عصبانی و دلخور و درب و داغون . من متعجب و پر از سئوال ...

دلیل این کارشون این بود که فکر کرده بودن یارو منو برداشته و در رفته ... حالا اگه واقعا" هم اینطور بود اونا با اون نون بربری چطور میخواستن منو نجات بدن خودشون میدونستن  و خودشون ...

هرچی میگفتم : آخه چرا فکر کردین این آقای مهربون ماشین مث عروسش میذاره اینجا و بجاش منو میبره ؟ جوابی نداشتن که بدن ... به لودگی و هرهر کرکر افتادیم ... آی خنده بکودیم آی خنده بکودیم ... آقای جوانمرد با ماشینش از کنارمون رد شد و دستی تکان داد و رفت ...

قرار شد که از این موضوع چیزی به داداش نگیم که اگه میگفتیم تیکه بزرگه من گوشم بود . اون از همه منفی باف تره خدائیش ... خصوصا" که بعد فهمیدیم آقای مهربون پسر یکی از ملاکین سرشناس منطقه س ...

نون بربری یخ کرده بود ولی چائی داغ و لب سوز بود. منیر هنوز از دویدن های اول صبحی خسته بود و بتیسا همچنان جای زمین خوردنش درد میکرد . گفتم : حالا هم که یه بنده خدائی پیدا شده بود و شاید میخواست منو از شر شما دو تا مشنگ راحت کنه باید این آبرو ریزی رو راه مینداختین ؟ ای بخشکی شانس ...

لینک ثابت   

پولدار که میشه ، عینک میزنه ...

 

من اصلا" نمیفهمم که اینقدر کاغذ بیت المال رو چرا حروم میکنن اینا ؟ بزغاله هائی هستن ها ... آهای غلومی یه برگ از اون کلاسور بکن بیار اینجا تا برات بگم چطور بودجه مینویسن . الهی همونجور که در سازمان برنامه رو گل گرفتم در این مجلس رو هم بتون بگیرم که همه از دست این بودجه و بودجه نویسی و اینجور مزخرفات خلاص بشن . مگه ما در صدر اسلام بودجه و بودجه نویس داشتیم ؟ یه بیت المال بود که دستشون بود  و به این و واون میدادن  . کجا برنامه و ردیف برنامه و عنوان برنامه و کوفت و زهرمار داشتن که حالا هزارها هزار صفحه کاغذ واسه ما حروم  میکنن و  بقول خودشون بودجه می نویسن . آهای غلومی کاغذو آوردی یا نه ؟ ها خوب شد ، حالا بشین و بنویس :

ببین : ما اینقــــــــــــــــــدر میلیارد میلیارد دلار درآمد نفت داریم .  این شد درآمد مملکت ...

 حالا می رسیم به هزینه ها ،  بنویس :   اینقدر میلیون دلار سهم کل وزارتخانه ها از الف ارشاد اسلامی گرفته تا دال وزات دارائی ... اینقدر میلیون دلار هزینه سفر به ولایات و خرید نون و پنیر صبحونه .. اینقدر میلیون دلار برای عمران و آبادی جاهائیکه ما صلاح بدانیم و محرمانه است ... اینقدر هزار دلار صرف بستن روزنامه های بزغاله ای ... اینقدر هزار دلار واسه پذیرائی و هدیه  به  ملوانهائی که احتمالا" ممکن است یه وقتی پاشونو از اونطرف آب بزارن اینطرف ... اینقدر هزار دلار جهت کمک به کسبه شریف محله  من و شما که اجناس خود را ارزان تر از هر نقطه ی ایران به ما میفروشند ...... اینقدر هزار دلار هزینه جهت کمک به شبکه های ماهواره ای که در خدمت منافع ما هستند .... اینقدر میلیون دلار هزینه جهت کمک به رسانه ی ملی که ما را هرچه بیشتر و بهتر در تلفیزیون نشان بدهند .... اینقدر میلیون دلار هزینه جهت خرید انواع و اقسام کاپشنهای کرم رنگ چینی ........اینقدر هزار دلار جهت کمک به بانو یانگوم جهت تحقیقات درمورد دیگ و دیگچه و تابه و انواع و اقسام ظروف  آشپزخانه ای در راستای تکریم آقای خانواده  .... اینقدر هزار دلار جهت ایجاد انواع و اقسام زندانها و گورستانهای جدید و مدرن ..... اینقـــــــــــــــــدر میلیارد دلار کمک به کشورهای دوست و برادر .... اینقـــــــــــــــدر میلیارد دلار کمک به تشکلهای داخلی وابسته و مطبوعات هوادار ما ............. اینقـــــــــــــــــــــــدر میلیارددلار هزینه تبلیغات جهت تراشیدن دشمنان مخملی و غیر مخملی  ............. اینقـــــــــــــــــــــــــدر میلیارد دلار هزینه تبلیغات جهت جا انداختن شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست ............ 

