حسن ، تو چقدر زیاد شده ای حسن ....
توی کسائی که گاه و بیگاه در خونه ی مارو میزنن و التماس دعا دارن ، دونفر هستن که توی فک و فامیلمون از کفر ابلیس هم مشهورترند . اسم هر دوشون هست حسن و بر هر حسن توضیحی واجب و بر هر توضیحی تفسیری لازم ...
۱- حسن یک : مردیست بسیار موقر و مودب . کت و شلوار نسبتا" کهنه ای می پوشد که از این بالا (طبقه ی چهارم ) بسیار تمیز و مرتب بنظر می آید . در که بزند هرکی جواب بده از دختر هفت هشت ساله تا خانم پنجاه و چند ساله را ، حاج خانم خطاب میکند . با آقایون میونه ی خیلی خوبی نداره .بعد از کلی دعا و ثنا و حمد و بداهه گوئی و چرب زبانی ازت میخواد که مث هر دفعه کمکش کنی و حتما" توی کیسه ای که براش توش پول میزاری میوه ای یا شیرینی یا هر چیز خوردنی دیگه غیر از پوشیدنی بذاری . بعد هم تقاضا میکنه که اگه میتوونی خودت بری پائین که البته معمولا" پائین نمیشه رفت و از همین بالا کیسه ی پرشده واسه ی حسن رو میندازی پائین با هزار عذرخواهی و معذرت ... هرچی باشه سنی ازش گذشته .
اما تفسیرش : نذر واسه این آدم ردخور نداره ... کافیه چیزی از خدا بخوای و بگی اینقدر نذر "حسن یک" میکنم که طولی نمیکشه و کارت رو روبراه میشه . بیشتر دوستان و آشنایان وقتی از همه جا ناامید میشن ، زنگ میزنن که فلانی اینقدر نذر حسن کردم ، حواست باشه . اگه نذرم برآورده شد بهش بدی . معمولا" کیسه ای که واسه این کار کنار گذاشتم پر میشه از پونصد تومنی تا پنج هزارتومنی . وقتی حسن میاد و اون کیسه نایلونی پر از نذر و نیاز رو واسش میندازم پائین ، بلافاصله دوباره زنگ در رو میزنه و میگه ... حاج خانوم میدونی که من حسنم ... حسن . مخلص شما ... دعات میکنم . یادت نره که من حسن هستم . حسنی که هرماه میاد و مبادا یه وقت اشتباه نکنی با حسن های دیگه و خلاصه دوباره کلی دعا و ثنا و تشکر و اینجور چیزا که خودت هم شرمنده میشی و دلت میخواد که اف اف رو بکوبی توی مغز خودت تا بالاخره راهشو بگیره و بره ...
نمیدونه که توی اون پولا که بدستش رسیده چقدر آه و اشک و التماس و نذر و نیاز قاطیش شده ... نمیدونه که چه بچه هائی رو سر براه کرده و چه شوهرائی رو که پشیمون و نادم به خونه برگردونده و چه خونه هائی که با دعای اون خریده شده و چه کسانی که بد کرده بودن به خاک سیاه نشونده و چه مریضهائی رو که شفا داده و خلاصه چه دردهائی رو که درمون کرده . باور کنید که هنوز خودم هم از این مسئله چندان سر درنیاوردم که چرا نذر واسه این آدم اینجوری جواب میده . یعنی ممکنه ایمان و اعتقاد به موضوعی ، واسه این همه درد چاره ساز باشه ؟ نه اینکه فکر کنین من خرافاتی و مست و دیوانه ام . نه ... حالا شاید قرار بوده که همه ی اون مسائل حل شدنی باشه و حالا ما فکر کرده باشیم که این از کرامات این جناب حسن آقاست ... نمیدونم . الله اعلم ...
توضیحا" : توی این دو سه سالی که گذشته ( نمیدونم به چه دلیلی ؟) ایمان به اعجاز حسن آقای مذکور رشدی غیر عادی داشته است .
۲- حسن شماره ی دو : سالی یه بار حوالی عید پیداش میشه . اولین بار موقع اسباب کشی از یه خونه مون به ما مقداری کمک کرد و از اون ببعد شد عزیز السلطان یکی از افراد خانواده ... در میزنه و حتما" میاد بالا . روی پله اولی دم خونه می شینه و شروع میکنه به حرف زدن از همه چی و همه جا ... از سیاست گرفته تا بیکاری خودش و بیعاری پسرش ... معمولا" لباس و چیزای بدرد بخوری از وسائل خونه میگیره . عیدیش هم بجای خود . چائی میخوره و گپی میزنه و بعد دعائی میکنه و خداحافظ . هیچکس تا حالا واسه ی این حسن نذری نکرده ولی اومدن و رفتنش یه آرامش بخصوصی به خونه میده ...
تفسیر : گاهی وقتا بدون اینکه حاجتی رو برآورده کنی عزیز میشی ...
این ها رو داشته باشین تا برسم به اینکه دیروز ناغافل توی خیابون پاشنه ی کفشم شکست و مدت زیادی لنگ لنگان دنبال یه کفاشی گشتم تا بالاخره کنار یه دیوار زیر سایه ی درخت پیرمردی رو دیدم که بساط پهن کرده بود. افغانی بود . قیافه ای بسیار شیرین داشت . موها و ریشهائی به رنگ برف ... صورتی تمیز و روحانی ... لهچه اش بسیار شیرین و دوست داشتنی . وقتی کفشمو درست کرد ، گفت : جوری درست کردم که چند سال واست کار کنه . بهش گفتم چقدر میشه ؟ گفت : هر چی دوست داری . اینقدر شیرین فارسی صحبت میکرد که بی اختیار پرسیدم اسمت چیه ؟ خنده دلنشینی کرد و گفت : اینجا همه به من میگن حسن . شما هم بگو حسن ...
گاهی برای اینکه چیزی نوشته باشی ، چیزی مینویسی که خودت هم شک داری خودت نوشته باشی ...
