یه روزی روزگاری داشتیم ، برو و بیائی داشتیم ...
دوسال پیش یه همچین شبی یعنی شب تاسوعا ، مادر برای همیشه از پیش من رفت . اون سال تاسوعا ۱۶ بهمن بود. امروز خیلی گریه کردم . این بغض همیشگی بدجوری آزارم میده . داره خفه م میکنه . از بس آرامبخش میخورم هوش و حواس درست و حسابی ندارم . هیچوقت نفهمیده بودم وجود یه نفر اینهمه میتوونه توی زندگی آدم اثر داشته باشه .
امروز خیلی گریه کردم . نالیدم . زار زدم . صداش کردم . کاش اینجا بود. کاش باهام حرف میزد . کاش نصیحتم میکرد . کاش بازم باهم جر و بحث میکردیم . کاش به حرفای مالک گوش کرده بودم . کاش بیشتر مواظب مادر بودم . کاش اینقدر خودخواه و یه دنده نبودم . کاش هر روز پاهاشو ماچ میکردم . کاش روزی صدبار بغلش میکردم . وای بر من خودخواه لجباز ....
امروز حلوا درست کردم . امروز حلوا پخش کردم . امروز طرفای عصر بوی حلوا که مادر خیلی دوست داشت در فضای خونه پیچید . یعنی مادر بوی حلوا رو میفهمه ؟ از کجا به این واقعیت و درک درست برسم که زندگی پس از مرگ نیز وجود داره ؟ چطور بفهمم که مادر هنوز منو می بینه ؟ چطور بفهمم که دنیای دیگه ای هم هست ؟ ای خدا ...