خوب حالا هزینه هارا جمع بزن ... آ بارک الله ... ببین با درآمد نفت یر به یر میشه . اینو میگن بودجه نویسی . به اون ۵۷ نفر اقتصاد دان هم بگو که برن کشکشونو بسابن و لاغیر ... نا سلامتی ما خودمون تحصیلکرده هستیم و اقتصاددان هستیم و الکی نیستیم که ... من خودم بودجه می نویسم عسل ... همچی که با لب و دهنت بازی کنه ...

بپر غلومی بودجه رو برو بده این مجلس تشریفاتی که ببینم جرئت داره بگه اینجاش اکشال داره یا نداره ... نه اصلا" مجلس هم نمیخواد ببری همینجا خودمون امضاش میکنیم و اجراش میکنیم . والسلام . بودجه نویسی شد  تمام ... خلاص

لینک ثابت   

دست بزغاله ... دست بزغاله ... عصای دست خاله

 

همچنان که سوار بر طیاره از  این سرزمین همیشه خاکستری گذر میکردیم ، نظری به پائین افکنده و چه چیزها که ندیدیم و چه آهها که از دل برنکشیدیم و چه حسرتها که نخوردیم و چه وامصیبتا که نگفتیم ... پیش خودمان بماند هنوز اوضاع آنچنان که باید مطابق میل ما نیست .... زیر پایمان تا چشم کار میکرد کوه بود و مرتع بود و جنگل  بود و کویر بود و دشت بود و بیابان بود آنچنانکه که بی اختیار بر زبانمان این ترانه ی طاغوتی جاری شد که شب بود و بیابان بود و زمستان بود و یارما در آغوشمان هراسان بود و از این جور شر و ور ها ...

در دشتها گاوها می چریدند  و آهوان می رمیدند و سوسمارها می خزیدند و قورباغه ها می جهیدند  . جل الخالق که بزغاله ها نیز در چراگاهها جاخوش کرده بودند و رویشان را زیاد کرده بودند و از کاه وعلف و یونجه ی گاوها می دزدیدند و اخممان در آمد که وای از دست این بزغاله ها ... و باز بی اختیار بر زبانمان این شعر طاغوتی آمد که دست بزغاله .. دست بزغاله ... عصای دست خاله ، خاله عروسی میکنه با دست بزغاله ... خاله عروسی میکنه با دست بزغاله ...  و الخ ...

و آنگه   بس مردمان دیدیم که در شهرها سکنا داشتند و فارغ از هر غمی هرکدام مشغول به کاری ... عده ای کاغذ پاره ها را در هوا می پراکندند و به ریش آمریکای جهانخوار  می خندیدند .  ملت شاد و بی خیال و بی اعتنا به کاغذ پاره ها ، یا عروسی میکردند یا طلاق میگرفتند ... یا درحال خرید بودند یا می فروختند .... یا می خوابیدند یا بیدار می شدند ... یا بستنی یخی می خوردند یا آیس پک نوش جان میکردند ... یا نان خالی در سفره شان بود یا سفره شان به نفت مزین بود .... یا می خندیدند یا میگریستند ... یا معتاد می شدند یا مواد میفروختند  ... یا درس میخواندند یا دلار فروش می شدند ... یا انتخاب میکردند یا انتخاب می شدند ... یا شهروند درجه یک بودند یا اصلا" بزغاله بودند ... یا مسلمان بودند یا اصلا" دینی نداشتند ... یا از ما بودند یا برما بودند ...

پس باز نظر کردیم و دیدیم که چه سیاست دبشی داریم ما و تصمیم گرفتیم که همچنان این سیاست را ادامه دهیم مگر نه اینکه ارزش بدست آوردن انرژی هسته ای صدها برابر ارزش ملی شدن نفت است و مگر نه اینکه اگر در همین آمریکا ... همین آمریکای خودمان... آزادی و دمکراسی برقرار شود و ما برویم و بر انتخابات ریاست جمهوریشان نظارت کنیم مردم همین آمریکای خودمان ، مارا انتخاب خواهند کرد . میگویید نه ... بروید نظرسنجی کنید روزانه صدها درخواست و تقاضای تلفنی و کتبی به ما میرسد که از ما میخواهند که برویم و جمهوری خودمان را آنجا برایشان بر پاکنیم و برایشان انرژی هسته ای بیاوریم تا از ظلم و جور و ستم حکام دیکتاتورشان رها شوند ... 

لینک ثابت